{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۵


ایتاچی از شدت گرما روی پوستش عرق کرده بود، دود ریه هایش را پر میکرد و حس میکرد با هر نفس توانایی هایش از بین میروند. موهای تیره اش چسبیده بود به صورتش و حس میکرد پلک هایش زیادی برای باز شدن سنگین هستند.
I:"اینجا... چرا انقدر گرمه؟"
او زیر لب گفت، کم کم که حس هایش را به دست میاورد میتوانست تشخیص دهد چیزی مثل دستبند محکم دور مچ دست و پایش پیچیده شده و قفلش کرده به یک صندلی داغ.
از دور به صورت مبهمی میتوانست صدای مکالمه بشنود:
D:"پسر خوشگلیه. میتونم از صورتش استفاده کنم.
Z:"ایده ی خوبیه قربان. ولی فعلا باید صبر کنیم تا شیسویی بیاد برای نجاتش."
D:"اونوقت میوفته توی دام من. تا ابد توی شیشه حبسش میکنم و مثل پروانه ی تزئینی برای خودم نگهش میدارم."
و خنده های شیطانی اش جهنم را پر کرد (فحش مجازه دوستان، خودم تا ابد فحشش بدم بازم کمه).
ایتاچی از اینهمه بوی دود احساس خفگی میکرد. بوی سوختگی و گرمای شدید حسابی او را از پا دراورده بود. چون انسان بود تحمل این شدت از گرما را نداشت و احساس میکرد کم کم پوستش دارد میسوزد:"کمک...شیسویی"
او گفت، انقدر اهسته که بیشتر شبیه نفس بیرون امد.

شیسویی به شدت از خواب پرید، چیزی مثل اتش را زیر پوستش حس میکرد.
نفس نفس میزد و ضربان قلبش خیلی بالا رفته بود، صبر کرد تا چشم هایش عادی ببیند:"ایتاچی؟"
صدایی نیامد. شیسویی چشم هایش را مالید و به تخت ابری کنارش نگاهی انداخت، بعد منظره ی ناخوشاند را دید. روبالشی حریری سوخته و جای خالی ایتاچی که هنوز روی ملحفه ها تازه بود. قلب شیسویی یکبار محکم کوبید توی سینه اش:"ایتاچی؟ کجاست؟"
سریع بلند شد و شروع کرد به گشتن اطراف خانه، هر جایی که فکر میکرد ایتاچی ممکن است باشد. داشت نگران تر میشد، کل خانه را ریخت به هم ولی ایتاچی انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین.
S:"دزدیدنش، ازم دزدیدنش."
او گفت هنوز داشت نفس نفس میزد. چشمش دوباره به تخت افتاد، به پارچه ی سوخته ی ملحفه و روبالشی‌. چشم هایش تیره شد قبل از اینکه برق قرمزی در انها بدرخشد:"دانزو...دل و روده تو میریزم کف اتاق."
دست هایش را مشت کرد، ناخن هایش توی پوست روشن و نورانی اش فرو رفتند:"قسم میخورم که تیکه تیکه ت کنم."

جیرایا و سوناده به همراه بقیه ی فرشته های بهشت دور هم جمع شده بودند تا در مورد جهنم یک فکری بکنند. ولی از اینکه ایتاچی دزدیده شده هیچ خبری نداشتند.
J:"باید زودتر اماده ی جنگ بشیم. مواد مذاب داره همینجوری از بین زمینای بهشت میاد تو. اگه هممون با هم باشیم دانزو نمیتونه جلومونو بگیره."
سوناده سر تکان داد و میخواست تایید کند که دیدند شیسویی با مصمم ترین حالت ممکن دارد میرود سمت جهنم. جایی که ممنوعه بود، جایی که هیچکس نمیرفت.
Ts:"اوی شیسویی، کجا میری اونجا ممنوعه."
و سریع پرواز کرد ولی شیسویی نایستاد، فقط داشت میرفت سمت جهنم. سوناده بازویش را گرفت:"چیکار داری میکنی برگرد."
ولی شیسویی محکم سوناده را زد کنار، طوری که او چندین قدم عقب رفت.
S:"از سر راهم برین کنار."
چشم های سوناده گشاد شد. جیرایا سریع دوید سمت او:"چه خبره، اینهمه عصبانیت برای چیه شیسویی؟"
شیسویی لب پرتگاه جهنم ایستاد، جایی که خوبی تمام میشد و قرمزی اتش و بدی چشم ها را میسوزاند.
S:"سر دانزو رو هفت قسمت میکنم. جمجمه شو خورد میکنم."
و پرید داخل پرتگاه.
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱۸چیزی، انگار احساس بود، به مادارا میگفت که قرار است در...

باز پارتو اشتباه زدمبچه ها این زیریه پارت ۱۷ عه

پارت ۱۵احتمالا همه خیلی داشتند تابلو بازی در میاوردند چون خی...

پارت ۱۳کلی توضیح برای ایتاچی که جیرایا و سوناده در واقع کی ه...

پارت ۱۰شب بود، همه جا ساکت بود. فقط صدای تیک تیک ساعت بود و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط