{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت *۲*
صدا زن بود اما هیچ گرمی نداشت. مثل دستوری که هزار بار تکرار شده باشد. رینا بلند شد. پاهایش را روی کف سرد گذاشت. کفش نداشت. هیچ بچه‌ای در سلول کفش نداشت. فقط در راهروها، وقتی آنها را به جایی می‌بردند، یک جفت دمپایی لاستیکی به پاهایشان می‌کردند که بعد برمی‌گشتند.
از در که رد شد، چشمش به سمت چپ رفت. سلول ۲۰۵۲. الکس.
الکس ایستاده بود پشت میله‌های سلولش، دست‌هایش را به فلز سرد حلقه کرده بود. موهای مشکی نامرتب روی پیشانی‌اش ریخته بود. چشمانش را نیمه بسته بود اما می‌دانست رینا رد می‌شود. همیشه می‌دانست.
"۱۰۰۷، جلو. نگاه نکن به سلول‌های دیگر."
رینا نگاهش را برگرداند. راهرو طولانی بود. دو طرفش، پشت میله‌های سفید، ده‌ها چشم به او خیره بودند. بعضی چشم‌ها آشنا، بعضی تازه. بعضی خالی، مثل چشم‌های بچه‌هایی که دیگر چیزی برای نگاه کردن نداشتند. بعضی پر از یک چیز تیره که اسمش را نمی‌دانست اما توی گلوی خودش هم حسش می‌کرد.
ناهارخوری، اگر می‌شد اسمش را گذاشت، یک سالن بزرگ بود با میزهای پلاستیکی سفید که به زمین پیچ و مهره شده بودند. بچه‌ها روی صندلی‌های فلزی می‌نشستند، پشت به پشت، طوری که نتوانند با کسی جز هم‌میزیشان حرف بزنند. هر میز دو صندلی داشت، روبروی هم. رینا همیشه روبروی الکس می‌نشست. این را خودشان انتخاب نکرده بودند. آزمایشگاه این جفت‌شدگی را سال‌ها پیش تعیین کرده بود. شاید چون هر دو از یک سنخ بودند. شاید هم تصادفی بود. در مرکز، هیچ وقت نمی‌شد فهمید چه چیزی تصادفی است و چه چیزی طراحی شده.
دیدگاه ها (۰)

هارور سنس یاری دهنده ی همه😂به یک هارور نیازمندم

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت *۱*نور هر روز ص...

عکس رمان اینهحقیقتا من از همون لحظه که این عکس رو دیدم این د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط