{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی درخواستی جونگکوک

تکپارتی درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم



هوای خونه سنگین بود.
صدای محکم بسته شدن در اتاق هنوز توی گوشم می‌پیچید.

جونگ‌کوک با اون نگاه جدی‌اش، آخرین جمله‌اش رو مثل خنجری زده بود:

«تو هیچ‌وقت منو نمی‌فهمی!»

من هم نتونسته بودم سکوت کنم.
صدایم لرزیده بود، اما خشم و درد قاطی شده بود:

«آره! چون تو هم هیچ‌وقت نمی‌بینی من چه حالی دارم!»

دلم می‌خواست ادامه بدم، اما درد عجیبی توی شکمم پیچید.
امروز از اون روزایی بود که پر*یو*دی خیلی اذیتم می‌کرد.
انگار هر ذره از بدنم فریاد می‌زد.
برای همین، شاید بیشتر از همیشه زودرنج شده بودم.

اشک توی چشم‌هام جمع شد، اما نمی‌خواستم جلوی اون بریزم.
سریع رفتم سمت حموم، در رو بستم و روی کاشی‌های سرد نشستم.

درد مثل موج می‌اومد و می‌رفت.
نفس‌هام کوتاه شده بود.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای بلند جیغ کشیدم.

«ایییی… خدایااااا...»

صدای فریادم توی حموم پیچید.

لحظه‌ای بعد، صدای در کوبیده شد.

«ات…! حالت خوبه؟!»

جونگ‌کوک بود.

اما من نمی‌خواستم جوابش رو بدم.
هنوز از حرفاش ناراحت بودم.
دوباره صدای قدم‌هاش و تکان دادن در رو شنیدم.

«لطفاً… درو باز کن. صدامو می‌شنوی؟»

این بار صدای جونگ‌کوک پر از نگرانی بود.

نمی‌دونم چرا، اما اشکم بیشتر سرازیر شد.
دستم رو روی شکمم گذاشته بودم و به سختی می‌تونستم تکون بخورم.

در با کلیدی که همیشه داشت، باز شد و اون با عجله وارد شد.
چشم‌هاش از نگرانی برق می‌زد.

وقتی منو دید، رنگش پرید.
خم شد، بغلم کرد و آروم گفت:

«ای وای… چرا نگفتی حالت اینجوریه؟ فکر کردم فقط از دستم عصبانی‌ای.»

با صدای گرفته جواب دادم:

«نمی‌خواستم ضعیف به نظر بیام… تو هم که فقط دعوا می‌کنی…»

جونگ‌کوک آهی کشید و موهامو کنار زد.

«نه… من اشتباه کردم. باید حواسم بیشتر بهت می‌بود. بیا… بذار کمکت کنم.»

منو بغل کرد و روی تخت گذاشت.
بعد یه بطری آب گرم آورد و روی شکمم گذاشت.
دستم رو گرفت و نگاهش پر از پشیمونی بود.

«می‌دونی… من گاهی زیادی گیر می‌دم. ولی نمی‌خوام تو درد بکشی و فکر کنی تنها موندی.»

اشک توی چشمم حلقه زد، اما این بار اشک دلتنگی بود.
آروم گفتم:

«من فقط می‌خوام تو کنارم باشی، حتی وقتی بداخلاق می‌شم…»

اون لبخند کوچیکی زد، پیشونیمو بوسید و گفت:

«قول می‌دم هیچ‌وقت تنهات نذارم. حتی وقتی باهام دعوا می‌کنی، من بازم همین‌جا می‌مونم.»

و شب همون‌طور گذشت؛ با درد، اما با دست‌هایی که منو محکم گرفته بودن و نشون می‌دادن حتی وسط قهر و دعوا هم عشق واقعیه.


پایان
دیدگاه ها (۱۳)

The only thing I need in this world is you.https://wisgoon.c...

Jimin and you ( https://wisgoon.com/park_wil )

پارت هشتم ( اخر )دختر حالا کاملاً بهبود یافته بود. دستش از گ...

پارت هفتمروزها به کندی می‌گذشتند. دست دختر هنوز در گچ بود و ...

🌌تکپارتی 🌌صدای کشیده شدن صندلی روی کف سنگی عمارت، سکوت سنگین...

part36 عشق پنهان《ویو ات》با حرفش خشکم زد فکر نمی کردم انقدر ع...

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط