LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۴
"نسیم خنک ساحل موهای ات را به بازی گرفته بود. صدای موجها آرام بود، اما فضای بین آن دو هنوز سنگین…"
-(کفشهایش را درآورد و با پاهای برهنه روی شنهای سرد قدم زد. آب تا مچ پایش رسید و نفس عمیقی کشید)
وووییی-...
(از هیجان لبخندی زدُ چشمانش را بست)
خیلی وقته… این حس رو نداشتم...
+(با دستهای در جیب شلوارش، نگاهش را از او نمیگرفت)
حس چی رو؟
-(برنگشت سمتش. به افق خیره شد)
آزاد بودن رو…
+(پوزخند کمرنگی زدُ سرش را برگرداند)
آزادی؟
(همانطور که دستش در جیبش بود، چند قدم به سمتش برداشت)
تو هنوز معنی آزادی رو نمیدونی.
-(آب را با نوک پا به سمتش پاشید)
حداقل الان حسش میکنم.
+(قطرههای آب روی شلوارش نشست. به پایین نگاه کرد و بعد آرام سرش را بالا آورد)
داری مرز هارو رد میکنی.
-(لبخند شیطنتآمیزی زد)
مگه مرز هم داریم؟
+(چند قدم جلوتر رفت. حالا فقط یک متر با او فاصله داشت)
با من؟
همیشه.
-(قلبش تندتر زد اما عقب نکشید)
پس چرا آوردیم اینجا؟
+(نگاهش روی صورتش قفل شد)
چون تو به یونا گفته بودی دوست داشتی بیای.
-(متعجب نگاهش کرد)
فقط برای همین؟
+(مکث کوتاهی کرد)
فکر نکن هر کاری میکنم یه دلیل پیچیده پشتشه.
-(نگاهش نرم شد اما زود خودش را جمع کرد)
تو هیچوقت ساده نیستی.
+(آه کوتاهی کشید)
و تو زیادی سادهای.
-(اخم کرد)
اگه ساده بودم… اونشب فرار نمیکردم.
+(چشمهایش تیز شد)
پس اعتراف میکنی اشتباه کردی؟
-(نگاهش را پایین انداخت)
من… فقط ترسیده بودم.
+(چند ثانیه سکوت کرد. صدای موج بینشان پیچید)
از من؟
-(آرام گفت)
از دنیای تو.
+(فکش منقبض شد)
دنیای من امنتر از چیزیه که فکر میکنی...حداقل تا زمانی که من هستم.
ولی نمیخوای قبول کنی.
-(با طعنه خندید)
برای کی؟ برای کسایی که اسلحه دستشونه؟
+(کمی به او نگاه کرد و ناگهان مچ دستش را گرفت. نه محکم، اما جدی)
برای تو.
-(نفسش در سینه حبس شد. به دستش نگاه کرد و بعد به چشمهایش)
ولم کن…
+(نگاهش نرمتر شد اما دستش را برنداشت، به چشمان ات خیره شد)
اگه بخوام بهت آسیب بزنم، لازم نیست بیارمت ساحل.
-(چشمهایش لرزید)
پس چرا منو نگه داشتی؟
+(چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته گفت،)
چون وقتی نیستی…
(مکث کرد، انگار خودش هم از ادامه جمله مطمئن نبود)
اوضاع بدتر میشه.
-(قلبش فرو ریخت. سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان دهد)
این جواب سوال من نبود.
+(دستش را رها کرد و عقب رفت)
همین جوابی بود که میخواستم بدم.
-(دستش هنوز گرمای لمس او را حس میکرد. به دریا نگاه کرد تا صورتش لو نرود)
تو بلد نیستی درست حرف بزنی.
+(لبخند محوی زد)
تو هم بلد نیستی درست بمونی.
-(به سمتش برگشت)
یعنی چی؟
+(به افق خیره شد و نگاهش را به ات نداد)
یعنی هر بار که میخوای ازم دور شی…
بیشتر میای سمت من.
-(چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد… این بار نه با ترس، نه با لجبازی. چیزی بینشان در حال تغییر بود.)
"موجی بلندتر از قبلی آمد و پاهایشان را خیس کرد. اما هیچکدام تکان نخوردند…"
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۴
"نسیم خنک ساحل موهای ات را به بازی گرفته بود. صدای موجها آرام بود، اما فضای بین آن دو هنوز سنگین…"
-(کفشهایش را درآورد و با پاهای برهنه روی شنهای سرد قدم زد. آب تا مچ پایش رسید و نفس عمیقی کشید)
وووییی-...
(از هیجان لبخندی زدُ چشمانش را بست)
خیلی وقته… این حس رو نداشتم...
+(با دستهای در جیب شلوارش، نگاهش را از او نمیگرفت)
حس چی رو؟
-(برنگشت سمتش. به افق خیره شد)
آزاد بودن رو…
+(پوزخند کمرنگی زدُ سرش را برگرداند)
آزادی؟
(همانطور که دستش در جیبش بود، چند قدم به سمتش برداشت)
تو هنوز معنی آزادی رو نمیدونی.
-(آب را با نوک پا به سمتش پاشید)
حداقل الان حسش میکنم.
+(قطرههای آب روی شلوارش نشست. به پایین نگاه کرد و بعد آرام سرش را بالا آورد)
داری مرز هارو رد میکنی.
-(لبخند شیطنتآمیزی زد)
مگه مرز هم داریم؟
+(چند قدم جلوتر رفت. حالا فقط یک متر با او فاصله داشت)
با من؟
همیشه.
-(قلبش تندتر زد اما عقب نکشید)
پس چرا آوردیم اینجا؟
+(نگاهش روی صورتش قفل شد)
چون تو به یونا گفته بودی دوست داشتی بیای.
-(متعجب نگاهش کرد)
فقط برای همین؟
+(مکث کوتاهی کرد)
فکر نکن هر کاری میکنم یه دلیل پیچیده پشتشه.
-(نگاهش نرم شد اما زود خودش را جمع کرد)
تو هیچوقت ساده نیستی.
+(آه کوتاهی کشید)
و تو زیادی سادهای.
-(اخم کرد)
اگه ساده بودم… اونشب فرار نمیکردم.
+(چشمهایش تیز شد)
پس اعتراف میکنی اشتباه کردی؟
-(نگاهش را پایین انداخت)
من… فقط ترسیده بودم.
+(چند ثانیه سکوت کرد. صدای موج بینشان پیچید)
از من؟
-(آرام گفت)
از دنیای تو.
+(فکش منقبض شد)
دنیای من امنتر از چیزیه که فکر میکنی...حداقل تا زمانی که من هستم.
ولی نمیخوای قبول کنی.
-(با طعنه خندید)
برای کی؟ برای کسایی که اسلحه دستشونه؟
+(کمی به او نگاه کرد و ناگهان مچ دستش را گرفت. نه محکم، اما جدی)
برای تو.
-(نفسش در سینه حبس شد. به دستش نگاه کرد و بعد به چشمهایش)
ولم کن…
+(نگاهش نرمتر شد اما دستش را برنداشت، به چشمان ات خیره شد)
اگه بخوام بهت آسیب بزنم، لازم نیست بیارمت ساحل.
-(چشمهایش لرزید)
پس چرا منو نگه داشتی؟
+(چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته گفت،)
چون وقتی نیستی…
(مکث کرد، انگار خودش هم از ادامه جمله مطمئن نبود)
اوضاع بدتر میشه.
-(قلبش فرو ریخت. سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان دهد)
این جواب سوال من نبود.
+(دستش را رها کرد و عقب رفت)
همین جوابی بود که میخواستم بدم.
-(دستش هنوز گرمای لمس او را حس میکرد. به دریا نگاه کرد تا صورتش لو نرود)
تو بلد نیستی درست حرف بزنی.
+(لبخند محوی زد)
تو هم بلد نیستی درست بمونی.
-(به سمتش برگشت)
یعنی چی؟
+(به افق خیره شد و نگاهش را به ات نداد)
یعنی هر بار که میخوای ازم دور شی…
بیشتر میای سمت من.
-(چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد… این بار نه با ترس، نه با لجبازی. چیزی بینشان در حال تغییر بود.)
"موجی بلندتر از قبلی آمد و پاهایشان را خیس کرد. اما هیچکدام تکان نخوردند…"
لذت ببرین♡♤
- ۲.۸k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط