{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات با وحشت برگشت...

ات با وحشت برگشت...

اما...

هیچ‌کس پشت سرش نبود.

ات: «ه... هه؟!»

نفس‌هاش تند شده بود.

«من... من صداشو شنیدم...»

همون لحظه گوشیش لرزید.

📞 یونا

ات سریع جواب داد.

ات: «یونااا!»

یونا با صدای لرزون: «ات... تو خوبی؟»

ات نفس‌نفس زد. «اینجا یه نفره... یه پسره... گفت اسمش جی‌مینه...»

چند ثانیه سکوت...

بعد صدای یونا کاملاً عوض شد.

«...چی گفتی؟»

ات: «گفتم اسمش جی‌مینه...»

یونا با صدایی که انگار از ترس یخ زده بود، آروم گفت:

«ات... همین الان... بدون اینکه برگردی... بدو...»

ات: «چرا؟!»

یونا:

«چون... پشت سرت وایساده...»

ات خشکش زد.

اشک توی چشماش جمع شد.

جرئت برگشتن نداشت.

فقط صدای نفس کشیدن یه نفر...

درست پشت گردنش...

«ههه...»

صدای آرومی کنار گوشش پیچید.

«دوستات... باهات شوخی نکردن؟»

ات با تمام قدرت دوید.

قدم‌هاش توی تونل می‌پیچید.

تق...

تق...

تق...

اما...

یه صدای قدم دیگه...

داشت دقیقاً پشت سرش می‌دوید.

هرچی ات سریع‌تر می‌دوید...

اون صدا هم نزدیک‌تر می‌شد.

ات با گریه داد زد:

«کمککککک!»

ناگهان...

نور چراغ‌قوه افتاد روی یه در فلزی زنگ‌زده.

بدون فکر دستگیره رو کشید.

در باز شد.

ات سریع داخل پرید و در رو بست.

نفس‌نفس می‌زد.

«تموم شد...»

آروم برگشت...

اما...

اونجا یه اتاق قدیمی بود...

و روی دیوار...

با رنگ قرمز نوشته شده بود:

"خروج وجود ندارد."

ات با ترس عقب رفت.

یه صدای آروم از تاریکی اتاق اومد...

«بالاخره... پیدات کردم.»

ات چراغ‌قوه رو بالا گرفت...

و نور مستقیم افتاد روی صورت...

جی‌مین.

این بار لبخند نمی‌زد...

فقط بی‌حرکت به ات خیره شده بود...
دیدگاه ها (۰)

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

«ساعت ۳:۱۷»درِ شماره ۷ کاملاً باز شد.ات خشکش زده بود.پشت در....

{۵ دقیقه بعد}ات نفس عمیقی کشید.چراغ‌قوه‌ی گوشیش فقط چند متر ...

چند پارتی✨یونا: خب ات اماده ای بریم متروووو متروکههههات: بیش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط