🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
پارت بیست وششم...
آریا:
بعدم منو نگاه کرد وگفت : تو دیگه چرا ؟
- من که گفتم نره رو درخت گوش نداد
زن عمو تقریبا جیغ زدوگفت : چی ؟ ؟؟!!!! گیسو رفته رو درخت نکنه از رو درخت افتاده ؟
- نه زن عمو از رو تاب افتاده طناب باز شده بود
سرزنش بار یاشار رو نگاه کردم ورفتم کنارش
- بهتره بری یاشار
یاشار ناراحت ونگران گفت : کجا برم آریا چه می دونستم اینجوری میشه
حرفی برای دلداری نداشتم بهش بگم پس سکوت کردم وکنارش نشستم زن عمو یه دقیقه هم ساکت نمی شد وتوجه همه رو به خودش جلب می کرد بابا اومد کنارم نشست وگفت : حالش خیلی بد بود
- نمی دونم بابا ما نمی دونستیم حالش تا این حد بده
بابا : یاشار دایی جان چیزی نیس اتفاقه
یاشار ساکت بود وچیزی نمی گفت یک ساعتی گذشت وما منتظر موندیم تا وقتی گیسو رو آوردن زن عمو با دیدنش بلند شد ورفت طرف تخت وکلی قربون صدقه اش می رفت گیسو از درد گریه می کرد ورنگش پریده بود زن عمو همراهش رفت تو بخش که می خواستن بسستری اش کنن بابا وعمو هم رفتن موندیم منو یاشار
- پاشو یاشار بریم خونه
یاشار : نمی تونم آریا من هستم تو برو
نگاش کردم وچیزی نگفتم تا ببینم عمو میاد چی میگه که بعد از یه ده دقیقه ای عمو وبابا برگشتن یاشار بلند شدوگفت : چی شد دایی
عمو اخم کردوجوابش رو نداد ورفتنگاهی به یاشار انداختم وگفتم : مثله اینکه عمو خیلی از دستت شکاره
یاشار برگشت ورو به بابا گفت : چی شده دایی ؟
بابا نگاهی به من انداخت وگفت : خوب نیست بدم نیست بی احتیاطی کردید بچه ها بهتره برگردید خونه
یاشار : ولی دایی
بابا خیلی جدی گفت : گفتم برگردید خونه فرشاد از دست هر دوتات عصبی
- من چرا؟!
بابا : تومیتونستی جلو این اتفاق رو بگیری بهتره برید خونه
به یاشار اشاره کردم وباهم از بیمارستان اومدیم بیرون یاشارروکارد میزدی خون ازش نمیومد خیلی عصبی واخمو بود سوئیچ رو داد دست من ومن رانندگی کردم تا وقتی رسیدیم نزدیک خونه عمه فریده یاشار گفت : من پیاده میشم فقط کلیدو بردارم
کلید رو ازرو داشبورت درآورد وپیاده شد چیزی نگفتم چون می دونستم حرف زدن من تو این موقعیت چیزی رو درست نمی کنه اتفاقی بود که افتاده بود نتیجه اشم حال بد گیسو بود...
پارت بیست وششم...
آریا:
بعدم منو نگاه کرد وگفت : تو دیگه چرا ؟
- من که گفتم نره رو درخت گوش نداد
زن عمو تقریبا جیغ زدوگفت : چی ؟ ؟؟!!!! گیسو رفته رو درخت نکنه از رو درخت افتاده ؟
- نه زن عمو از رو تاب افتاده طناب باز شده بود
سرزنش بار یاشار رو نگاه کردم ورفتم کنارش
- بهتره بری یاشار
یاشار ناراحت ونگران گفت : کجا برم آریا چه می دونستم اینجوری میشه
حرفی برای دلداری نداشتم بهش بگم پس سکوت کردم وکنارش نشستم زن عمو یه دقیقه هم ساکت نمی شد وتوجه همه رو به خودش جلب می کرد بابا اومد کنارم نشست وگفت : حالش خیلی بد بود
- نمی دونم بابا ما نمی دونستیم حالش تا این حد بده
بابا : یاشار دایی جان چیزی نیس اتفاقه
یاشار ساکت بود وچیزی نمی گفت یک ساعتی گذشت وما منتظر موندیم تا وقتی گیسو رو آوردن زن عمو با دیدنش بلند شد ورفت طرف تخت وکلی قربون صدقه اش می رفت گیسو از درد گریه می کرد ورنگش پریده بود زن عمو همراهش رفت تو بخش که می خواستن بسستری اش کنن بابا وعمو هم رفتن موندیم منو یاشار
- پاشو یاشار بریم خونه
یاشار : نمی تونم آریا من هستم تو برو
نگاش کردم وچیزی نگفتم تا ببینم عمو میاد چی میگه که بعد از یه ده دقیقه ای عمو وبابا برگشتن یاشار بلند شدوگفت : چی شد دایی
عمو اخم کردوجوابش رو نداد ورفتنگاهی به یاشار انداختم وگفتم : مثله اینکه عمو خیلی از دستت شکاره
یاشار برگشت ورو به بابا گفت : چی شده دایی ؟
بابا نگاهی به من انداخت وگفت : خوب نیست بدم نیست بی احتیاطی کردید بچه ها بهتره برگردید خونه
یاشار : ولی دایی
بابا خیلی جدی گفت : گفتم برگردید خونه فرشاد از دست هر دوتات عصبی
- من چرا؟!
بابا : تومیتونستی جلو این اتفاق رو بگیری بهتره برید خونه
به یاشار اشاره کردم وباهم از بیمارستان اومدیم بیرون یاشارروکارد میزدی خون ازش نمیومد خیلی عصبی واخمو بود سوئیچ رو داد دست من ومن رانندگی کردم تا وقتی رسیدیم نزدیک خونه عمه فریده یاشار گفت : من پیاده میشم فقط کلیدو بردارم
کلید رو ازرو داشبورت درآورد وپیاده شد چیزی نگفتم چون می دونستم حرف زدن من تو این موقعیت چیزی رو درست نمی کنه اتفاقی بود که افتاده بود نتیجه اشم حال بد گیسو بود...
- ۲۷.۱k
- ۱۵ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط