قهوه آتشین
قهوه آتشین °
پارت پنجم°
ویو چویا:
اومدم بیرون از آژانس که گریم گرفت رفتم توی خونم نشستم و گریه کردم بعد حدود نیم ساعت آروم شدم
باید آروم باشم نباید بخاطر اون بهم بریزم همه چی تموم شده دیگه چیزی نمونده که من بخاطرش گریه کنم ....
به هر حال اون فردا میاد و من مطمئنم که میاد فقط حالا باید یک کاری کنم که فردا من نباشم... نمیخوام ببینمش اونم برای بار دوم توی دو روز متوالی....
بعد حرف زدن با خودم مطمئن شدم دارم دیوونه میشم مطمئنم باید برم تیمارستان ولی به هر حال چه فرقی داره مافیا باید دیوونه باشه دیگه
با این خیالات خوابم برد
ویو دازای:
نارنجی من رفت و من حتی نتونستم بغلش کنم حتی نتونستم بهش بگم هنوز چقدر دیوونه بار دوسش دارم نتونستم دوباره اون طمع بهشت و بچشم اون رفت ....
حالم دیگه خوب نبود حتی کونیکیدا هم که حالمو دید دیگه بهم چیزی نگفت تا اینکه رئیس گفت برم خونه استراحت کنم معلومه حق داره اینو بگه والا اگه منم یکی با حال خودم جلوم بود اینو میگفتم نمیدونم چجوری اما بزور خودمو رسوندم خونه ..... خونه ای که هنوز عطر اونو میده.... هنوز اون توی تک تک فضاهای خونه هست..... دکور خونه و بعد اون عوض نکردم.... یادمه کلی ایراد میگرفت به دکور خونه و از آخر این دکور و گفت خوبه... چیبی من برگرد خونه... بعد اون نور خونم کم شد ... بعد اون یک چیزی کمه....
روی مبل دراز کشیدم و ساعدمو روی پیشونیم گذاشتم و به دور و بر نگاه کردم یک لحظه انگار واقعا اینجا بود درست توی این خونه درست کنار من... هر جای خونه رو که نگاه کردم اونو دیدم انگار تکتک قسمت های خونه بود و اسم منو صدا میزد از ۱۷ سالگی تا ۲۰ سالگی اون نارنجی من بود و من قهوه اون....
فردا حتما میرم... نمیخوام توی مافیا کار کنم اما میخوام یکبار دیگه اونو ببینم پس حتما میرم میخوام بهش بگم که همه چیمه ... میخوام بهش بگم دوسش دارم... خیلی زیاد...
پارت پنجم°
ویو چویا:
اومدم بیرون از آژانس که گریم گرفت رفتم توی خونم نشستم و گریه کردم بعد حدود نیم ساعت آروم شدم
باید آروم باشم نباید بخاطر اون بهم بریزم همه چی تموم شده دیگه چیزی نمونده که من بخاطرش گریه کنم ....
به هر حال اون فردا میاد و من مطمئنم که میاد فقط حالا باید یک کاری کنم که فردا من نباشم... نمیخوام ببینمش اونم برای بار دوم توی دو روز متوالی....
بعد حرف زدن با خودم مطمئن شدم دارم دیوونه میشم مطمئنم باید برم تیمارستان ولی به هر حال چه فرقی داره مافیا باید دیوونه باشه دیگه
با این خیالات خوابم برد
ویو دازای:
نارنجی من رفت و من حتی نتونستم بغلش کنم حتی نتونستم بهش بگم هنوز چقدر دیوونه بار دوسش دارم نتونستم دوباره اون طمع بهشت و بچشم اون رفت ....
حالم دیگه خوب نبود حتی کونیکیدا هم که حالمو دید دیگه بهم چیزی نگفت تا اینکه رئیس گفت برم خونه استراحت کنم معلومه حق داره اینو بگه والا اگه منم یکی با حال خودم جلوم بود اینو میگفتم نمیدونم چجوری اما بزور خودمو رسوندم خونه ..... خونه ای که هنوز عطر اونو میده.... هنوز اون توی تک تک فضاهای خونه هست..... دکور خونه و بعد اون عوض نکردم.... یادمه کلی ایراد میگرفت به دکور خونه و از آخر این دکور و گفت خوبه... چیبی من برگرد خونه... بعد اون نور خونم کم شد ... بعد اون یک چیزی کمه....
روی مبل دراز کشیدم و ساعدمو روی پیشونیم گذاشتم و به دور و بر نگاه کردم یک لحظه انگار واقعا اینجا بود درست توی این خونه درست کنار من... هر جای خونه رو که نگاه کردم اونو دیدم انگار تکتک قسمت های خونه بود و اسم منو صدا میزد از ۱۷ سالگی تا ۲۰ سالگی اون نارنجی من بود و من قهوه اون....
فردا حتما میرم... نمیخوام توی مافیا کار کنم اما میخوام یکبار دیگه اونو ببینم پس حتما میرم میخوام بهش بگم که همه چیمه ... میخوام بهش بگم دوسش دارم... خیلی زیاد...
- ۵۴۹
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط