LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۲
*۵ ساعت بعد*
"گرمای روز تا عصر دست از سرِ حیاط برنمیداشت، اما همین که آسمان کبود میشد، خنکیِ نرمی روی پوست مینشست؛ همان خنکیِ آشنایی که آدم را به حرفهای نگفته میکشاند..."
-(او که کاری جز نشستنُ خیره شدن به درُ دیوار نداشت، دوباره توی تراس اتاقش نشسته بود و به حیاط خیره شده بود. گارد ها می امدندُ بی صدا میرفتند. هوفی کشیدُ برای بار هزارم به گل های توی باغچه خیره شد.)
"همان موقع ها بود که در بزرگ حیاط عمارت گشوده شد و جونگ کوک بالاخره برگشت...ماشین در کنار ماشین های قیمتی دیگرش پارک شد..."
-(سرش را بالا نیاورد اما چشمانش سریع به جونگ کوک افتاد؛ گویی بی اراده بودند)
+(از ماشین پیاده شد؛ تا پیاده شد، همه ی گارد های توی حیاط، برای او تعظیم کردند و یکی از انها به سمت جونگ کوک امد تا بحث مهمی را به او بگوید...یا حداقل اینجور به نظر میرسید.)
-(چشمانش به صورت جونگ کوک خیره مانده بود. با خودش فکر میکرد که چگونه انقدر خستگی ناپذیر است؛ اینکه چگونه بعد از پنج ساعت انقدر بدون هیچ تغییر حالتی روی چهره ی جذابش و هیچ خستگی ای، هنوز همانقدر سر حال است...)
+(اخرین حرفش را به گارد زد و بعد از کنارش گذشتو وارد عمارت شد)
-(نگاهش را بالاخره از او گرفت ولی هیچ حرکتی نکرد)
یجوری خستم انگار بجای اون من سرکار رفته بودم...
(بلند شد و از اتاق خارج شد و در کنار پله ها ایستاد)
+(همانطور که از پله ها بالا می امد و کراواتش را شل میکرد، نگاهش به ات افتاد)
-من گوشیمو-
+(حرفش را قطع کرد)
اماده شو میخوایم بریم بیرون.
-(به او خیره شد)
چی؟
+(به سمت اتاقش رفت)
-(پشت سر او تا دم اتاق امد، میخواست داخل شود اما از اخرین داخل شدنش به اتاق جونگ کوک،...خاطره ی خوبی نداشت؛ پس ایستاد جلوی در)
کجا؟
+(پشتش به ات بود و صدایش هم جدی...دکمه های پیرهنش را باز کرد)
نمیدونم کجا دوس داری؟
-(از پشت با تعجب به او خیره شده بود)
+(لباسش را از تنش در اورد و برگشت)
-(همچنان به او خیره مانده بود، نگاهش رفت پایین تر و با نگاه مستقیم جونگ کوک، سریع سرش را برگرداند)
+(لحظه ای به او نگاه کرد و از ری اکشنش ته خنده ای کرد)
خوب... نگفتی کجا
-(شانه هایش را بالا داد و نگاهش را فیکس، روی زمین نگه داشت)
نمیدونم...واسه چی یهو تصمیم گرفتی منو ببری بیرون...
+(سرش را برگرداند و تیشرتی تنش کرد؛ برجستگی عضلاتش نمایان شده بود اما ان تن سرد، هنوز در صدایش موج میزد)
همینطوری...برو اماده شو
-(کمی به او خیره ماند و بعد چشم غره ای رفتُ به سمت اتاقش رفت. از بسته شدن در مطمئن شد و در کمدش را باز کرد...باز هم ان لباس های رنگا رنگ، کفش های پاشنه بلند که با دیدنشان قند تو دل هر دختر اب میشد؛ البته ات نه،... پاشنه بلند اخرین چیزی بود که به او فکر میکرد. یک جفت کتونی و یک لباس بلند سفید با طرح گل برداشت و پوشید کمربندش را بست و جلوی اینه رفت؛ چشمانش محو خودش شد)
عا...
(دور خودش در ان لباس چرخید)
چقد خوشگله- اخرین بار سه ماه پیش از اینا پوشیدم...
(موهایش را بالاخره بعد از مدت ها باز گذاشت و با کش نبست. به اندازه ای هم زیبا بود که فقط با یک رژ کار را جمع کرد، اما به هرحال برای عروسی که نمیرفت. در اتاقش را باز کرد و از پله ها پایین رفت)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۲
*۵ ساعت بعد*
"گرمای روز تا عصر دست از سرِ حیاط برنمیداشت، اما همین که آسمان کبود میشد، خنکیِ نرمی روی پوست مینشست؛ همان خنکیِ آشنایی که آدم را به حرفهای نگفته میکشاند..."
-(او که کاری جز نشستنُ خیره شدن به درُ دیوار نداشت، دوباره توی تراس اتاقش نشسته بود و به حیاط خیره شده بود. گارد ها می امدندُ بی صدا میرفتند. هوفی کشیدُ برای بار هزارم به گل های توی باغچه خیره شد.)
"همان موقع ها بود که در بزرگ حیاط عمارت گشوده شد و جونگ کوک بالاخره برگشت...ماشین در کنار ماشین های قیمتی دیگرش پارک شد..."
-(سرش را بالا نیاورد اما چشمانش سریع به جونگ کوک افتاد؛ گویی بی اراده بودند)
+(از ماشین پیاده شد؛ تا پیاده شد، همه ی گارد های توی حیاط، برای او تعظیم کردند و یکی از انها به سمت جونگ کوک امد تا بحث مهمی را به او بگوید...یا حداقل اینجور به نظر میرسید.)
-(چشمانش به صورت جونگ کوک خیره مانده بود. با خودش فکر میکرد که چگونه انقدر خستگی ناپذیر است؛ اینکه چگونه بعد از پنج ساعت انقدر بدون هیچ تغییر حالتی روی چهره ی جذابش و هیچ خستگی ای، هنوز همانقدر سر حال است...)
+(اخرین حرفش را به گارد زد و بعد از کنارش گذشتو وارد عمارت شد)
-(نگاهش را بالاخره از او گرفت ولی هیچ حرکتی نکرد)
یجوری خستم انگار بجای اون من سرکار رفته بودم...
(بلند شد و از اتاق خارج شد و در کنار پله ها ایستاد)
+(همانطور که از پله ها بالا می امد و کراواتش را شل میکرد، نگاهش به ات افتاد)
-من گوشیمو-
+(حرفش را قطع کرد)
اماده شو میخوایم بریم بیرون.
-(به او خیره شد)
چی؟
+(به سمت اتاقش رفت)
-(پشت سر او تا دم اتاق امد، میخواست داخل شود اما از اخرین داخل شدنش به اتاق جونگ کوک،...خاطره ی خوبی نداشت؛ پس ایستاد جلوی در)
کجا؟
+(پشتش به ات بود و صدایش هم جدی...دکمه های پیرهنش را باز کرد)
نمیدونم کجا دوس داری؟
-(از پشت با تعجب به او خیره شده بود)
+(لباسش را از تنش در اورد و برگشت)
-(همچنان به او خیره مانده بود، نگاهش رفت پایین تر و با نگاه مستقیم جونگ کوک، سریع سرش را برگرداند)
+(لحظه ای به او نگاه کرد و از ری اکشنش ته خنده ای کرد)
خوب... نگفتی کجا
-(شانه هایش را بالا داد و نگاهش را فیکس، روی زمین نگه داشت)
نمیدونم...واسه چی یهو تصمیم گرفتی منو ببری بیرون...
+(سرش را برگرداند و تیشرتی تنش کرد؛ برجستگی عضلاتش نمایان شده بود اما ان تن سرد، هنوز در صدایش موج میزد)
همینطوری...برو اماده شو
-(کمی به او خیره ماند و بعد چشم غره ای رفتُ به سمت اتاقش رفت. از بسته شدن در مطمئن شد و در کمدش را باز کرد...باز هم ان لباس های رنگا رنگ، کفش های پاشنه بلند که با دیدنشان قند تو دل هر دختر اب میشد؛ البته ات نه،... پاشنه بلند اخرین چیزی بود که به او فکر میکرد. یک جفت کتونی و یک لباس بلند سفید با طرح گل برداشت و پوشید کمربندش را بست و جلوی اینه رفت؛ چشمانش محو خودش شد)
عا...
(دور خودش در ان لباس چرخید)
چقد خوشگله- اخرین بار سه ماه پیش از اینا پوشیدم...
(موهایش را بالاخره بعد از مدت ها باز گذاشت و با کش نبست. به اندازه ای هم زیبا بود که فقط با یک رژ کار را جمع کرد، اما به هرحال برای عروسی که نمیرفت. در اتاقش را باز کرد و از پله ها پایین رفت)
لذت ببرین♡♤
- ۵.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط