[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴⁸
نیمهشب جونکوک بعد از اون صحنهی توی راهرو، با کتِ چرمیش و کلتِ کمریش از عمارت زد بیرون تا به یه جلسهی فوری و اضطراریِ مافیا برسه. تهیونگ هم همراهش رفت و عمارت کلاً توی سکوت و آرامشِ ظاهری فرو رفت.
آلیس توی اتاقش رو تخت دراز کشیده بود و هنوز داغیِ لبهای جونکوک رو روی لبهاش حس میکرد. با حرص بالشتش رو بغل کرده بود و موهای بسیار بلندش رو دورش پخش کرده بود، اما اصلاً خوابش نمیبرد.
ساعت نزدیکِ یکِ بامداد بود که صدای تقتقِ آرومی به درِ اتاقش خورد.
آلیس کلافه نشست، لباسِ خوابش رو مرتب کرد و رفت در رو باز کرد. سوهوی دمِ در ایستاده بود؛ با یه لبخندِ معصومانه و مظلوم که کاملاً مصنوعی بودن ازش میبارید.
آلیس ابرویی بالا انداخت، دستهاش رو زد به کمرش و با پوزخندِ رو اعصابش گفت:
«اووه... ببین کی این وقتِ شب بیداره! نکنه اومدی بابتِ خریدهای امروزم تبریک بگی سوهوی؟»
سوهوی جلوی خشمش رو گرفت، دستهاش رو توی هم کلاف کرد و با لحنی که سعی میکرد نگران به نظر برسه گفت:
«نخیر! نینا کارت داره. رفته توی سردخونهی زیرزمینِ عمارت تا چند تا ظرفِ بستنی و توتفرنگیِ یخزده برات بیاره، اما انگار قفلِ در گیر کرده یا یه چیزی افتاده پشتش... ازم خواست بیام بهت بگم بری کمکش!»
آلیس با شنیدنِ اسمِ نینا و توتفرنگی، گاردش یکم پایین آمد. نگاهی به چهرهی سوهوی انداخت؛ با اینکه بهش حسابی مشکوک بود، اما چون پای نینا وسط بود، نخواست بیتفاوت باشه.
آلیس بدون اینکه کفش بپوشه، با همون پاهای برهنه و موهای بسیار بلندِ لختش راه افتاد سمتِ پلههای زیرزمین. سوهوی هم با یه پوزخندِ خبیثانه پشتِ سرش کشیده شد.
زیرزمینِ عمارت تاریک، نمور و خنک بود. آلیس رسید جلوی درِ فلزی و بزرگِ سردخونه—همون جایی که گوشتها و خوراکیهای منجمد رو نگهداری میکردند. درِ سنگینِ سردخونه نیمهباز بود و بخارِ سردی ازش میزد بیرون.
آلیس سرش رو برد داخل سردخونه، نگاهش رو توی تاریکی و قفسههای پر از یخ چرخوند و بلند گفت:
«نینا؟ اینجایی دختر؟»
هیچ صدایی نیامد. فقط صدای هوهوی دستگاهِ مبرّد و سرمای استخوانسوز بود که به تنِ آلیس خورد. آلیس یک گام رفت داخل تا پشتِ قفسهها رو ببینه:
«نینا... این شوخیه؟»
همون لحظه، هانی که پشتِ قفسههای بیرونی قایم شده بود، همراه با سوهوی جلو آمدند. هانی با یه حرکتِ سریع و بیرحمانه، درِ سنگین و عایقِ سردخونه رو با تمامِ قدرت کوبید!
تَپـــپپ!
صدای وحشتناکِ بسته شدنِ در توی گوشِ آلیس پیچید. تاریکیِ مطلق کلِ فضای سردخونه رو گرفت.
آلیس شوکه چرخید سمتِ در و پرید جلو: «هی! چیکار میکنی؟! در رو باز کن!»
اونطرفِ در، سوهوی و هانی قفلِ سنگینِ چرخشیِ بیرونی رو محکم چرخوندن و قفلش کردن. سوهوی با ذوقِ خبیثانهاش دست زد و با هانی زدن قدش! هانی با پوزخندِ شرورانهاش گفت: «امشب انقدر اونجا بمون تا یخ بزنی دخترهی پررو... ببینم فردا صبح جونکوک جنازهات رو چطوری تحویل میگیره!»
توی دلِ سردخونه، دما داشت لحظهبهلحظه پایینتر میرفت. آلیس با مشتهای ظریفش افتاد به جانِ درِ فلزی و ضخیم:
«سوهوی! هانی! در رو باز کنید لعنتیها! نینا... کسی اونجا نیست؟!»
اما درِ سردخونه انقدر ضخیم و عایقِ صدا بود که هیچ صدایی به بیرون درز نمیکرد. آلیس تکیه داد به درِ یخزده، تنِ ظریفش شروع کرد به لرزیدن و نفسهاش تبدیل به بخارِ سفید شد. دستهاش کرخ شده بود و چشمانِ خاکستریش توی تاریکیِ مطلق خیره مانده بود به در...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴⁸
نیمهشب جونکوک بعد از اون صحنهی توی راهرو، با کتِ چرمیش و کلتِ کمریش از عمارت زد بیرون تا به یه جلسهی فوری و اضطراریِ مافیا برسه. تهیونگ هم همراهش رفت و عمارت کلاً توی سکوت و آرامشِ ظاهری فرو رفت.
آلیس توی اتاقش رو تخت دراز کشیده بود و هنوز داغیِ لبهای جونکوک رو روی لبهاش حس میکرد. با حرص بالشتش رو بغل کرده بود و موهای بسیار بلندش رو دورش پخش کرده بود، اما اصلاً خوابش نمیبرد.
ساعت نزدیکِ یکِ بامداد بود که صدای تقتقِ آرومی به درِ اتاقش خورد.
آلیس کلافه نشست، لباسِ خوابش رو مرتب کرد و رفت در رو باز کرد. سوهوی دمِ در ایستاده بود؛ با یه لبخندِ معصومانه و مظلوم که کاملاً مصنوعی بودن ازش میبارید.
آلیس ابرویی بالا انداخت، دستهاش رو زد به کمرش و با پوزخندِ رو اعصابش گفت:
«اووه... ببین کی این وقتِ شب بیداره! نکنه اومدی بابتِ خریدهای امروزم تبریک بگی سوهوی؟»
سوهوی جلوی خشمش رو گرفت، دستهاش رو توی هم کلاف کرد و با لحنی که سعی میکرد نگران به نظر برسه گفت:
«نخیر! نینا کارت داره. رفته توی سردخونهی زیرزمینِ عمارت تا چند تا ظرفِ بستنی و توتفرنگیِ یخزده برات بیاره، اما انگار قفلِ در گیر کرده یا یه چیزی افتاده پشتش... ازم خواست بیام بهت بگم بری کمکش!»
آلیس با شنیدنِ اسمِ نینا و توتفرنگی، گاردش یکم پایین آمد. نگاهی به چهرهی سوهوی انداخت؛ با اینکه بهش حسابی مشکوک بود، اما چون پای نینا وسط بود، نخواست بیتفاوت باشه.
آلیس بدون اینکه کفش بپوشه، با همون پاهای برهنه و موهای بسیار بلندِ لختش راه افتاد سمتِ پلههای زیرزمین. سوهوی هم با یه پوزخندِ خبیثانه پشتِ سرش کشیده شد.
زیرزمینِ عمارت تاریک، نمور و خنک بود. آلیس رسید جلوی درِ فلزی و بزرگِ سردخونه—همون جایی که گوشتها و خوراکیهای منجمد رو نگهداری میکردند. درِ سنگینِ سردخونه نیمهباز بود و بخارِ سردی ازش میزد بیرون.
آلیس سرش رو برد داخل سردخونه، نگاهش رو توی تاریکی و قفسههای پر از یخ چرخوند و بلند گفت:
«نینا؟ اینجایی دختر؟»
هیچ صدایی نیامد. فقط صدای هوهوی دستگاهِ مبرّد و سرمای استخوانسوز بود که به تنِ آلیس خورد. آلیس یک گام رفت داخل تا پشتِ قفسهها رو ببینه:
«نینا... این شوخیه؟»
همون لحظه، هانی که پشتِ قفسههای بیرونی قایم شده بود، همراه با سوهوی جلو آمدند. هانی با یه حرکتِ سریع و بیرحمانه، درِ سنگین و عایقِ سردخونه رو با تمامِ قدرت کوبید!
تَپـــپپ!
صدای وحشتناکِ بسته شدنِ در توی گوشِ آلیس پیچید. تاریکیِ مطلق کلِ فضای سردخونه رو گرفت.
آلیس شوکه چرخید سمتِ در و پرید جلو: «هی! چیکار میکنی؟! در رو باز کن!»
اونطرفِ در، سوهوی و هانی قفلِ سنگینِ چرخشیِ بیرونی رو محکم چرخوندن و قفلش کردن. سوهوی با ذوقِ خبیثانهاش دست زد و با هانی زدن قدش! هانی با پوزخندِ شرورانهاش گفت: «امشب انقدر اونجا بمون تا یخ بزنی دخترهی پررو... ببینم فردا صبح جونکوک جنازهات رو چطوری تحویل میگیره!»
توی دلِ سردخونه، دما داشت لحظهبهلحظه پایینتر میرفت. آلیس با مشتهای ظریفش افتاد به جانِ درِ فلزی و ضخیم:
«سوهوی! هانی! در رو باز کنید لعنتیها! نینا... کسی اونجا نیست؟!»
اما درِ سردخونه انقدر ضخیم و عایقِ صدا بود که هیچ صدایی به بیرون درز نمیکرد. آلیس تکیه داد به درِ یخزده، تنِ ظریفش شروع کرد به لرزیدن و نفسهاش تبدیل به بخارِ سفید شد. دستهاش کرخ شده بود و چشمانِ خاکستریش توی تاریکیِ مطلق خیره مانده بود به در...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۶۴۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط