پارت هشتم اخر
پارت هشتم ( اخر )
دختر حالا کاملاً بهبود یافته بود.
دستش از گچ درآمده بود و دوباره میتوانست کارهایش را خودش انجام دهد.
روزها دوباره پر شدند از درس، تمرین، کتاب و… اما دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
خانه گرمتر شده بود.
لبخند دختر مثل نوری آرام، همهجا را روشن میکرد.
و یونگی؟
او دیگر نمیتوانست انکار کند.
هر بار که دختر با شوق از موفقیتهایش حرف میزد، قلبش تندتر میزد.
هر بار که او را در حال خندیدن میدید، ناخودآگاه گوشهی ل*بهای خودش هم میلرزید.
یونگی، مردی که همیشه از احساسات فراری بود، حالا درگیر حسی شده بود که نمیتوانست سرکوبش کند.
---
شبی بارانی، درست مثل شبی که دختر اولین بار صدای پیانوی او را شنیده بود، یونگی دوباره پشت پیانو نشست.
نتها این بار آرامتر بودند، اما پر از تردید و دلتنگی.
دختر که حالا بیپرواتر شده بود، نزدیک آمد و کنارش ایستاد.
– «هر وقت پیانو میزنید، انگار میخواین چیزی رو بگین که با کلمات نمیتونین.»
یونگی سرش را پایین انداخت.
لحظهای طولانی گذشت، بعد آرام گفت:
– «شاید وقتشه بگم.»
دختر با تعجب نگاهش کرد.
– «چی رو؟»
مرد ن*فس ع*میقی کشید، دستانش هنوز روی کلیدهای پیانو بود، اما انگشتانش میلرزیدند.
– «اینکه... تو دیگه فقط شاگرد من نیستی. تو دیگه فقط کسی نیستی که ازش مراقبت کنم. تو… شدی تمام زندگی من.»
دختر ناباور به او خیره شد.
قلبش به شدت میکوبید.
– «آقا یونگی…»
اما مرد ادامه داد:
– «من سالهاست هیچکس رو به خودم راه ندادم. همیشه فکر میکردم اگر کسی نزدیک بشه، بالاخره از دست میره. اما تو… تو نشون دادی که میشه به کسی تکیه کرد، میشه دوباره خونه رو پر از زندگی کرد.»
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
سپس یونگی، با همان جدیت همیشگی اما صدایی لرزان، گفت:
– «میخوام بدونی… من میخوام این رابطه فقط به "معلم و شاگرد" یا "سرپرست و دختر" ختم نشه. میخوام… با هم یک خانواده باشیم.
آیا حاضر میشی با من ازدواج کنی؟»
چشمان دختر پر از اشک شد.
دستش را روی ل*بش گذاشت، قلبش پر از هیجان و شگفتی بود.
– «من… من همیشه شما رو تنها کسی میدیدم که میتونم بهش تکیه کنم. همیشه فکر میکردم شما مثل یه پدر مراقب منین… اما حالا… حالا میفهمم، حسم خیلی عمیقتر از اینه.»
او آرام سرش را تکان داد.
– «بله… قبول میکنم.»
یونگی برای اولین بار در تمام این سالها لبخند زد.
لبخندی واقعی، گرم و آرام.
نگاهی که تمام یخهایش را شکسته بود.
به آرامی از جایش بلند شد.
یک دستش را بر روی گونه دختر، دست دیگرش را بر روی کمر دختر گذاشت و فاصله بینشون پر کرد، ل*ب هایش را به آرامی رو ل*ب های دختر گذاشت، یک بو*سه شیرین و پراحساس شروع کردند که نشان از آینده پیش رویشان بود.
---
از آن شب، همهچیز تغییر کرد.
خانه دیگر فقط یک عمارت بزرگ و سرد نبود.
حالا یک خانهی واقعی بود.
دختر با شوق بیشتری درس میخواند، و یونگی نهتنها معلم و راهنمایش بود، بلکه شریک زندگیاش هم شد.
هر دو فهمیده بودند که گذشتههای سختشان دیگر اهمیتی ندارد، چون حالا آیندهای ساخته بودند که در آن تنها نبودند.
و برای اولین بار، یونگی واقعاً خوشحال بود. چون حالا خانوادهای داشت.
پایان
دختر حالا کاملاً بهبود یافته بود.
دستش از گچ درآمده بود و دوباره میتوانست کارهایش را خودش انجام دهد.
روزها دوباره پر شدند از درس، تمرین، کتاب و… اما دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
خانه گرمتر شده بود.
لبخند دختر مثل نوری آرام، همهجا را روشن میکرد.
و یونگی؟
او دیگر نمیتوانست انکار کند.
هر بار که دختر با شوق از موفقیتهایش حرف میزد، قلبش تندتر میزد.
هر بار که او را در حال خندیدن میدید، ناخودآگاه گوشهی ل*بهای خودش هم میلرزید.
یونگی، مردی که همیشه از احساسات فراری بود، حالا درگیر حسی شده بود که نمیتوانست سرکوبش کند.
---
شبی بارانی، درست مثل شبی که دختر اولین بار صدای پیانوی او را شنیده بود، یونگی دوباره پشت پیانو نشست.
نتها این بار آرامتر بودند، اما پر از تردید و دلتنگی.
دختر که حالا بیپرواتر شده بود، نزدیک آمد و کنارش ایستاد.
– «هر وقت پیانو میزنید، انگار میخواین چیزی رو بگین که با کلمات نمیتونین.»
یونگی سرش را پایین انداخت.
لحظهای طولانی گذشت، بعد آرام گفت:
– «شاید وقتشه بگم.»
دختر با تعجب نگاهش کرد.
– «چی رو؟»
مرد ن*فس ع*میقی کشید، دستانش هنوز روی کلیدهای پیانو بود، اما انگشتانش میلرزیدند.
– «اینکه... تو دیگه فقط شاگرد من نیستی. تو دیگه فقط کسی نیستی که ازش مراقبت کنم. تو… شدی تمام زندگی من.»
دختر ناباور به او خیره شد.
قلبش به شدت میکوبید.
– «آقا یونگی…»
اما مرد ادامه داد:
– «من سالهاست هیچکس رو به خودم راه ندادم. همیشه فکر میکردم اگر کسی نزدیک بشه، بالاخره از دست میره. اما تو… تو نشون دادی که میشه به کسی تکیه کرد، میشه دوباره خونه رو پر از زندگی کرد.»
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
سپس یونگی، با همان جدیت همیشگی اما صدایی لرزان، گفت:
– «میخوام بدونی… من میخوام این رابطه فقط به "معلم و شاگرد" یا "سرپرست و دختر" ختم نشه. میخوام… با هم یک خانواده باشیم.
آیا حاضر میشی با من ازدواج کنی؟»
چشمان دختر پر از اشک شد.
دستش را روی ل*بش گذاشت، قلبش پر از هیجان و شگفتی بود.
– «من… من همیشه شما رو تنها کسی میدیدم که میتونم بهش تکیه کنم. همیشه فکر میکردم شما مثل یه پدر مراقب منین… اما حالا… حالا میفهمم، حسم خیلی عمیقتر از اینه.»
او آرام سرش را تکان داد.
– «بله… قبول میکنم.»
یونگی برای اولین بار در تمام این سالها لبخند زد.
لبخندی واقعی، گرم و آرام.
نگاهی که تمام یخهایش را شکسته بود.
به آرامی از جایش بلند شد.
یک دستش را بر روی گونه دختر، دست دیگرش را بر روی کمر دختر گذاشت و فاصله بینشون پر کرد، ل*ب هایش را به آرامی رو ل*ب های دختر گذاشت، یک بو*سه شیرین و پراحساس شروع کردند که نشان از آینده پیش رویشان بود.
---
از آن شب، همهچیز تغییر کرد.
خانه دیگر فقط یک عمارت بزرگ و سرد نبود.
حالا یک خانهی واقعی بود.
دختر با شوق بیشتری درس میخواند، و یونگی نهتنها معلم و راهنمایش بود، بلکه شریک زندگیاش هم شد.
هر دو فهمیده بودند که گذشتههای سختشان دیگر اهمیتی ندارد، چون حالا آیندهای ساخته بودند که در آن تنها نبودند.
و برای اولین بار، یونگی واقعاً خوشحال بود. چون حالا خانوادهای داشت.
پایان
- ۱۰.۶k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط