ابلیس
Part 2
" بلند شو وقت نداریم "
صدای زنی بلند شد که باعث شد چویا پلک هاش تکون بخوره و کم کم چشمای ابی رنگش رو باز کنه.
دختر مو مشکی ای رو دید که دست به کمر ایستاده و در حال غر زدنه.
چوبا با مکث کوتاه روی تخت نشیت و چشم هاشو مالید
+ چیزی شده که اینجوری عصبی به نظر میرسید؟
" امروز کلی کار داریم و تو با خیال راحت خوابیدی زود باش بلند شو اماده شو لباسات اونجا روی میز گذاشتم سریع لباساتو بپوش و بیا که وقت نداریم
+ چطور؟
" ارباب مهمون دارن تا شب باید کارا رو تموم کنیم "
+ شما....شما کی هستی خانم؟
" آلیا صدام کن...من سرخدمت کارم پس هر چی میگم باید گوش بدی "
+ بله آلیا چان
آلیا از اتاق چویا خارج شد و منتظر موند تا لباسش رو عوض کنه و مدتی بعد چویا اومد و آلیا بهش خیره موند و گفت
" مطمئنی که تو یه خدمتکاری؟ "
+ چطور؟
" پوست لطیفی داری و همینطور موهای نرمی "
چویا لبخندی زد و تشکر کرد که آلیا دوباره اخمالو گفت
" حالا بگذریم بهتره راه بیوفتی..میری اتاق های مهمون رو تمیز کنی فهمیدی؟ طبقه بالا سمت چپ
+ چشم
وسایل لازم رو برداشت و به از پله ها بالا رفت و همونطور که آلیا گفت سمت چپ دونه به رونه اتاق ها رو تمیز کرد و همونجا نشست
+ خیلی خسته شدم
به زحمت از جاش بلند شد و سطل رو توی دستش گرفت و ملافه های قبلی رو توی دست دیگه اش و به زور از پله ها پایین اومد و وارد سالن شد که آلیا رو دید
+ آلیا چان...کار من تموم شد
" عالیه خب برو و به دخترا کمک کن "
+ بله الان میرم
.....شب ساعت 20:00......
صدای خنده هاشون کل عمارت رو برداشته بود و چویا سینی های مختلف از شراب و الک میبرد و با دیدن شراب مورد علاقش دهنش اب افتاد ولی به خودش اجازه خوردن نداد
سینی رو روی میز گذاشت که همون مرد یا بهتر بگم همون رئیسش رو دید
+ بفرمایید
کنارش پسر قد بلند و خوشتیپی بود که اونم درست مثل رئیس چشم های قهویی داشت ولی یکی از چشم هاش زیر باند مخفی شده بود و فقط اون بود که نمیخندید ک حتی لبخند هم نمیزد و فقط جرعه ای از لیوانش مینوشید
چویا خواست برگرده که یکی از اون ادم های کثیف دستش رو گرفت و سمت خودش کشید
" تو زیادی جذابی هوم...موها و چشم های خاصی داری اسمت چیه ؟ "
+ و...ولم کنید لطفا من فقط یه...
" نه نشد...اگه میخواستم ولت کنم که نمیگرفتمت کوچولو "
چویا رو سمت خودش کشید و همین کشیدن ناگهانی باعث شد روی پاهای اون مرد بنشینه
+ گفتم ولم کن
اینبار جدی تر گفت که مرد عصبی شد و با عصبانیت گفت
" چی گفتی حشره؟ نشنیدم "
دازای که سرش روی میز بود اروم گفت
_ ولش کن
با همون زمزمه همه ساکت شدن و بار دیگه تکرار کرد
_ ولش کن
مرد دست چویا رو ول کرد و اون هم سریع بلند شد و دازای سرشو از روی میز بلند کرد و با چشمایی خالی گفت
_ اقای هیو. یادت باشه اینجا کاواره نیست به هر کی ولت بخواد دست بزنی...
لبخند گمرنگی زد و اون مرد فریادش بلند شد و از روی صندلی بلند شد
" عوضی...هی ریو...این پسری بود که تو تربیت کردی ها؟؟؟ دستم...دستمو ببین "
دازای لبخندش محو شد و گفت
_ این زخم شاید تو همچین مواقعی منو یادت انداخت و درس عبرتی برای بقیه که تو این عمارت یه قوانینی وجود داره و اگه زیر پا گذاشته شه عواقب خوبی نداره
از پشت میز بلند شد و به از پله های عمارت بالا رفت و ریو با افتخار به رفتن پسرش نگاه کرد
" خیلی خب آلیا... "
" بله ارباب "
" دست اقای هیو رو پانسمان کن و زمین رو هم تمیز کن "
" چشم "
چویا توی اتاق خودش بی صدا گریه میکرد و از این محیط کثیف و خطرناک خسته شده بود و دلش میخواست از اینجا فرار کنه که یوکی یکی از همکار هاش وارد اتاقش شد و گفت
" چویا بلند شو دازای ساما تورو خواستن "
چویا بلند شد و باشه ای گفت و بهزحمت از جاش بلنود شد و اشک هاشو با دستش پاک کرد.
....................
ادامه دارد...
" بلند شو وقت نداریم "
صدای زنی بلند شد که باعث شد چویا پلک هاش تکون بخوره و کم کم چشمای ابی رنگش رو باز کنه.
دختر مو مشکی ای رو دید که دست به کمر ایستاده و در حال غر زدنه.
چوبا با مکث کوتاه روی تخت نشیت و چشم هاشو مالید
+ چیزی شده که اینجوری عصبی به نظر میرسید؟
" امروز کلی کار داریم و تو با خیال راحت خوابیدی زود باش بلند شو اماده شو لباسات اونجا روی میز گذاشتم سریع لباساتو بپوش و بیا که وقت نداریم
+ چطور؟
" ارباب مهمون دارن تا شب باید کارا رو تموم کنیم "
+ شما....شما کی هستی خانم؟
" آلیا صدام کن...من سرخدمت کارم پس هر چی میگم باید گوش بدی "
+ بله آلیا چان
آلیا از اتاق چویا خارج شد و منتظر موند تا لباسش رو عوض کنه و مدتی بعد چویا اومد و آلیا بهش خیره موند و گفت
" مطمئنی که تو یه خدمتکاری؟ "
+ چطور؟
" پوست لطیفی داری و همینطور موهای نرمی "
چویا لبخندی زد و تشکر کرد که آلیا دوباره اخمالو گفت
" حالا بگذریم بهتره راه بیوفتی..میری اتاق های مهمون رو تمیز کنی فهمیدی؟ طبقه بالا سمت چپ
+ چشم
وسایل لازم رو برداشت و به از پله ها بالا رفت و همونطور که آلیا گفت سمت چپ دونه به رونه اتاق ها رو تمیز کرد و همونجا نشست
+ خیلی خسته شدم
به زحمت از جاش بلند شد و سطل رو توی دستش گرفت و ملافه های قبلی رو توی دست دیگه اش و به زور از پله ها پایین اومد و وارد سالن شد که آلیا رو دید
+ آلیا چان...کار من تموم شد
" عالیه خب برو و به دخترا کمک کن "
+ بله الان میرم
.....شب ساعت 20:00......
صدای خنده هاشون کل عمارت رو برداشته بود و چویا سینی های مختلف از شراب و الک میبرد و با دیدن شراب مورد علاقش دهنش اب افتاد ولی به خودش اجازه خوردن نداد
سینی رو روی میز گذاشت که همون مرد یا بهتر بگم همون رئیسش رو دید
+ بفرمایید
کنارش پسر قد بلند و خوشتیپی بود که اونم درست مثل رئیس چشم های قهویی داشت ولی یکی از چشم هاش زیر باند مخفی شده بود و فقط اون بود که نمیخندید ک حتی لبخند هم نمیزد و فقط جرعه ای از لیوانش مینوشید
چویا خواست برگرده که یکی از اون ادم های کثیف دستش رو گرفت و سمت خودش کشید
" تو زیادی جذابی هوم...موها و چشم های خاصی داری اسمت چیه ؟ "
+ و...ولم کنید لطفا من فقط یه...
" نه نشد...اگه میخواستم ولت کنم که نمیگرفتمت کوچولو "
چویا رو سمت خودش کشید و همین کشیدن ناگهانی باعث شد روی پاهای اون مرد بنشینه
+ گفتم ولم کن
اینبار جدی تر گفت که مرد عصبی شد و با عصبانیت گفت
" چی گفتی حشره؟ نشنیدم "
دازای که سرش روی میز بود اروم گفت
_ ولش کن
با همون زمزمه همه ساکت شدن و بار دیگه تکرار کرد
_ ولش کن
مرد دست چویا رو ول کرد و اون هم سریع بلند شد و دازای سرشو از روی میز بلند کرد و با چشمایی خالی گفت
_ اقای هیو. یادت باشه اینجا کاواره نیست به هر کی ولت بخواد دست بزنی...
لبخند گمرنگی زد و اون مرد فریادش بلند شد و از روی صندلی بلند شد
" عوضی...هی ریو...این پسری بود که تو تربیت کردی ها؟؟؟ دستم...دستمو ببین "
دازای لبخندش محو شد و گفت
_ این زخم شاید تو همچین مواقعی منو یادت انداخت و درس عبرتی برای بقیه که تو این عمارت یه قوانینی وجود داره و اگه زیر پا گذاشته شه عواقب خوبی نداره
از پشت میز بلند شد و به از پله های عمارت بالا رفت و ریو با افتخار به رفتن پسرش نگاه کرد
" خیلی خب آلیا... "
" بله ارباب "
" دست اقای هیو رو پانسمان کن و زمین رو هم تمیز کن "
" چشم "
چویا توی اتاق خودش بی صدا گریه میکرد و از این محیط کثیف و خطرناک خسته شده بود و دلش میخواست از اینجا فرار کنه که یوکی یکی از همکار هاش وارد اتاقش شد و گفت
" چویا بلند شو دازای ساما تورو خواستن "
چویا بلند شد و باشه ای گفت و بهزحمت از جاش بلنود شد و اشک هاشو با دستش پاک کرد.
....................
ادامه دارد...
- ۱۱.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط