قهوه تلخ
☕ قهوه تلخ☕
پارت چهل یکم
یک ماه بعد از اون روزها...
دنیا عوض شده بود. کانگ توی زندان بود، منتظر محاکمه. دو-هیون از بیمارستان اومده بود بیرون، هنوز دستش توی گچ بود ولی راه میرفت. تهیونگ و هانا کافهی "قهوه تلخ" رو دوباره باز کرده بودن. جیمین دیگه رئیس زندان نبود، اومده بود شهر خودمون تا نزدیکتر باشه.
و من و جونگکوک...
خوب، بذار از امروز صبح شروع کنم.
---
کافهی قهوه تلخ - ساعت ۱۰ صبح
کافه حال و هوای عوضی داشت. دیگه اون غم و غصهی قدیم رو نداشت. تهیونگ پشت پیشخوان بود و قهوه درست میکرد. هانا کنارش نشسته بود و لیوانها رو خشک میکرد. هر چند دقیقه یه بار تهیونگ یه نگاهی به خواهرش میکرد و لبخند میزد. دو سال دوری رو جبران میکردن.
من و جونگکوک نشسته بودیم پشت میز کنار پنجره. بارون میاومد. مثل اون شب اول.
جونگکوک: (دستمو گرفته بود) به چی فکر میکنی؟
لی لی: به اینکه چقدر زود همه چی عوض شد.
جونگکوک: خوب عوض شد.
لی لی: آره. به لطف تو.
جونگکوک: (ابرو بالا انداخت) من که کاری نکردم.
لی لی: تو اومدی توی زندگیم. همین کافیه.
دستش رو آوردم بالا و بوسیدمش. لبخند زد.
همین موقع در کافه باز شد. جیمین اومد تو. با اون کت و شلوار همیشگی، موهای جوگندمی مرتب، و یه دسته گل!
همه نگاهش کردیم. جیمین؟ با گل؟ این همون مرد جدی و سردی بود که ما میشناختیم؟
جیمین مستقیم رفت سمت پیشخوان. هانا سرش پایین بود و متوجه نشد.
جیمین: (آهسته) هانا.
پارت هدیه💜📚
پارت چهل یکم
یک ماه بعد از اون روزها...
دنیا عوض شده بود. کانگ توی زندان بود، منتظر محاکمه. دو-هیون از بیمارستان اومده بود بیرون، هنوز دستش توی گچ بود ولی راه میرفت. تهیونگ و هانا کافهی "قهوه تلخ" رو دوباره باز کرده بودن. جیمین دیگه رئیس زندان نبود، اومده بود شهر خودمون تا نزدیکتر باشه.
و من و جونگکوک...
خوب، بذار از امروز صبح شروع کنم.
---
کافهی قهوه تلخ - ساعت ۱۰ صبح
کافه حال و هوای عوضی داشت. دیگه اون غم و غصهی قدیم رو نداشت. تهیونگ پشت پیشخوان بود و قهوه درست میکرد. هانا کنارش نشسته بود و لیوانها رو خشک میکرد. هر چند دقیقه یه بار تهیونگ یه نگاهی به خواهرش میکرد و لبخند میزد. دو سال دوری رو جبران میکردن.
من و جونگکوک نشسته بودیم پشت میز کنار پنجره. بارون میاومد. مثل اون شب اول.
جونگکوک: (دستمو گرفته بود) به چی فکر میکنی؟
لی لی: به اینکه چقدر زود همه چی عوض شد.
جونگکوک: خوب عوض شد.
لی لی: آره. به لطف تو.
جونگکوک: (ابرو بالا انداخت) من که کاری نکردم.
لی لی: تو اومدی توی زندگیم. همین کافیه.
دستش رو آوردم بالا و بوسیدمش. لبخند زد.
همین موقع در کافه باز شد. جیمین اومد تو. با اون کت و شلوار همیشگی، موهای جوگندمی مرتب، و یه دسته گل!
همه نگاهش کردیم. جیمین؟ با گل؟ این همون مرد جدی و سردی بود که ما میشناختیم؟
جیمین مستقیم رفت سمت پیشخوان. هانا سرش پایین بود و متوجه نشد.
جیمین: (آهسته) هانا.
پارت هدیه💜📚
- ۵.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط