{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p35
نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرون دوید.
صدای قدم‌هاش توی سالن سنگی پیچید.
نگهبان تا برگشت، اون خودش رو از دروازه‌ی نیمه‌باز بیرون انداخته بود.
هوای سرد محکم به صورتش خورد.
بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، شروع کرد به دویدن.
از پله‌های بلند قلعه پایین رفت.
چند بار نزدیک بود پوشیدن کفش هاش موقع دویدن تعادلش رو از دست بده، اما خودش رو نگه داشت.
«فقط... فقط دور بشم...»
چند دقیقه بعد، دیگه قلعه پشت درخت‌های بلند گم شده بود.
سرعتش رو کم کرد.
نفس‌نفس می‌زد.
دستش رو روی زانوش گذاشت و سعی کرد نفسش رو تنظیم کنه ،به اطرافش نگاه کرد.
...
همه‌جا ساکت بود.
درخت‌های بلند و خشک، مثل دیوار دورش رو گرفته بودن.
باد بین شاخه‌ها می‌پیچید و صدای عجیبی درست می‌کرد.
نه جاده‌ای بود...
نه خونه‌ای...
نه حتی یه نور.
«من... از کدوم طرف اومدم؟»
برگشت پشت سرش رو نگاه کرد.
قلعه دیگه دیده نمی‌شد.
قلبش یه لحظه فرو ریخت.
«نه... نه، امکان نداره...»
چند قدم این طرف و اون طرف رفت.
همه‌جا شبیه هم بود.
نفس‌هاش تندتر شد.
«گم شدم...»
همون لحظه...
صدای خش‌خش شاخه‌ها از پشت سرش اومد.
سریع برگشت.
هیچی نبود.
چند ثانیه صبر کرد.
دوباره...
این بار نزدیک‌تر.

دست‌هاش شروع به لرزیدن کرد.
«کیه...؟»
جوابی نیومد.
فقط صدای قدم‌هایی آروم...
که انگار دورش می‌چرخیدن.
یه قدم عقب رفت.
بعد یکی دیگه...
ناگهان سایه‌ی چیزی بین درخت‌ها رد شد.
دیگه طاقت نیاورد.
برگشت و شروع کرد به دویدن.
اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود.
«کمک...!»
اما هر طرف می‌دوید، فقط درخت بود.

نمیخواین شرط ها رو برسونین؟ پس من برای کی پارت میزارم؟؟؟
لایک:5
❤️کامنت:۵❤️
دیدگاه ها (۲)

ات با وحشت برگشت... اما...هیچ‌کس پشت سرش نبود.ات: «ه... هه؟!...

جنگل نفرین شده پارت ۲

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟑توی دنیای تاریکِ ذهن ات، یه ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط