{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖

صبح روز بعد، سئول هنگام صبحانه متوجه سکوت عجیب قصر شد.
ندیمه‌ها آرام با یکدیگر صحبت می‌کردند و هر بار او نزدیک می‌شدند، ساکت می‌شدند.
سئول بالاخره پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
یکی از ندیمه‌ها با تردید گفت: «درباره‌ی دلقک قصر شایعاتی پخش شده.»

سئول فوراً قاشقش را روی میز گذاشت.
«چه شایعاتی؟»
ندیمه گفت: «می‌گن جونگ‌کوک بیشتر از حد معمول به شما نزدیک شده.»
سئول با عصبانیت جواب داد: «اون فقط دوست منه.»

اما خبر خیلی زود به گوش پادشاه هم رسید.
پادشاه جونگ‌کوک را به تالار اصلی احضار کرد.
جونگ‌کوک با احترام تعظیم کرد و منتظر ماند.
پادشاه با صدایی جدی گفت: «درباره‌ی رابطه‌ی تو با پرنسس توضیح بده.»

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای سکوت کرد.
«اعلیحضرت، من هیچ قصد بدی ندارم.»
پادشاه گفت: «اما جایگاه تو با دختر من یکسان نیست.»
جونگ‌کوک سرش را پایین انداخت و گفت: «این رو بهتر از هر کسی می‌دونم.»

پادشاه به او اجازه داد به کارش ادامه دهد، اما یک شرط گذاشت.
«از این به بعد، بدون اجازه‌ی من به بخش خصوصی قصر نزدیک نمی‌شی.»
جونگ‌کوک تعظیم کرد و گفت: «اطاعت می‌کنم.»
اما در دلش می‌دانست این تازه شروع مشکلاتشان است.

همان عصر، سئول در باغ منتظر جونگ‌کوک بود.
وقتی او را دید، با ناراحتی پرسید: «پدرم باهات صحبت کرده؟»
جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد و گفت: «چیز مهمی نبود.»
سئول فهمید که حقیقت را پنهان می‌کند.

«تو همیشه وقتی چیزی اذیتت می‌کنه، می‌گی مهم نیست.»
جونگ‌کوک نگاهش کرد و گفت: «چون نمی‌خوام تو به خاطر من نگران بشی.»
سئول آهسته جواب داد: «ولی من نگران می‌شم.»
این بار جونگ‌کوک چیزی برای گفتن نداشت.

سئول روی نیمکت نشست و به درخت قدیمی خیره شد.
«فکر می‌کنی اگه دوباره از هم جدا بشیم، این بار هم همدیگه رو پیدا می‌کنیم؟»
جونگ‌کوک کنار او نشست و گفت: «من این بار پیدات کردم.»
سئول لبخند زد و گفت: «پس دوباره گمم نکن.»

جونگ‌کوک به او نگاه کرد؛ همان دختری که سال‌ها پیش قول داده بود از او محافظت کند.
«تا وقتی خودت نخوای، هیچ‌جا نمی‌رم.»
سئول لبخند کوچکی زد و سرش را پایین انداخت.
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند کسی از دور آن‌ها را زیر نظر گرفته است.

چوی جونگ هو پشت یکی از ستون‌های سنگی باغ ایستاده بود.
نگاهش سرد و پر از خشم بود.
او شنیده بود که جونگ‌کوک اجازه ندارد به سئول نزدیک شود، اما هنوز آن دو کنار هم بودند.
برای اولین بار تصمیم گرفت شخصاً وارد ماجرا شود.

آن شب، جونگ هو به سراغ پادشاه رفت.
او پیشنهاد داد مراسم نامزدی‌اش با سئول زودتر برگزار شود.
پادشاه مدتی فکر کرد و گفت: «اگر سئول موافق باشد، مخالفتی ندارم.»
جونگ هو لبخند زد؛ چون می‌دانست متقاعد کردن پرنسس آسان نخواهد بود.

روز بعد، خبر برگزاری یک جشن سلطنتی در قصر پیچید.
سئول نمی‌دانست چرا همه‌چیز ناگهان با عجله پیش می‌رود.
اما وقتی دعوت‌نامه‌ی مخصوصش را دید، متوجه شد نام جونگ هو هم در آن نوشته شده است.
و پایین دعوت‌نامه جمله‌ای قرار داشت که قلبش را به تپش انداخت: «مراسم اعلام نامزدی.»

سئول دعوت‌نامه را مچاله کرد.
«من اجازه نمی‌دم برای زندگیم تصمیم بگیرن.»
اما درست همان لحظه، صدای زنگوله‌ای از پشت سرش آمد.
جونگ‌کوک ایستاده بود و به چهره‌ی ناراحت او نگاه می‌کرد.
«سئول... چی شده؟»

اما این بار، سئول مجبور می‌شه بین خواسته‌ی قصر و چیزی که قلبش می‌خواد یکی رو انتخاب کنه... 👑🖤
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون جونگ‌کوک برای اولین بار تصمیم می‌گیره برای سئول مقابل قصر بایسته. 🎭🌹

اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنت‌هاتون از فیک حمایت کنید. ❤️
دیدگاه ها (۱)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗تالار بزرگ قصر امشب پر از نور...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎مهمانی هنوز ادامه داشت، اما ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔صبح روز بعد، قصر حال‌وهوای عج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط