LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۳
-(وارد حیاط عمارت شد. همه ی گارد ها بعد از چند ثانیه خیره شدن به او، سریع با نگاه جونگ کوک به خودشان امدند و تعظیم کردند.)
+(بعد از صحبت هایش به گارد، نگاهی به ات کرد و همانجا بود که نگاهش روی زیبایی او، برای هزارمین بار، گیر کردُ قفل شد...نگاهی به گارد ها کرد که زیر چشمی به ترقوه ها و بالای سینه ی ات خیره شده بودند؛ یقه ی قایقی لباسش، گردن کشیده و ترقوه های برجسته اش را به نمایش گذاشته بود. به سمت ماشین رفت و در را برای ات باز کرد)
-(به سمت جونگ کوک قدم برداشت و به ارامی لباسش را بالا کشید تا سوار شود)
+از این زشت تر لباس پیدا نکردی؟
-(کمی به جونگ کوک نگاه کرد و بعد نگاهش را به لباسش داد)
واقعا؟
+اره اصلا بهت نمیاد.
(در را بست و به سمت در راننده رفت تا سوار شود، منتها، قبل سوار شدن یه نگاه چپ چپِ چند ثانیه ای به گارد ها کرد)
"گارد ها معذب سرشان را پایین انداختند..."
*نیم ساعت بعد*
"فضای داخل ماشین غرق سکوت بود.؛ جاده کاملا خلوت بود اما برای اتی که مدت زیادی از است خونه در نیامده، همان هم غنیمت بود..."
-(از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود)
+(به جاده خیره شده بود)
-(فکرش همش به سراغ حرف های صبِ اجوما میرفت؛ گذشته ی نفرت انگیز جونگ کوک. واقعا چطور یک انسان میتواند همچیم چیزی را تحمل کند؟... عذاب کشیدن مادرش را به هنگام ف*روختن او به مرد هایی که چهل سال از خودش بزرگتر بودند. ز*یرخواب افرادی که در نِجاستُ کثافت زندگی کردندُ تنها کاری که در زندگیشان نکردند، رفتار درست با زنان بوده...درست مثل پدرش...
سرش را کمی به سمت جونگ کوک برگرداند و به او زیر چشمی خیره شد.
اما او اینگونه نیست...
این درست است که همیشه سردُ جدی است...اما او هرگز نمیتواند مثل پدرش باشد.)
حتما خیلی حس بدی داشته-
+(سرش را برنگرداند)
چی؟
-(چشمانش گشاد شد و از ران پایش نیشگونی گرفت که چرا جمله اش را بلند گفت.)
هیچی...
+(نگاهش را کمی از جاده گرفت و به ات داد و بعد دوباره نگاه تیزش را نثار جاده کرد)
میخوام بدونم چرا اونشب فرار کردی... بنظرت بخاطر احمق بودنت بوده که فک کردی من پیدات نمیکنم، یا اینکه فک کردی از من زرنگ تری...
-(به جونگ کوک خیره شد)
+(همانطور که با یک دستش فرمان را میچرخاند، دست دیگرش را به سمت داشبورد ببرد)
کدومش؟
-(پاهایش را محکم به هم بست... این حرکت ناگهانی اش بی اراده بود. به جونگ کوک خیره شد)
ن-نمیدونم.-*سریع گفت*
+(به ات بعد از کاری که کرد نگاه کوتاهی انداخت و بعد سرش را به سمت جاده برگرداند)
-(سرش را برگرداند به جهت مخالف و چشمانش را از خجالت محکم بست... در تفکراتش خودش را داشت سرزنش میکرد)
+(بعد از چند ثانیه با صدای مردانه اش گفت)
تو فک میکنی من بدون اجازه ی تو همچین کاری میکنم؟
(بدون نگاه کردن به او گفت)
-(به او نگاه نمیکرد)
شوخی میکنی؟...معلومه که نه...
+مشخصه
-(نگاهی به جونگ کوک کرد و بعد سرش را برگرداند)
"بالاخره فضای زیبای ساحل نمایان شد....بسیار خلوت بود"
-(چشمانش وقتی به اب ساحل افتاد، برق خاصی زد. وقتی ماشین پارک شد، سریع کمربندش را باز کردُ از ماشین بیرون پرید.)
+(همانطور که کمربندش را باز میکرد، به او خیره شده بود)
-(لب هایش میخندیدن)
اینجا همونجاییه که قرار بود با هم بیایم!...یونا...
(لبخندش کمی با فکر به او محو شد اما دیگر برایش مهم نبود. سریع به سمت اب رفت)
+(از ماشین به ارامی پیاده شد و به جلوی ماشین رفتُ به ان تکیه داد.)
لذت ببرین♡♤
اینم ۴ پارت، برای جبران اون دو روزی که فقط یه پارت گذاشتم♡
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۳
-(وارد حیاط عمارت شد. همه ی گارد ها بعد از چند ثانیه خیره شدن به او، سریع با نگاه جونگ کوک به خودشان امدند و تعظیم کردند.)
+(بعد از صحبت هایش به گارد، نگاهی به ات کرد و همانجا بود که نگاهش روی زیبایی او، برای هزارمین بار، گیر کردُ قفل شد...نگاهی به گارد ها کرد که زیر چشمی به ترقوه ها و بالای سینه ی ات خیره شده بودند؛ یقه ی قایقی لباسش، گردن کشیده و ترقوه های برجسته اش را به نمایش گذاشته بود. به سمت ماشین رفت و در را برای ات باز کرد)
-(به سمت جونگ کوک قدم برداشت و به ارامی لباسش را بالا کشید تا سوار شود)
+از این زشت تر لباس پیدا نکردی؟
-(کمی به جونگ کوک نگاه کرد و بعد نگاهش را به لباسش داد)
واقعا؟
+اره اصلا بهت نمیاد.
(در را بست و به سمت در راننده رفت تا سوار شود، منتها، قبل سوار شدن یه نگاه چپ چپِ چند ثانیه ای به گارد ها کرد)
"گارد ها معذب سرشان را پایین انداختند..."
*نیم ساعت بعد*
"فضای داخل ماشین غرق سکوت بود.؛ جاده کاملا خلوت بود اما برای اتی که مدت زیادی از است خونه در نیامده، همان هم غنیمت بود..."
-(از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود)
+(به جاده خیره شده بود)
-(فکرش همش به سراغ حرف های صبِ اجوما میرفت؛ گذشته ی نفرت انگیز جونگ کوک. واقعا چطور یک انسان میتواند همچیم چیزی را تحمل کند؟... عذاب کشیدن مادرش را به هنگام ف*روختن او به مرد هایی که چهل سال از خودش بزرگتر بودند. ز*یرخواب افرادی که در نِجاستُ کثافت زندگی کردندُ تنها کاری که در زندگیشان نکردند، رفتار درست با زنان بوده...درست مثل پدرش...
سرش را کمی به سمت جونگ کوک برگرداند و به او زیر چشمی خیره شد.
اما او اینگونه نیست...
این درست است که همیشه سردُ جدی است...اما او هرگز نمیتواند مثل پدرش باشد.)
حتما خیلی حس بدی داشته-
+(سرش را برنگرداند)
چی؟
-(چشمانش گشاد شد و از ران پایش نیشگونی گرفت که چرا جمله اش را بلند گفت.)
هیچی...
+(نگاهش را کمی از جاده گرفت و به ات داد و بعد دوباره نگاه تیزش را نثار جاده کرد)
میخوام بدونم چرا اونشب فرار کردی... بنظرت بخاطر احمق بودنت بوده که فک کردی من پیدات نمیکنم، یا اینکه فک کردی از من زرنگ تری...
-(به جونگ کوک خیره شد)
+(همانطور که با یک دستش فرمان را میچرخاند، دست دیگرش را به سمت داشبورد ببرد)
کدومش؟
-(پاهایش را محکم به هم بست... این حرکت ناگهانی اش بی اراده بود. به جونگ کوک خیره شد)
ن-نمیدونم.-*سریع گفت*
+(به ات بعد از کاری که کرد نگاه کوتاهی انداخت و بعد سرش را به سمت جاده برگرداند)
-(سرش را برگرداند به جهت مخالف و چشمانش را از خجالت محکم بست... در تفکراتش خودش را داشت سرزنش میکرد)
+(بعد از چند ثانیه با صدای مردانه اش گفت)
تو فک میکنی من بدون اجازه ی تو همچین کاری میکنم؟
(بدون نگاه کردن به او گفت)
-(به او نگاه نمیکرد)
شوخی میکنی؟...معلومه که نه...
+مشخصه
-(نگاهی به جونگ کوک کرد و بعد سرش را برگرداند)
"بالاخره فضای زیبای ساحل نمایان شد....بسیار خلوت بود"
-(چشمانش وقتی به اب ساحل افتاد، برق خاصی زد. وقتی ماشین پارک شد، سریع کمربندش را باز کردُ از ماشین بیرون پرید.)
+(همانطور که کمربندش را باز میکرد، به او خیره شده بود)
-(لب هایش میخندیدن)
اینجا همونجاییه که قرار بود با هم بیایم!...یونا...
(لبخندش کمی با فکر به او محو شد اما دیگر برایش مهم نبود. سریع به سمت اب رفت)
+(از ماشین به ارامی پیاده شد و به جلوی ماشین رفتُ به ان تکیه داد.)
لذت ببرین♡♤
اینم ۴ پارت، برای جبران اون دو روزی که فقط یه پارت گذاشتم♡
- ۴.۲k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط