قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ
پارت چهاردهم
صبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰
با صدای ماشین ها صبح بیدار شدم. تهیونگ نبود. رفتم پایین. دیدمش پشت پیشخوان، داره قهوه درست میکنه. بوی قهوه پیچیده بود توی کل کافه.
تهیونگ: صبح بخیر. خوابیدی؟
لی لی: نه خوب. تو چی؟
تهیونگ: من به خواب عادت ندارم.
قهوه رو گذاشت جلوم. یه قهوه تلخ. دقیقاً همونی که دوست داشتم.
تهیونگ: امروز روز بزرگیه.
جونگکوک اومد پایین. چشماش پف کرده بود، ولی مصمم بود.
جونگکوک: کی میریم؟
تهیونگ: نیم ساعت دیگه. دوستم میاد دنبامون.
دقیقاً ساعت ۷، یه ماشین جلوی کافه پارک کرد. یه پسر با موهای جوگندمی، عینک آفتابی، لبخند بزرگ.
پسر: صبح بخیر بچهها! سوار شین.
توی راه، تهیونگ گفت: این دوستمه، هوک. با هم بچگی بزرگ شدیم.
هوک: راستی یه چیزی. دیشب یه نفر زنگ زد خونهمون. پرسید تهیونگ کجاست؟ گفتم نمیدونم. صدام ضبط شده بود. عجیب بود.
تهیونگ: کی بود؟
هوک: نمیدونم. زن بود. گفت "به تهیونگ بگو هانا زندهست."
تهیونگ رنگش پرید.
تهیونگ: هانا؟ خواهرم؟ زنگ زده؟ یعنی اون زندهست و میدونه من کجام؟
هوک: آره. و یه چیز دیگه. گفت "بگو بیاد زندان. اونجا منتظرشم."
جونگکوک: پس زندان مقصد درستیه.
رسیدیم. زندان مرکزی. بزرگ، خاکستری، ترسناک. دور تا دورش سیم خاردار، برجهای نگهبانی، درهای آهنی.
نگهبان جلوی در: کی هستین؟
تهیونگ: اومدیم دیدن یه زندانی.
نگهبان: اسم؟
تهیونگ: هانا.
نگهبان نگاهی به لیست کرد. بعد نگاه عجیبی به ما کرد.
نگهبان: هانا اینجا نیست. هانا رفته پیش رئیس زندان. تا ۱۰ دقیقه دیگه برمیگرده.
لی لی: رئیس زندان؟ جیمین؟
نگهبان: (چشماش ریز شد) اون رو از کجا میشناسین؟
جواب ندادیم. رفتیم توی حیاط زندان. نشستیم رو یه نیمکت سیمانی. بوی فلز و نم میاومد.
پارت چهاردهم
صبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰
با صدای ماشین ها صبح بیدار شدم. تهیونگ نبود. رفتم پایین. دیدمش پشت پیشخوان، داره قهوه درست میکنه. بوی قهوه پیچیده بود توی کل کافه.
تهیونگ: صبح بخیر. خوابیدی؟
لی لی: نه خوب. تو چی؟
تهیونگ: من به خواب عادت ندارم.
قهوه رو گذاشت جلوم. یه قهوه تلخ. دقیقاً همونی که دوست داشتم.
تهیونگ: امروز روز بزرگیه.
جونگکوک اومد پایین. چشماش پف کرده بود، ولی مصمم بود.
جونگکوک: کی میریم؟
تهیونگ: نیم ساعت دیگه. دوستم میاد دنبامون.
دقیقاً ساعت ۷، یه ماشین جلوی کافه پارک کرد. یه پسر با موهای جوگندمی، عینک آفتابی، لبخند بزرگ.
پسر: صبح بخیر بچهها! سوار شین.
توی راه، تهیونگ گفت: این دوستمه، هوک. با هم بچگی بزرگ شدیم.
هوک: راستی یه چیزی. دیشب یه نفر زنگ زد خونهمون. پرسید تهیونگ کجاست؟ گفتم نمیدونم. صدام ضبط شده بود. عجیب بود.
تهیونگ: کی بود؟
هوک: نمیدونم. زن بود. گفت "به تهیونگ بگو هانا زندهست."
تهیونگ رنگش پرید.
تهیونگ: هانا؟ خواهرم؟ زنگ زده؟ یعنی اون زندهست و میدونه من کجام؟
هوک: آره. و یه چیز دیگه. گفت "بگو بیاد زندان. اونجا منتظرشم."
جونگکوک: پس زندان مقصد درستیه.
رسیدیم. زندان مرکزی. بزرگ، خاکستری، ترسناک. دور تا دورش سیم خاردار، برجهای نگهبانی، درهای آهنی.
نگهبان جلوی در: کی هستین؟
تهیونگ: اومدیم دیدن یه زندانی.
نگهبان: اسم؟
تهیونگ: هانا.
نگهبان نگاهی به لیست کرد. بعد نگاه عجیبی به ما کرد.
نگهبان: هانا اینجا نیست. هانا رفته پیش رئیس زندان. تا ۱۰ دقیقه دیگه برمیگرده.
لی لی: رئیس زندان؟ جیمین؟
نگهبان: (چشماش ریز شد) اون رو از کجا میشناسین؟
جواب ندادیم. رفتیم توی حیاط زندان. نشستیم رو یه نیمکت سیمانی. بوی فلز و نم میاومد.
- ۹.۰k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط