{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖



یک هفته گذشت.

الین کم‌کم به زندگی در عمارت جئون عادت کرده بود.

صبح‌ها همراه آیلین صبحانه می‌خورد، بعد بیشتر وقتش را در اتاق نقاشی می‌گذراند. بعد از ناهار کتاب می‌خواند یا در باغ قدم می‌زد.

جونگکوک بیشتر روزها صبح زود به شرکت می‌رفت.

بعضی شب‌ها دیر برمی‌گشت و بعضی شب‌ها حتی به خانه نمی‌آمد.

اما هر شبی که خانه بود، تقریباً همیشه به اتاق الین سر می‌زد.

گاهی فقط یک سلام ساده.

گاهی یک سؤال کوتاه.

گاهی هم چند دقیقه گفت‌وگوی معمولی.

همین دیدارهای کوتاه، کم‌کم برای الین تبدیل به بخشی از شب‌هایش شده بود.

آن شب باران می‌بارید.

تقریباً مثل همان شب اولی که الین وارد زندگی خانواده جئون شده بود.

الین کنار پنجره ایستاده بود و به قطره‌های باران روی شیشه نگاه می‌کرد.

صدای ضربه‌ای آرام به در خورد.

الین برگشت.

«بیا تو.»

در باز شد.

جونگکوک وارد شد.

موهایش خیس بود و قطره‌های باران روی شانه‌های کت تیره‌اش دیده می‌شد.

الین با تعجب نگاهش کرد.

«خیس شدید.»

جونگکوک شانه‌ای بالا انداخت.

«ماشین تا جلوی در بود، ولی بارون شدیدتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.»

الین چیزی نگفت. رفت سمت حمام و با یک حوله برگشت.

«بفرمایید.»

جونگکوک حوله را گرفت.

«ممنون.»

الین روی تخت نشست و جونگکوک روی صندلی کنار پنجره قرار گرفت.

برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط صدای باران شنیده می‌شد.

تا اینکه جونگکوک آرام گفت:

«الین.»

الین سرش را بالا آورد.

«بله؟»

جونگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.

«می‌خوام یه چیزی بهت بگم.»

«بگید.»

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

«من... از اول این ازدواج رو نمی‌خواستم.»

الین چیزی نگفت.

«می‌دونم تو هم نمی‌خواستی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«ولی...»

الین آرام پرسید:

«ولی چی؟»

جونگکوک برگشت و نگاهش کرد.

«ولی فکر می‌کنم شاید این ازدواج اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم بد نباشه.»

الین برای لحظه‌ای حرفی برای گفتن نداشت.

جونگکوک ادامه داد:

«تو فرق داری.»

مکث کرد.

«من آدم‌های زیادی دیدم، ولی...»

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت الین ماند.

«تو باعث می‌شی آرام‌تر باشم.»

قلب الین تندتر زد.

نگاهش را پایین انداخت.

«منم...»

صدایش کمی لرزید.

«منم فکر می‌کنم شاید...»

جونگکوک از جا بلند شد و چند قدم به سمت تخت آمد.

کنار تخت ایستاد.

الین سرش را بالا آورد.

جونگکوک لحظه‌ای مکث کرد، بعد با حرکتی آرام، چند تار موی الین را که روی صورتش افتاده بود کنار زد.

الین بی‌اختیار نفسش را حبس کرد.

جونگکوک دستش را پایین آورد.

«شب بخیر، الین.»

و قبل از اینکه چیزی بگوید، به سمت در رفت.

در که بسته شد، الین چند لحظه همان‌جا ماند.

بعد دستش را روی گونه‌اش گذاشت.

قلبش هنوز تند می‌زد.

برای اولین بار، خودش هم نمی‌دانست دقیقاً چه احساسی دارد.
دیدگاه ها (۱)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐بعد از آن شب بارانی، قرار نبود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط