{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: دوست پسرِ روانی

رمان: دوست پسرِ روانی

پارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدی

عمارت شبیه یه قلعه‌یِ سنگیِ سرد و تاریک بود که وسطِ یه دشتِ بی‌انتها رها شده بود. جونگ‌کوک ماشین رو خاموش کرد. سکوتِ محیط گوش‌خراش بود. اون درِ ماشین رو برام باز کرد و با صدایی که هیچ‌گونه احساسی توش نبود، گفت:

«همین‌جا کنارِ درِ عمارت وایسا. چند دقیقه کار دارم، برمی‌گردم. تکون نخور تهیونگ.»
بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابم بمونه، دور شد سمتِ بخشِ پشتیِ عمارت. پاهام می‌لرزید. نگاهی به راهِ ماشین‌رو انداختم. تاریک بود، ولی… آزادی بود. یه لحظه تردید نکردم. شروع کردم به دویدن. نفسم تویِ سینه حبس شده بود. هر چی دورتر می‌شدم، صدایِ تپشِ قلبم رو بلندتر می‌شنیدم. درخت‌هایِ جنگلِ اطراف شروع کردن به نمایان شدن. شاخه‌هایِ خشک مثلِ دست‌هایِ یه آدمِ مرده به لباسم می‌گرفتن و سعی می‌کردن نگهَم دارن.

نفس‌نفس می‌زدم. داشتم به تاریکیِ عمیق‌ترِ جنگل می‌رسیدم که پام به یه ریشه‌یِ بیرون‌زده گیر کرد و خوردم زمین . سعی کردم بلند شم، اما پام پیچ خورده بود و دردِ وحشتناکی تویِ مچ‌ام پیچید. همون‌جا، رویِ زمینِ نمناکِ جنگل، چمبره زدم.
صدایِ خش‌خشی از پشتِ سرم اومد. یه صدایِ بم و آرام که از کابوس‌هام بیرون اومده بود، تویِ گوشم زمزمه کرد:

«گفته بودم تکون نخور… نباید فرار می‌کردی.»
قبل از اینکه حتی بتونم برگردم و نگاهش کنم، دست‌هایِ سفتش یقه‌یِ لباسم رو از پشت گرفت و با یه حرکتِ بی‌رحمانه من رو کشید رویِ زمین. درد تویِ بدنم پیچید، ولی اون انگار اصلاً متوجهِ دردِ من نبود. با خشمِ غیرقابل‌کنترلی من رو تا دمِ درِ عمارت کشوند.

وقتی رسیدیم، با شدت درِ بزرگ و چوبیِ عمارت رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل. افتادم رویِ کفِ سنگیِ راهرو. صدایِ هق‌هقم بلند شد. جونگ‌کوک اصلاً به التماس‌هایِ بی‌صدام نگاه نکرد. بلندم کرد و با یه حرکتِ خشن، انداختم تویِ یه اتاقِ خالی که فقط یه تختِ یک‌نفره داشت.

قبل از اینکه بتونم حتی کلمه‌ای بگم، عقب‌گرد کرد. از در بیرون رفت و با چنان قدرتی در رو کوبید که صدایِ لرزشِ دیوارها تویِ گوشم موند. صدایِ چرخیدنِ کلید تویِ قفل، پایانِ همه‌یِ امیدهایِ من بود.

تویِ تاریکیِ اتاق کز کردم. بغض راهِ گلوم رو بسته بود. می‌دونستم اون بیرونه… و می‌دونستم که دیگه راهِ برگشتی نیست.

[پایان پارت ۸]
دیدگاه ها (۰)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۹: تولدِ یک هیولاتویِ اون اتاقِ تا...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۰: لجبازیِ مرگباردو روز… یا شاید ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۷: پایانِ یک امیدصدایِ ترمزِ شدیدِ...

من که نفهمیدم این واقعیه یا AI هست 🤣

مهمونی پارت ۴۳

پارت ⁸«حقته!»این کلمه رو با تمامِ خشم و نفرتم توی صورتش پرت ...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت یازدهم: نفوذ به قلمرویِ ممنوعه...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

مرد بی رحم

رقص سایه‌ها | پارت ۱۸: سایه‌یِ در پنجرهصدایِ برخوردِ سنگینی ...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۸: سایه‌یِ در پنجرهصدایِ برخوردِ سنگینی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط