part:1
شنیدن حرفی که گفت ..
*قربان خانواده تون تصادف کردند *
لبتاب کارشو بست کتشو از چوب لباسی برداشت و بدون توجه کارکنانی که میگفتند .
*آقای کیم مشکلی پیش آمده *
از شرکت زد بیرون نمیتونست درست نفس بکشه کل زورشو روی دوتا پاهایش انداخت از استرس و نگران عرق خیس از پیشانیش میریخت .
میدونست این تصادف خانواداش امکان نداشت فقط یه حادثه باشه و پشت این حادثه رازی هست که سال هاست زیر خاکه .
اما با فک کردن به اینکه وقت لازم رو نداره سریع به دستیارش (نیک )زنگ زد .
_بله آقای کیم
×سریع یه بلیط به کره جنوبی برام بگیر بدو عجله کن وقت ندارم .
_بله سعی میکنم سریع ترین مقصد رو انتخاب کنم .
دوساعت دیگه آقای کیم .
)بدون گوش دادن به اینکه دستیارش چی گفت قطع کرد پاشو روی پدال ماشین BMVگذاشت به تنها چیزی که فک میکرد وضع خانوادش بود اگه اتفاقی براشون بیوفته چی .
لعنتی پدرش از همون اول گفته بود که (مافیا )بودن دردسر داره و این دردسر هیچ وقت تمومی نداره .
اما به حرف پدرش گوش نکرد و الان به این وضع افتاده بود مهم تر از همه خواهر کوچولوش (یانگین )بود .
میتونست بگت یانگین اولین نقطه ضعفش بود .
توی راه نزدیک بود چندباری تصادف کنه حتی صدای بوق ماشین هایی که میگفتند (آروم تر رانندگی کن )اما تهیونگ تمام فکرش انگاری درگیر چیز دیگری بود.
بدون آماده کردن چیزی بدون برداشتن وسایل بهداشتی فقط رفت سمت فردوگاه انقدر عجله کرده بود که هنوز ۳۰ مین تا صدا زدن اسم بلیطش مونده بود .
هیچ کاری نمیتونست بکنه نه گریه نه داد فقط شده بود عین یه جسمی که انگار زندگی نمیکنه فقط داره نفس میکشه .
۳۰ مین کوفتی یجوری زود آور براش تموم شد چون از قبل بلیط خریده بود نیازی نبود داخل صف بایستاد .
فقط رفت نشست داخل هواپیما
پرسنل :آقا . آقا لطفا بیدار شدید
×هومم چیه
پرسنل :پرواز شما با موفقیت و بدون هیچ دردسری انجام شده شما الان رسیدید به بوسان .
از فرودگاه پیاده شد بوی محل تولدش بوسان گل های لیلیوم با خاک که حالا باران باریده بود و عطر همیشگی بوسان به مذاج همه میرسید تهیونگ کتشو بالای سرش گرفت و پیاده به سمت همون رسیدید انقدر تند حرکت کرده بود که راه یک ساعته را بیست دقیقه ای طی کرد .
داخل بخش اورژانس شد .
رفت سمت میز پرستار و گفت
×خانواده کیم الان در چه بخشی هستن
پرستار :آی سیو قربان از راهرو به سمت چپ بپیچید سپس راست آی سیو رو میبینید .
×ممنون .
تمام راه هایی که پرستار بهش گفت رو طی کرد در آخر با در آبی که روش نوشته شده بود آی سیو وایساد .
خدا خدا میکرد که هیچ اتفاقی برای خانوادش نیوفتد. اما تقدیر چیز دیگه ای را برایش رقم زده بود .
بی وقفه فقط راه میرفت علامت سوال های زیادی گوشه مغزش ایجاد شده بودن
چرا خانوادم ؟شاید چون نقطه ضعفمن ؟یا شایدم چون یه نفر خواسته یه بازی شروع کنه که من باید بازیگر اون داستان باشم ؟
همه چی مثل پازل حل نشده ای برایش شده بود اما با قدم های آروم و محکم دکتر جراح رشته افکارش پاره شد .
رفت سمت دکتر جراح و گفت .
×خانوادم حالشون چطوره ها
دکتر جراح :آقای کیم معذرت میخوام اما از بین خانوادتون تنها کسی که زنده موند خواهرتون بود .
×عوضی مگه نگفتم باید حال همشون خوب شه مگه تو دکتر نیستی مگه دکتر نجات دهنده نیست. هااا. عوضی .
دکتر جراح :آقای کیم کسی که نجات دهنده ست فقط خداست ما کسایی هستیم که شفا میدیم بر طبق گفته ی خدا متاسفم تمام تلاشمونو کردیم مادر پدرتون از اون حادثت جون سالم به در نبردن اما خواهرتون مثل اینکه قوی تر از اینا هستش و تونسته از این حادثه نجات پیدا کنه ..
ادامه دارد .........
*قربان خانواده تون تصادف کردند *
لبتاب کارشو بست کتشو از چوب لباسی برداشت و بدون توجه کارکنانی که میگفتند .
*آقای کیم مشکلی پیش آمده *
از شرکت زد بیرون نمیتونست درست نفس بکشه کل زورشو روی دوتا پاهایش انداخت از استرس و نگران عرق خیس از پیشانیش میریخت .
میدونست این تصادف خانواداش امکان نداشت فقط یه حادثه باشه و پشت این حادثه رازی هست که سال هاست زیر خاکه .
اما با فک کردن به اینکه وقت لازم رو نداره سریع به دستیارش (نیک )زنگ زد .
_بله آقای کیم
×سریع یه بلیط به کره جنوبی برام بگیر بدو عجله کن وقت ندارم .
_بله سعی میکنم سریع ترین مقصد رو انتخاب کنم .
دوساعت دیگه آقای کیم .
)بدون گوش دادن به اینکه دستیارش چی گفت قطع کرد پاشو روی پدال ماشین BMVگذاشت به تنها چیزی که فک میکرد وضع خانوادش بود اگه اتفاقی براشون بیوفته چی .
لعنتی پدرش از همون اول گفته بود که (مافیا )بودن دردسر داره و این دردسر هیچ وقت تمومی نداره .
اما به حرف پدرش گوش نکرد و الان به این وضع افتاده بود مهم تر از همه خواهر کوچولوش (یانگین )بود .
میتونست بگت یانگین اولین نقطه ضعفش بود .
توی راه نزدیک بود چندباری تصادف کنه حتی صدای بوق ماشین هایی که میگفتند (آروم تر رانندگی کن )اما تهیونگ تمام فکرش انگاری درگیر چیز دیگری بود.
بدون آماده کردن چیزی بدون برداشتن وسایل بهداشتی فقط رفت سمت فردوگاه انقدر عجله کرده بود که هنوز ۳۰ مین تا صدا زدن اسم بلیطش مونده بود .
هیچ کاری نمیتونست بکنه نه گریه نه داد فقط شده بود عین یه جسمی که انگار زندگی نمیکنه فقط داره نفس میکشه .
۳۰ مین کوفتی یجوری زود آور براش تموم شد چون از قبل بلیط خریده بود نیازی نبود داخل صف بایستاد .
فقط رفت نشست داخل هواپیما
پرسنل :آقا . آقا لطفا بیدار شدید
×هومم چیه
پرسنل :پرواز شما با موفقیت و بدون هیچ دردسری انجام شده شما الان رسیدید به بوسان .
از فرودگاه پیاده شد بوی محل تولدش بوسان گل های لیلیوم با خاک که حالا باران باریده بود و عطر همیشگی بوسان به مذاج همه میرسید تهیونگ کتشو بالای سرش گرفت و پیاده به سمت همون رسیدید انقدر تند حرکت کرده بود که راه یک ساعته را بیست دقیقه ای طی کرد .
داخل بخش اورژانس شد .
رفت سمت میز پرستار و گفت
×خانواده کیم الان در چه بخشی هستن
پرستار :آی سیو قربان از راهرو به سمت چپ بپیچید سپس راست آی سیو رو میبینید .
×ممنون .
تمام راه هایی که پرستار بهش گفت رو طی کرد در آخر با در آبی که روش نوشته شده بود آی سیو وایساد .
خدا خدا میکرد که هیچ اتفاقی برای خانوادش نیوفتد. اما تقدیر چیز دیگه ای را برایش رقم زده بود .
بی وقفه فقط راه میرفت علامت سوال های زیادی گوشه مغزش ایجاد شده بودن
چرا خانوادم ؟شاید چون نقطه ضعفمن ؟یا شایدم چون یه نفر خواسته یه بازی شروع کنه که من باید بازیگر اون داستان باشم ؟
همه چی مثل پازل حل نشده ای برایش شده بود اما با قدم های آروم و محکم دکتر جراح رشته افکارش پاره شد .
رفت سمت دکتر جراح و گفت .
×خانوادم حالشون چطوره ها
دکتر جراح :آقای کیم معذرت میخوام اما از بین خانوادتون تنها کسی که زنده موند خواهرتون بود .
×عوضی مگه نگفتم باید حال همشون خوب شه مگه تو دکتر نیستی مگه دکتر نجات دهنده نیست. هااا. عوضی .
دکتر جراح :آقای کیم کسی که نجات دهنده ست فقط خداست ما کسایی هستیم که شفا میدیم بر طبق گفته ی خدا متاسفم تمام تلاشمونو کردیم مادر پدرتون از اون حادثت جون سالم به در نبردن اما خواهرتون مثل اینکه قوی تر از اینا هستش و تونسته از این حادثه نجات پیدا کنه ..
ادامه دارد .........
- ۳.۰k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط