{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
دیدگاه ها (۱)

رختخواب مرا مستانه بندازطبیب دردمتو پیچ پیچ ره میخانه بندازط...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

تو را من، زهر شیرین خوانم ای عشق!که نامی خوشتر از اینت ندانم...

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلممثل تو کیست در جهان تا ز تو...

زِ حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصلِ خود دوایی کن د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط