{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه آتشین

قهوه آتشین °

پارت ششم°

ویو دازای:

صبح که شد بر خلاف همیشه زود پاشدم در اصل اصلا نتونستم بخوابم همش فکرم پیش چیبیم بود بلند شدم و لباس پوشیدم آماده شدم ولی نه برای مافیا نه برای موری برای دردونم ... خدا می‌دونه که فقط برای اون دارم میرم ... برای اینکه بغلش کنم بوش کنم نازش کنم حسش کنم...

ساعتهای هشت بود که زدم بیرون از خونه قدم زنان رفتم سمت مافیا
توی راه که بودم یک دکه گل فروشی دیدم روبه روش وایستادم و به گل ها نگاه کردم
اگه برای شیرینکم گل بخرم خوشحال میشه نه؟ یکم فکر کردم کلی بالا پایین کردم و یک دسته گل ژیپسوفیلا نارنجی به رنگ موهاش برداشتم و خریدم رفتم مافیا حدود ساعت هشت و نیم بود که رسیدم و تاچیهارا منو برد پیش موری...




ویو چویا:
امروز روزیه که دازای میاد مافیا... امروز نمیرم .. نه نه اصلا نمیرم ! مگه عقلمو از دست دادم؟؟ برم که اون احمق و ببینم؟؟ اونم فقط چون می‌خوام مثل قبل بدوئم بغلش؟... چون فقط می‌خوام برم توی آغوش خونه امنم؟؟... تنها خانوادم؟...
نه ... نه نباید برم و نمیرم ا اره همین درسته
لباس پوشیدم و آماده شدم که برم بیرون ... فقط ذهنم باید از این ماجرا دور میشد ... فقط یکم فاصله.. باید یکم هوا می‌خوردم
رفتم پارک و راه افتادم
روی تاب نشستم و آروم تاب خوردم ولی فکرم جای دیگه بود پاهام بی قراری میکرد آه از ناب اومدم پایین سرم پایین بود کیو گول میزنم من هنوز دوسش دارم این مسخرست خیلی مسخره سرم پایین بود و راه میرفتم خودم نمیدونستم کجا میرم که سرمو بالا آوردم و دیدم دم در مافیام... جایی که پاهام بی قراری میکرد واسه رفتن بهش ... اهی کشیدم و لبخند تلخی زدم تاثیرت روی من خیلی زیاد بود اوسامو ...
رفتم داخل



ویو دازای :

رفتم نشستم پشت صندلی همه اعضای مهم مافیا بودن اما....
اما تنها کسی که اومده بودم ببینمش نبود... فرشته نارنجی من نبود... اگه بگم وقتی دیدم نیست برای بار دوم از تو شکستم دروغ نگفتم... مطمئنم برق چشمام رفته‌ موری شروع کرده بود به حرف زدن اما من حتی نمی‌تونستم کامل گوش بدم حواسم اصلا پیش این احمقا نبود من مو هویجیمو میخواستم جوری دلم میخواستش که شده بودم شبیه پسر بچه های پنج ساله لجباز اما باید به خودم میومدم اون نیومده چون منو نمی‌خواست...
اما یهو....
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۹ویو دازای:نیم ساعت که گذشت خیلی نگران شدم هنوز درو با...

قهوه آتشین °پارت پنجم°ویو چویا:اومدم بیرون از آژانس که گریم ...

عشقی در مافیا ( پارت ششم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط