ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت ۲۸🌌
. صدای غرش فلزی از آخر خیابان پیچید.
ایمی اولش فکر کرد یه انفجار ولی بعدش فهمید قضیه از چه قراره
اما وقتی سایهی عظیمی رویش افتاد… نههههه
ربات صفر امتیازی بود. همون غول آهنی که حتی دیدنش هم فشار خون رو پایین میآورد.
بقیه داوطلبها جیغزنان عقب کشیدن.
اما یک چیز… یک چیز اصلاً درست نبود.
حداقل سه نفر زیر آوار قسمتی از دیوار گیر افتاده بودن و درست جلوی مسیر ربات.
ایمی بین خودش گفت:
«خب… عالیه. چرا همیشه من؟»
ولی همون لحظه ترسی درونش موج زد غرشی درونی و آشنا.
اونترسی که میگفت:نذار کسی آسیب ببینه
اما اگه تو این وضعیت یه اتفاقی می افتاد و کوسش خیلی قوی تر از حدش میشد چی یا بدتر...... نهههههه تموم فکر ها رو از سرش بیرون کرد
ایمی با سرعت دوید سمت آوار.
قدرتش رو فعال کرد.
فشار آورد…
سنگها تکون خوردن…
نفسش سنگین شد و بووووم—
دو نفر آزاد شدن.
اما سومی… خیلی بد گیر کرده بود.
ایمی زیر لب:
باشه، عزیزم… فقط تکون نخور… الان درمیارمت…
اما همون لحظه سایهی غول دوباره افتاد روی زمین.
موجود آهنی درست بالای سرشون ایستاده بود.
صدای ترمز پِچپِچ مانندش که چرخید، استخوانسوز بود.
ایمی فهمید اگر حرکت کنه، آوار روی نفر سوم سقوط میکنه. و اگه از کوسش استفاده کنه همچی ممکنه بدتر شه تازش هم فرصت واکنش ........ ولی
اگه حرکت نکنه… زیر پای ربات له میشن.
گیر افتاده بود.
هیچ راهی نداشت فقط چشمهاش رو بست و نفسش گیر کرد و سعی کرد یه راهی پیدا کنه که همون لحظه یه اهن تو پهلوش فرو رفت درد داشت واقعا درد داشت... البته ایمی بهشون عادت داشت ولی خب ...... اون تنها دقدقه ش نجات اون دختره بود .... و برای این کار فرصت نداشت
ولی یه صدای لرزان… از پشت جمعیت…
با یه عجلهی عجیب…
یه صدای نفسنفسزنان:
نه… نه… نه… نه… نه… باید… کمک… کنم…
ایمی چشم باز کرد.
همون پسر سبزمو… همونی که حتی یک امتیاز هم نگرفته بود…
دکو… داشت با سرعتی دیوانهوار میدوید سمت آن غول.
چیکار میکنی؟
ایمی فریاد زد.: نرووووو احمق ممکنه اسیب ببینی یا بدتر.......
اما دکو حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
حتی نگاهش نکرد.
فقط به آسمان پرید.......همون پریدن معروف.
همون لحظهای که انگار زمان وایستاده
باد بین موهاش پیچید.
چشمهاش برق زد.
یک برای یک لحظه… فقط یک لحظه… مثل یک قهرمان واقعی به نظر میرسید.
و بعد… .....
مشتش مثل صاعقه فروداومد
بوررررررررومـــــــ!!!!!
ربات صفر امتیازی فرو پاشید.
زمین لرزید.
جرقهها پاشید.
غول سقوط کرد.
ایمی نفسش رو حبس کرده بود. و از این فرصت استفاده کرد و با یه حرکت سریع خودشو اون ازمون دهنده رو ازاد کرد و سریع با سرعت خودشو شناور کرد به دکو کمک کنه اما غبار اجازه نمیداد
غبار که نشست دید دکو… همون بالا…
نه، دقیقتر:
داشت مستقیم به سمت پایین میافتاد اونم با زیاد ترین سرعت چیزی با پهن شدن رو زمین فاصله نداشت
ایمی با چشمای گرد:
نه نه—گه—اَه وایستا ببینم..... لعنتی تچ
در صدمی از ثانیه دکو درست در فاصله چند سانتی متری با زمین معلق شد در جا گرفتش و اجازه افتادن نداد بهش
ایمی اه گرفتمت......
اما همون لحظه با ایستادن .......درد تو پهلوش پیچید و و ناخوداگاه کوسش غیر فعال شد و دکو رو زمین فرد اومد و ایمی هم چهار زانو رو زمین افتاد و دردش هر لحظه با عادی شدن ضربان قلبش بیشتر میشد
با یه لبخند دردناک به دکو نگاه کرد و گفت:
خوبی......ایمی لبهاش لرزید ول ادامه داد
تو… دیوونهای؟! دیون......
اما هیچ صدایی نشنید و متوجه شد پسره بیهوشه....
در همین حین هم زنگ پایان مسابقه به صدا در اومد
و همه نفس هاشون رو از رو اسودگی بیرون دادن
از زبون ایمی
لعنتی ازمون تموم شد
و اون.... اخه چجور تونست با وجود امتیاز پایینش وقتشو حروم کنه و امتیاز منفی بگیره...... تا....اااخخخخخخ لعنتی پهلوم زخم شده م احتیاطیمیکردم
در همین حین که داشتم پهلوم رو میگرفتم همه مونده بودن صدای پچ پچ شون از هر دفعه بد تر بود.... همه نگاهشون به ما یا بهتر بگم به من بود قشنگ معلوم داشتن به چشم یه عجیب غریب نگاه میکردن 😣😣😣😣نمی تونستم تحمل حالم هر لحظه بدتر میشد و.... کم مونده حمله پنیک بهم دست بده😖😵😵💫😰😬
که یهو یه پیرزن وارد زمین شد
نمیدونم کی ولی بهش میخورد سنش زیاد
_ اون پسره کیه
+نمیدونم شاید یکی از معلما باشه
* نه اون دختر درمانگره پزشک یو ای با وجود کوسه اونه که یوای جرعت برگزاری همچین ازمون هایی داره
ایمی:چی .... یه قهرمان درمانگر.... مگه کوسش چیه.....
همون لحظه هم دختر درمانگر اومد پیش ایمی و دکو
. صدای غرش فلزی از آخر خیابان پیچید.
ایمی اولش فکر کرد یه انفجار ولی بعدش فهمید قضیه از چه قراره
اما وقتی سایهی عظیمی رویش افتاد… نههههه
ربات صفر امتیازی بود. همون غول آهنی که حتی دیدنش هم فشار خون رو پایین میآورد.
بقیه داوطلبها جیغزنان عقب کشیدن.
اما یک چیز… یک چیز اصلاً درست نبود.
حداقل سه نفر زیر آوار قسمتی از دیوار گیر افتاده بودن و درست جلوی مسیر ربات.
ایمی بین خودش گفت:
«خب… عالیه. چرا همیشه من؟»
ولی همون لحظه ترسی درونش موج زد غرشی درونی و آشنا.
اونترسی که میگفت:نذار کسی آسیب ببینه
اما اگه تو این وضعیت یه اتفاقی می افتاد و کوسش خیلی قوی تر از حدش میشد چی یا بدتر...... نهههههه تموم فکر ها رو از سرش بیرون کرد
ایمی با سرعت دوید سمت آوار.
قدرتش رو فعال کرد.
فشار آورد…
سنگها تکون خوردن…
نفسش سنگین شد و بووووم—
دو نفر آزاد شدن.
اما سومی… خیلی بد گیر کرده بود.
ایمی زیر لب:
باشه، عزیزم… فقط تکون نخور… الان درمیارمت…
اما همون لحظه سایهی غول دوباره افتاد روی زمین.
موجود آهنی درست بالای سرشون ایستاده بود.
صدای ترمز پِچپِچ مانندش که چرخید، استخوانسوز بود.
ایمی فهمید اگر حرکت کنه، آوار روی نفر سوم سقوط میکنه. و اگه از کوسش استفاده کنه همچی ممکنه بدتر شه تازش هم فرصت واکنش ........ ولی
اگه حرکت نکنه… زیر پای ربات له میشن.
گیر افتاده بود.
هیچ راهی نداشت فقط چشمهاش رو بست و نفسش گیر کرد و سعی کرد یه راهی پیدا کنه که همون لحظه یه اهن تو پهلوش فرو رفت درد داشت واقعا درد داشت... البته ایمی بهشون عادت داشت ولی خب ...... اون تنها دقدقه ش نجات اون دختره بود .... و برای این کار فرصت نداشت
ولی یه صدای لرزان… از پشت جمعیت…
با یه عجلهی عجیب…
یه صدای نفسنفسزنان:
نه… نه… نه… نه… نه… باید… کمک… کنم…
ایمی چشم باز کرد.
همون پسر سبزمو… همونی که حتی یک امتیاز هم نگرفته بود…
دکو… داشت با سرعتی دیوانهوار میدوید سمت آن غول.
چیکار میکنی؟
ایمی فریاد زد.: نرووووو احمق ممکنه اسیب ببینی یا بدتر.......
اما دکو حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
حتی نگاهش نکرد.
فقط به آسمان پرید.......همون پریدن معروف.
همون لحظهای که انگار زمان وایستاده
باد بین موهاش پیچید.
چشمهاش برق زد.
یک برای یک لحظه… فقط یک لحظه… مثل یک قهرمان واقعی به نظر میرسید.
و بعد… .....
مشتش مثل صاعقه فروداومد
بوررررررررومـــــــ!!!!!
ربات صفر امتیازی فرو پاشید.
زمین لرزید.
جرقهها پاشید.
غول سقوط کرد.
ایمی نفسش رو حبس کرده بود. و از این فرصت استفاده کرد و با یه حرکت سریع خودشو اون ازمون دهنده رو ازاد کرد و سریع با سرعت خودشو شناور کرد به دکو کمک کنه اما غبار اجازه نمیداد
غبار که نشست دید دکو… همون بالا…
نه، دقیقتر:
داشت مستقیم به سمت پایین میافتاد اونم با زیاد ترین سرعت چیزی با پهن شدن رو زمین فاصله نداشت
ایمی با چشمای گرد:
نه نه—گه—اَه وایستا ببینم..... لعنتی تچ
در صدمی از ثانیه دکو درست در فاصله چند سانتی متری با زمین معلق شد در جا گرفتش و اجازه افتادن نداد بهش
ایمی اه گرفتمت......
اما همون لحظه با ایستادن .......درد تو پهلوش پیچید و و ناخوداگاه کوسش غیر فعال شد و دکو رو زمین فرد اومد و ایمی هم چهار زانو رو زمین افتاد و دردش هر لحظه با عادی شدن ضربان قلبش بیشتر میشد
با یه لبخند دردناک به دکو نگاه کرد و گفت:
خوبی......ایمی لبهاش لرزید ول ادامه داد
تو… دیوونهای؟! دیون......
اما هیچ صدایی نشنید و متوجه شد پسره بیهوشه....
در همین حین هم زنگ پایان مسابقه به صدا در اومد
و همه نفس هاشون رو از رو اسودگی بیرون دادن
از زبون ایمی
لعنتی ازمون تموم شد
و اون.... اخه چجور تونست با وجود امتیاز پایینش وقتشو حروم کنه و امتیاز منفی بگیره...... تا....اااخخخخخخ لعنتی پهلوم زخم شده م احتیاطیمیکردم
در همین حین که داشتم پهلوم رو میگرفتم همه مونده بودن صدای پچ پچ شون از هر دفعه بد تر بود.... همه نگاهشون به ما یا بهتر بگم به من بود قشنگ معلوم داشتن به چشم یه عجیب غریب نگاه میکردن 😣😣😣😣نمی تونستم تحمل حالم هر لحظه بدتر میشد و.... کم مونده حمله پنیک بهم دست بده😖😵😵💫😰😬
که یهو یه پیرزن وارد زمین شد
نمیدونم کی ولی بهش میخورد سنش زیاد
_ اون پسره کیه
+نمیدونم شاید یکی از معلما باشه
* نه اون دختر درمانگره پزشک یو ای با وجود کوسه اونه که یوای جرعت برگزاری همچین ازمون هایی داره
ایمی:چی .... یه قهرمان درمانگر.... مگه کوسش چیه.....
همون لحظه هم دختر درمانگر اومد پیش ایمی و دکو
- ۱۵۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط