من عقابی بودم که نگاه یک مار....
من عقابی بودم که نگاه یک مار....
سخت آزارم داد
بال بگشودم وسمتش رفتم...
اززمین کندم به هواآوردم
آخرعمرش بودکه فریب چشمش سخت
جادویم کرد...
درنوک یک قله آشیانش دادم
که همین دل رحمی چه بروزم آورد...
عشق جادویم کرد....
زهرخودبرمن ریخت....
ازنوک قله برزمین افتادم....
تازه آمدیادم من عقابی بودم
برفرازیک کوه....
آشیان خودرابه نگاهی دادم....
سخت آزارم داد
بال بگشودم وسمتش رفتم...
اززمین کندم به هواآوردم
آخرعمرش بودکه فریب چشمش سخت
جادویم کرد...
درنوک یک قله آشیانش دادم
که همین دل رحمی چه بروزم آورد...
عشق جادویم کرد....
زهرخودبرمن ریخت....
ازنوک قله برزمین افتادم....
تازه آمدیادم من عقابی بودم
برفرازیک کوه....
آشیان خودرابه نگاهی دادم....
- ۷۳۶
- ۰۱ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط