{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
#پارت بیست وهفتم

گیسو:
گیسو: از درد لبمو گاز گرفتم وگفتم : کافیه مامان نمیخورم
مامان با چشمای اشکی گفت : آخه چیزی نخوردی که
- سیر شدم قربونت برم
- تق تق اجازه هست
برگشتم طرف در عمه فریده بود با لبخند اومد طرفم وگفت : قربونت برم عمه خوبی
- خوبم عمه
- اجازه هست
یاشار بود شنیده بودم خیلی سرزنشش کردن بهش لبخند زدم اومد داخل اتاق ویه دسته گل پر از گلهای رنگارنگ گذاشت رو میز وگفت : خوبی گیسو طلا
لبخند زدم دستشو جلو آورد دستمو محکم فشار داد وگفت : خوشحالم بهتری
- شنیدم دعوات کردن
خندید وگفت : بله خیلی زیاد عزیزی دیگه
- زبون نریز
سومین نفر بابا وخانم جون بودن که بابا این حرف رو زد یاشار رفت کنار همه بهش خندیدن
عمه با خنده گفت : فرشاد بچه ام رو می ترسونی
مامان لبخندی زدوگفت : عاقبت شیطنت هاتونه
بابا : دیگه گذشت خوش اومدید
با دیدن زن عموو آریا مامان بلند شد وگفت : خوش اومدیدبفر فرمایید
زن عمو اومد بوسیدم وگفت : بهتری دخترم ؟
- خوبم زن عموممنونم
تو دستای آریا یه دسته گل رز قرمز وزنبق بود که با دیدن گل زنبق ذوق کردم وگفتم : وای من عاشق گل زنبقم
آریا اومد کنار تخت وگفت : بهتری کوچلو
با اخم نگاش کردم یاشار خندید وگفت : مگه تو نمی دونی گیسو طلا از این حرف بدش میاد
آریا گل ها رو به دستم داد وگفت : اها
گل ها رو بو کردم زن عمو با مهربونی گفت : آخ الهی دخترم خیلی درد داری
- یکم
خانم جون با مهربونی گفت : بابا ت اجازه نمی داد بیایم دیدنت گفت حالت خوب نیست یه وقت ناراحتی برات پیش میاد
- امروز بهترم خودم خواستم بیاید دیدنم دلم براتون تنگ شده مخصوصا آقا جون
- به به می بینم همه اومدن
براتون چای آوردم
گلین اینو گفت وبا فلاسک چای اومد تو اتاق
یاشار : مرسی گلین چای تو این بارون می چسبه
آریا که نزدیک تخت وایساده بود وسرش پایین بود بوی عطرش ملایم بود چقدر عوض شده بود یه تغییری کرده بود ولی نمی دونم چیش؟!
گلین چای ریخت ویاشارم داشت جریان اون روز تعریف می کرد وازمن عذر خواهی می کرد وبقیه بهش می خندیدن
گلین اومد نزدیک تخت وگفت : کی گل زنبق آورده برات
آریا رو نگاه کردم که اونم هم زمان نگاهم کردوگفت : گل مورد علاقه ای خودم رو آوردم
یاشار : می میرم برای این همه احساساتت
آریا چیزی نگفت وچای رو از گلین گرفت گلینم گل ها رو ازم گرفت وبرد گذاشت تو یه گلدون سفالی که تو پنجره ای اتاق بود
آریا چای اش رو که خورد گفت : من برم مطب مامان کاری نداری عمو جون ببخشید من باید برم کارام زیاده
زن عمو بهش لبخند زد وبابا با مهربونی گفت : بروپسرم به کارات برس
آریا برگشت نگاهم کردوگفت : امیدوارم بهتر بشی عصرت بخیر
آریا خدا حافظی کردورفت وبا رفتنش احساس غم کردم ونگاهم روگل های زنبق ثابت موند
دیدگاه ها (۳)

🌼گیسوی شب🌼# پارت بیست هشتم ..آریا:از خستگی حال نداشتم راه بر...

🌼گیسوی شب🌼# پارت بیست ونه...آریا:یاشار جواب نمی داد در حمام ...

🌼گیسوی شب🌼پارت بیست وششم...آریا:بعدم منو نگاه کرد وگفت : تو ...

🌼گیسوی شب🌼پارت بیست وپنجم ...آریا:یاشار از روی صندلی بلند شد...

وقتی بین بچه هات فرق می‌زاره 3 \P

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

وقتی بین بچه هات فرق می‌زاره....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط