{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۵ ☆

پارت ۵۵ ☆
-عه رها دروغ نگو اگه نه منم میگم تاحالا چندبار غذا سوزوندیا !
سینا :ای وای باز این دوتا شرو کردن از ما یادبگیرید هی دعوا میکنید
به خودش و پرهام اشاره کرد من و رها هم ساکت شدیم تا این دوتا بیشتر خودشونو خوب ندونن !
چند دیقه بعد ........
سینا :راستی بیتا صورتت چی شده ؟
رها :عه تو تازه دیدی ؟مگه نگفته بودم از هول مامانش افتاد زمین
سینا :عه آهان چرا گفتی تازه یادم اومد
پرهام :باید بودین میدیدین چطور غرق تلفن با مامانش بود که اصلا متوجه زخماش نشد !
سینا :میگن آدمای عاشق متوجه اتفاقای دور ورشون نمیشن بیتا !نکنه عاشق شدی !؟
جان !این الان چی داره زر زر میکنه من عشق ! چه حرفا محکم گفتم :نه باو عشق کجا بود حواسم پیش مامانم بود
پرهام :نه واقعا حواسش به مامانش بود من دیدیمش دیگه
اوف !خدا خیر بده منو نجات دادی
بعد نهار .........
چطوره همه کامنت ؟
برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۱۵)

پارت ۵۶ ☆سینا :رها ظرفا رو شستی بیا تو اتاق ای بابا باز اینا...

پارت ۵۷ ☆پرهام :بیتا تو خیلی مهربونی ازت ممنونم با گفتن این ...

پارت ۵۴ ☆از حرفای رها به شدت عصبانی بودم صدامو یکم بلند کردم...

پارت ۵۳ ☆رها :بیتا خیلی بیشعوری !بیتا :چی شده !چرا بی شعور ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط