{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه افسانه ی قشنگی

چه افسانه ی قشنگی
به تنت می نویسم
بانوی من !
چه قشنگ به تنت افسانه می خوانم.
می دانی؟
حتا صدای قلبم هم نمی آمد
انگار همه اش را برای نفس هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود …
نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم
که خدا مرا
بی تو نبیند!
دست های تو
مرا به خدا می رساند
و دستهای من
مرا به تو
پله پله پُر می شوم
از خودم، از تنم
ساغری می شوم به دستت
نگاهت را بر تنم بریز ...
و بنوش.
دیدگاه ها (۱)

میشود من بہ هواے تـو ڪمے مست ڪنمبوسہ برچشم تــو وهرچہ د...

دلم گرفتہازآدمایـےڪہ میگن دوست دارمامامعنیشو نمیدوننازآدمایـ...

تو می رویبرای رفتن تو راه می شوم !تو پلک می زنیو منبرای چشم ...

ما امروز در دنیایی زندگی می کنیم که حقایق نیز مثل سایر موجود...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ای کاش مهم بودم ):پارت ۱ویو کلارا :سلام من کلارا هستم با هفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط