{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت²²
ملحفه رو انداخت روم و گفت:دراز بکش،این قرص حالتو بهتر می‌کنه
ملحفه رو زدم کنار و گفتم:گرمه..
چشمام بسته بودن اما متوجه شدم موهای توی صورتمو زد کنار.
گرمای دستشو روی صورتم احساس میکردم.
لحظه ای بعد سریع دستشو کشید و بعد صدای خاموش شدن چراغ خواب اومد.
چشمام خیلی سنگین بودن و سریع خوابم برد.

بوی عطر جونگ کوک میاد..
چشمامو آروم باز کردم.
هوای اتاق هنوز کمی تاریک بود..
خورشید هنوز طلوع نکرده.
اینجا..اینجا اتاق جونگ کوکه؟
وقتی نگاهمو چرخوندم چشمم افتاد به جونگ کوک.
داشت کراواتشو جلوی آینه می‌بست.
بلند شدم و لبه تخت نشستم
لب زدم:من..من چرا اینجا خوابیدم؟
برگشت و طولانی نگاهم کرد..
یهو همه چیز یادم اومد.
لبمو گاز گرفتم و دستمو گذاشتم روی صورتم.
من..من چیکار کردم؟
باورم نمیشه...
زیر لب خنده ای کرد و گفت:مثل اینکه دیگه لازم نیست توضیح بدم
سرمو انداختم پایین و چشمامو روی هم فشردم.
لباسم..تا جایی که یادم میاد دیشب این لباسو نپوشیده بودم.
با چشمهای گرد شده‌ام گفتم:تو..تو لباسمو..
همینطور که داشت استینشو مرتب میکرد گفت:نه خدمتکار عوضش کرد،لباسات خیلی خیس بودن،اگه عوض نمی‌کرد سرما میخوردی
نفس راحتی کشیدم بلند شدم و گفتم:تو دیشب کجا خوابیدی؟
کتشو پوشید و گفت:روی کاناپه
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:ببخشید..
لبخند ملیحی زد و گفت:عذر خواهی لازم نیست،میدونم اون لحظه اختیارت دست خودت نبود..راستی فهمیدم کار کی بوده
فقط اسم یکی به ذهنم اومد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۷)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط