{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۵


از وقتی توبیرامای ۲ پنجه هایش را گذاشت توی خانه، توبیرامای اصلی بدبخت هیچ ارامشی نداشت. مجبور بودند نوبتی ازش مراقبت کنند، یک هفته ایزونا و یک هفته توبیراما.
و اینجوری شد که توبیرامای شماره ی ۲، حسابی با ان ظاهر گوگول مگولش خودش را توی دل ایزونا جا کرد و کلی توجه به خودش کسب کرد. و همین قضیه باعث شد اوضاع بکشد به جاهای باریک.
T:"هوی، خوب گوشاتو وا کن. شاید ایزونا جونت بهت بگه توبیرامای ۲ ولی برای من تا ابد صگی. فهمیدی؟ اسمت صگه صگگگ."
سگ هم با چشم های درشت خوشحالش فقط یک پارس کوچولو به توبیراما کرد و زبانش را بیرون اورد. توبیراما زد به پیشانی اش:"وای که چقدر از این حرصم میگیره."
البته همه ی اینها را یواشکی گفت. چون از وقتی مادارا و هاشیراما مدام باهم میرفتند بیرون یا تمرین موتور سواری میکردند، ایزونا و توبیراما خانه تنها بودند.
پس توبیراما باید با صگ جان درست صحبت میکرد تا بعدا ایزونا پدرش را در نیاورد.

Iz:"چقد تو بانمکیی، اخه قربونت بشم. خوشگل من"
اینها کلماتی بودند که توبیرامای بیچاره از شنیدنشان محروم بود و کل محبت را فقط صگ جان دریافت میکرد. و همین قضیه باعث شد کم کم حسودی توی دل توبیراما بیفتد. خودش هم دقیقا میدانست حسودی کردن به یک سگ لعنتی واقعا خیلی ابروریزی است ولی نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و هربار ایزونا قربان صدقه ی صگ جان میرفت، توبیراما فشار میخورد.
کم کم توبیراما شروع کرد به احساس کردن اینکه اوه اوه...صگ جان دارد تبدیل به دشمنش میشود به جای اینکه کادوی روز ولنتاینش باشد. هر وقت مینشست بغل ایزونا یا میخواست او را ببوسد، صگ جان دخالت میکرد و یجوری توجه ایزونا را میگرفت تا توبیراما ضد حال بخورد.

T:"اخه یه تیکه پشم چجوری اینهمه توجه گرفته؟ من که بهترم. عقل دارم، دوسش دارم، قوی ترم، خوشگل ترم هستم. الان باید به من توجه کنه نه به اون تیکه پشم شپشو."
توبیراما داشت توی اشپزخانه برای خودش غر میزد. یک نگاه به ایزونا انداخت که باز هم با صگ جان توی بغلش داشت فیلم تماشا میکرد. با حرص یک تکه بزرگ کیک چپاند توی دهانش و باز شروع کرد غر زدن:"بیا، بغلشم میکنه. یه کثافت کوچولو رو جای من بغل میکنه."

از انطرف، شانس با مادارا و هاشیراما یار بود. دقیقا توی قرعه کشی ای که برای سرگرمی شرکت کرده بودند، دوتا بلیط جزایر قناری برنده شدند و تصمیم گرفتند چیکار کنند؟ باریکلا، سفر کنند.
قرار شد دوتایی بروند سفر (ماه عسل انگار میخوان برن مرغ عشقا) و برای امنیت بیشتر، ایزونا و توبیراما را خانه تنها بگذراند.
H:"پس تو به ایزونا میگی که بمونه پیش توبی؟ عر خیلی ذوق دارم بالاخره داریم با هم میریم سفر."
و مادارا را تکان داد. مادارا با پوزخند سر تکان داد:"چه خوشی بگذره‌‌. دیگه از مسابقه و اینجور چیزا خسته شده بودم."
H:"واسه تو راه باید اندازه صد سال خوراکی بخریم بدوو."
و شروع کرد مادارا را کشیدن طرف هایپرمارکت که خوراکی بخرند.
M:"محض اطلاعت با هواپیما میریما."
H:"خب دیگه بهتر. باید بیشتر بخریم."

و اینجوری شد که مادارا حدود دویست دلار (۳۶ میلیون ناقابل به تومن خودمون) سر چمدان و خرت و پرت و مایو و خوراکی و لباس ساحلی و اینجور چیزها پیاده شد و کلا اسفالت شد.
M:"کمرمو شیکوندی. دیگه باهات خرید نمیام."
H:"این به اون در که زدی تو بیمارستان پارم کردی. حالا بدو برو کارتاتو جمع کن که اونجام خرید داریم."
دیدگاه ها (۱۸)

پارت ۲۳خاطرات ساسکه: بخش اولSa:"نههه داداشم. داداشمو نجات بد...

پارت ۲۶Iz:"خب خوش بگذره بهتون، منو توبیراما مواظب خونه هستیم...

مدیونید فکر کنید ابهت نداره😂

پارت ۲۲چک چک چکصدای چکیدن قطرات اب را میشنید. ایتاچی اهسته چ...

پارت ۸هرچی بیشتر میگذشت، اتفاقات عجیب غریب داخل خانه ی سنجو ...

پارت ۹شب وقتی مادارا و ایزونا برگشتند خانه، یک ثانیه هم معطل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط