{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل گرفتم و رفتم قبرستون

گل گرفتم و رفتم قبرستون
سر قبر مامان و بابام
رسید دسته گلا رو برداشتم و رفتم سمت سنگ قبر مامان بابم که کنار هم دفن شده بودن گلا رو روی خاک گذاشتم و شروع کردم با بغض حرف زدن ( نکته : حرف های لیا کلا با بغضه )

لیا : مامان اونجا جات خوبه می‌بینید من و لیام رو ول کردین چیشد ؟؟
مامان تو همیشه آرزو داشتی که من موفقشم ببین الان من موفقم دوستای خوبی دارم و حتی فنای مهربونی دارم ولی میدونی توی این ثروت من چی میخوام میخوام یه بغل خانوادگی داشته باشیم یه بغل چهار نفره من شما و لیام ، بابا من مطمئنم که اگه توبودن نمیذاشتی بابابزرگ این جوری با من و کوک بازی کنه نه ؟؟
ولی خب تو نیستی مامان توهم نیستی امروز روز عروسیمه باورت میشه منی که توی چهارده سالگی میگفتم بمیرمم ازدواح نمیکنم الان دارم باکسی که این داداشم دوسش داشتم ازدواج کنم خیلی چرته ، هم من هم کوک فقط یه نقاب روی صورتمونه که در هر موقعی میزنیمش پوووف بیخیال سرتون رو درد نیارم خلاصه خیلی دلم براتون تنگ شده دلم میخواد دوباره ببینمتون ولی خب نمیشه
من دیگه میرم خدافظ( بغض )

" ویو کوک "‌

...

بای بای ❤️‍🩹🫂🧷
دیدگاه ها (۰)

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

لیا : کوک راست میگه بابابزرگ ما نمیتونیم بابابزرگ از سر میز ...

میخواست حرف بزنه که من پریدم وسط و گفتم لیا : تو و مینا از ج...

لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و اینا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط