{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم

پارت چهارم
لیا که داشت اتاق چاعان رو میگشت یه چیزی پیدا کرد...که ظاهرا مشر.وب بود و لیا اینو نمیدونست میبره و میخوره تا آخر میخوره
وقتی چاعان میره اتاقش میبینه لیا نیست و عصبی میشه میرفت که پیداش کنه صدای لیا رو شنید
یاعیز : لیا تروخدا حرف نزن ارباب تورو اینجوری ببینه منو بدبخت میکنه کمی ساکت باش
لیا : نترس بابا هیچکاری نمیتونه بکنه ( با خنده )
چاعان از پشت میاد و لیا رو میگیره بغلش
چاعان : با تو بابت این موضوع حرف میزنم یاعیز
یاعیز : ببخشید من خبر نداشتم از اتاق شما پیدا کرده
چاعان اهمیت نمیده و لیارو میخواد ببره اتاقش و اتاق چون بالا بود کمی طول کشید برسن
چااان که داشت راه میرفت لیا نمیدونست داره چیکار میکنه تو بغل چاعان لپ ها چاعانو میب.وسه
چاعان با خنده : چته بچه به خودت بیا
لیا اینبار چاعانو از لب.ش میب.وسه و چاعان همونجا خشکش میزنه...ولی اهمیتی و میبرتش اتاقش
لیارو میزاره رو مبل و چهار لیوان قهوه به خورد لیا میده و لیا کمی به خودش میاد
لیا : سرم میترکه
چاعان : به نظرت چرا...نمیدونم چرا منو جدی نگرفتی
چاعان به لیا نزدیک میشه...چرا به حرفام گوش نکردی تو دختره اذیت کار
لیا : زیادی داری نزدیک میشی
چاعان : چرا اذیتت میکنه ؟
لیا داشت عقب عقبی میرفت ولی چاعان داشت نزدیک تر میشد لیا اشتباهی افتاد رو مبل و پای لیا خورد به پای چاعان و چاعان هم میوفته روی لیا...کمی محو هم میشن ولی لیا یه لحظه یادش اومد که در ماموریت قرار داره چاعانو سریع هل میده
چاعان : هوی چته...میترسی عاشقم بشی ؟
لیا : نخیر من برای کار اومدم اینجا نه برای این کارا
چاعان : آره اون چیزی که خوردی هم همینو میگه
لیا جوابی نمیده و سکوت میکنه
دیدگاه ها (۳)

پارت پنجم لیا میخواست بره بیرون که.....چاعان : آهای دخترهلیا...

۱۲۰۰ تاییم مبارک ولی کسی تبریک نگفته

پارت سوم لیا شماره یکی از آدمای چاعان رو پیدا میکنه و باهاش ...

پارت دوم چاعان : خیلی خب سلام...بزارین خودم رو معرفی کنم زند...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت [هشتم] ❥❥چاعان =همون سیاهی ...

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳پارت چهارم لیا:چاعان تروخدا ساکت باش...

عشقی که یه طرفه شروع شد پارت نهمگوشی لیا زنگ خورد چاعان بردا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط