{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو بچگی، هفت‌ساله خوابیدم...

تو بچگی، هفت‌ساله خوابیدم...
پنجاه‌ساله بیدار شدم.

از همان شب، دیگر هیچ‌وقت کودک نشدم.
عروسک‌هایم جا ماندند،
اما غم، زودتر از سنم دستم را گرفت.

همه می‌گویند آدم با گذر زمان بزرگ می‌شود،
اما من یک‌شبه پیر شدم.
با دل‌شکستن،
با ناامیدی،
با سکوت خانه‌ای که قرار بود پناه باشد.

سال‌هاست فقط نفس می‌کشم.
می‌خندم تا کسی نفهمد
آن کودک هفت‌ساله هنوز گوشه‌ای از وجودم نشسته و منتظر روزی است که هیچ‌وقت نرسید.

اگر از من بپرسند چند سال داری،
سن شناسنامه‌ام را نمی‌گویم...
می‌گویم از هفت‌سالگی،
پنجاه سال است که خسته‌ام.
دختر جنوبی 💔
@zeinab3124
دیدگاه ها (۰)

می‌گویند هنوز زنده‌ای...کاش می‌دانستند مرگ همیشه ایستادنِ نف...

سهم من از آدمایی که دوستشون داشتم،یه مشت خاطره بود،یه دنیا ن...

گاهی آن‌قدر خسته می‌شوی که دیگر حتی دلت نمی‌خواهد کسی حالت ر...

شب، جاده، سکوت... پیک پشت پیک، دود پشت دود؛ نه برای فراموشی،...

سریال ستاره دردسرساز من

«Striving Ashes»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط