لیا : کوک راست میگه بابابزرگ ما نمیتونیم
لیا : کوک راست میگه بابابزرگ ما نمیتونیم
بابابزرگ از سر میز بلند شد و رفت پشت سرش هم جونگ هو بود ای خدایا صبر
بعد از صبحونه من لیا لیام و مینا از سر میز بلند شدیم و رفتیم سمت اتاقمون هممون وارد اتاقامون شدیم و درو بستیم .
رفتم خودمو انداختم روی تخت و به حرفای بابابزرگ فکر میکردم یعنی واقعا قراره با لیا که از بچگیباهاش بزرگ شدم و جای خواهرم رو داره ازدواج کنم ای خدا
همین جوری داشتم فکر میکردم که صدای زنگ گوشی اومد رفتم سمتش و برش داشتم دیدم نامجون هیونگه جواب دادم
" مکالمه نامی و کوک "
نامی : سلام کوک خوبی
کوک : سلام آره مرسی تو خوبی
نامی : بد نیستم میگم الانم نظر بابابزرگت همونه
کوک : هوووف آره حتی سالونم اجاره کرده
نامی : چی بگم خب
کوک : نمیدونم نامی دارم رد میدم
نامی : هممممم باشه پس خدافظ
کوک : خدافظ
" پایان مکالمه "
" سه شنبه "
....
ادامه دارد...
بای بای ❤️🩹🫂🧷
بابابزرگ از سر میز بلند شد و رفت پشت سرش هم جونگ هو بود ای خدایا صبر
بعد از صبحونه من لیا لیام و مینا از سر میز بلند شدیم و رفتیم سمت اتاقمون هممون وارد اتاقامون شدیم و درو بستیم .
رفتم خودمو انداختم روی تخت و به حرفای بابابزرگ فکر میکردم یعنی واقعا قراره با لیا که از بچگیباهاش بزرگ شدم و جای خواهرم رو داره ازدواج کنم ای خدا
همین جوری داشتم فکر میکردم که صدای زنگ گوشی اومد رفتم سمتش و برش داشتم دیدم نامجون هیونگه جواب دادم
" مکالمه نامی و کوک "
نامی : سلام کوک خوبی
کوک : سلام آره مرسی تو خوبی
نامی : بد نیستم میگم الانم نظر بابابزرگت همونه
کوک : هوووف آره حتی سالونم اجاره کرده
نامی : چی بگم خب
کوک : نمیدونم نامی دارم رد میدم
نامی : هممممم باشه پس خدافظ
کوک : خدافظ
" پایان مکالمه "
" سه شنبه "
....
ادامه دارد...
بای بای ❤️🩹🫂🧷
- ۱۸۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط