من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!
من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!
بال بگشودم وسمتش رفتم؛ از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛
آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!!
درنوک یک قله، آشیانش دادم! که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!!
عشق جادویم کرد؛
زهر خود برمن ریخت؛
از نوک قله،به زمین افتادم! تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه!
آشیان خود را به نگاهی دادم...
بال بگشودم وسمتش رفتم؛ از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛
آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!!
درنوک یک قله، آشیانش دادم! که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!!
عشق جادویم کرد؛
زهر خود برمن ریخت؛
از نوک قله،به زمین افتادم! تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه!
آشیان خود را به نگاهی دادم...
- ۱.۵k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط