{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍂

🍂
در جاده‌های خاکستری تاریک
یا در خلوت بی‌وزنی
کمی گرما شعله‌ور است
شاید جنگل می‌سوزد
یا زمین بالا می‌آورد
آتشی‌ست بی‌نور، نزدیک است؛
اما کسی چه می‌داند کجاست.
راه می‌روم
همه می‌گریزند
از آتش به یخ!
پرنده‌ها مگر مرا رها نکرده بودند؛
هجوم می‌آورند روی شانه‌هایم
دندان می‌گیرند و پروازم می‌دهند
زمین دهان باز می‌کند
و من سوار بر ابری، باران می‌شوم
بر روی درختی می‌چکم که لانهٔ چکاوکی برپاست.
و چکاوک‌های کوچک مرا مادر می‌خوانند
و مادر چه کسی‌ست جز پناه آدمی
جز آبی هنگام تشنگی
همان مطرودین بی‌هیاهوی شهر
که در چشمان بادی پروازشان دادیم
یا درون قفسی برایشان صورتک ساختیم...
زین پس برف می‌شوم
همانند نگاه یک زندانی...
چون چکاوک‌ها رفته‌اند از شهر.
و دوباره من در سکوت رها شده‌ام!

نویسنده✍🏻: #پناه_سازگار
دیدگاه ها (۰)

#رودی_که_زنده_بوددر بسترش،عشق هیاهو می کردو از آغوشش،حیات می...

تارهای صوتی ات می لرزد و پی می برماز صدای تو به راز خلقت آهن...

🍂امروز وقتی داشتم میزم رامرتب می کردم ،یک هو چشمم وسط خط خطی...

دلم تنگ،نبضم بی قرارنفس هایم یکی درمیانحضورم اما هست مثل نبو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²دردی در قلبم هست که مرا نمی‌کُشد، اما اصلاً شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط