MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۱۱۸
"ویو جنا"
ته:اتیش سوزی ساختگی؟
اقایه جانگ نفسشو و بیرون فرستاد.
جانگ:ادمایه طمع کار زیادی هستند که برایه رسیدن به چییزی که میخوان دست به کارایه بدی میزنن...بلکوود هم از همین ادماس...خانواده شمارو کشوند نیویورک و دو هفته اونجا نگهشون داشت و روز اخر با دستکاری ماشین انها تو جاده کوهی اونارو به قت/ل رسوند..خوش بختانه اقایه کیم من و قبل از اون اتفاق.در جریان گذاشت...و این حقیقت و اشکار کرد...
کشتنشون؟؟
تهیونگ دستاش و مشت کرده بود.
ته:یعنی مرگ پدر و مادر من در اصل ق///تل بوده؟
جانگ:متاسفانه..اگه شما به نیویورک برید امید. وارم بتونید مدارکی پیدا کنید که بلکوود و بندازید زندان.فقط عاقلانه پیش برید..
جانگ خداحافظی کرد و رفت.
دستام یخ کرده بود.
تهیونگ بهه سختی خشمش و کنترل می کرد.
اشکی که تو چشمام جمع شده بود.
رو. گونم ریخت.
ججنا:کشتنشون؟
تهیونگ به موهاش چنگی زد و دستش و رو شونم گزاشت.
و گفت:.
_به کسی نگو،حتی به بچه هاایه خودمون..
سرم و تکون دادم.
جنا:اگه بلکوود این کارو نمی کرد اونا الان زنده بودن؟
با یاد اوریش تهیونگ چشماش و با حرص بست..
ته:همچی درست میشه،ما از اون مرد انتقام میگیریم..فقط نباید به کسی بگی..باشه؟
جنا:باشه...
تهیونگ لبخندی زورکی برا دلگرمی بهم زد و رفت..
نفس عمیقی کشیدم و به طبقه بالا رفتم.
وارد اتاقم شدم و در محکم بستم..
و سعی کردم این چییزی که شنیدم و فراموش کنم..
ولی فکر کردن بیشتر بهش..باعث شد بیشتر گریه کنم...
صدایه در امد..
در و اروم باز کردم که یونجون و دیدم.
یونجون:چته؟؟
سعی کردم لرزش صدام و کمم کنم ولی موفق نبودم.
جنا:چی ..می..خوای؟؟
یونجون : باید حرف بزنیم...
خواست بیاد داخل که مانعش شدم.
جنا:الان نه..حوصله ندارم.
در و با لگد زد که عقب رفتم..و در تا اخر باز شد.
جنا:چیکار میکنییی؟؟
در و پشت سرش بست..
یونجون:الکی عدایه غمگینا رو در نیار...که بجایه عزا داری میری خونه یه پسر دیگه دنبال عشق و حالت...
جنا:چی؟
یونجون:جونگکوک الکی طرف کسی در نمیاد...مشخصه چیکار کردی که نظرش بهت جلب شده..
جنا:یونجون..
یونجون: پس دیگه برایه من عدایه تنگارو در نیار
GHAPTER:1
PART:۱۱۸
"ویو جنا"
ته:اتیش سوزی ساختگی؟
اقایه جانگ نفسشو و بیرون فرستاد.
جانگ:ادمایه طمع کار زیادی هستند که برایه رسیدن به چییزی که میخوان دست به کارایه بدی میزنن...بلکوود هم از همین ادماس...خانواده شمارو کشوند نیویورک و دو هفته اونجا نگهشون داشت و روز اخر با دستکاری ماشین انها تو جاده کوهی اونارو به قت/ل رسوند..خوش بختانه اقایه کیم من و قبل از اون اتفاق.در جریان گذاشت...و این حقیقت و اشکار کرد...
کشتنشون؟؟
تهیونگ دستاش و مشت کرده بود.
ته:یعنی مرگ پدر و مادر من در اصل ق///تل بوده؟
جانگ:متاسفانه..اگه شما به نیویورک برید امید. وارم بتونید مدارکی پیدا کنید که بلکوود و بندازید زندان.فقط عاقلانه پیش برید..
جانگ خداحافظی کرد و رفت.
دستام یخ کرده بود.
تهیونگ بهه سختی خشمش و کنترل می کرد.
اشکی که تو چشمام جمع شده بود.
رو. گونم ریخت.
ججنا:کشتنشون؟
تهیونگ به موهاش چنگی زد و دستش و رو شونم گزاشت.
و گفت:.
_به کسی نگو،حتی به بچه هاایه خودمون..
سرم و تکون دادم.
جنا:اگه بلکوود این کارو نمی کرد اونا الان زنده بودن؟
با یاد اوریش تهیونگ چشماش و با حرص بست..
ته:همچی درست میشه،ما از اون مرد انتقام میگیریم..فقط نباید به کسی بگی..باشه؟
جنا:باشه...
تهیونگ لبخندی زورکی برا دلگرمی بهم زد و رفت..
نفس عمیقی کشیدم و به طبقه بالا رفتم.
وارد اتاقم شدم و در محکم بستم..
و سعی کردم این چییزی که شنیدم و فراموش کنم..
ولی فکر کردن بیشتر بهش..باعث شد بیشتر گریه کنم...
صدایه در امد..
در و اروم باز کردم که یونجون و دیدم.
یونجون:چته؟؟
سعی کردم لرزش صدام و کمم کنم ولی موفق نبودم.
جنا:چی ..می..خوای؟؟
یونجون : باید حرف بزنیم...
خواست بیاد داخل که مانعش شدم.
جنا:الان نه..حوصله ندارم.
در و با لگد زد که عقب رفتم..و در تا اخر باز شد.
جنا:چیکار میکنییی؟؟
در و پشت سرش بست..
یونجون:الکی عدایه غمگینا رو در نیار...که بجایه عزا داری میری خونه یه پسر دیگه دنبال عشق و حالت...
جنا:چی؟
یونجون:جونگکوک الکی طرف کسی در نمیاد...مشخصه چیکار کردی که نظرش بهت جلب شده..
جنا:یونجون..
یونجون: پس دیگه برایه من عدایه تنگارو در نیار
- ۴۹.۴k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط