عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²⁰
چرا انقدر بدنم میلرزه؟
چشمامو بستم تا خوابم ببره اما انگار بدنم آروم و قرار نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت نشستم.
چرا انگار دارم توی آتیش میسوزم؟
گلوم..گلوم خشک شده.
هوف..خیلی گرمه..
دیگه نمیتونم..
بلند شدم و به سمت حموم رفتم
رفتم زیر دوش و آب سرد رو باز کردم.
این باعث شد بدتر بسوزم.
قلبم چرا تند میزنه..
آب رو بستم و دستمو گذاشتم روی قلبم.
از حموم رفتم بیرون تکیه دادم به دیوار اتاق.
این چه حس عجیبیه؟
به سمت در اتاق رفتم و رفتم بیرون.
خونه با نوری که از سمت اتاق جونگ کوک میومد کمی روشن شده بود.
اختیار بدنم دست خودم نبود..
فقط احساس میکردم اگه ازش پیروی کنم حالم بهتر میشه.
به سمت اتاق جونگ کوک رفتم و درو باز کردم.
پشت میز نشسته بود و داشت یه چیزی مینوشت.
تا منو دید سرشو آورد بالا.
موهاش روی صورتش ریخته بودن و یه عینک مطالعه هم روی چشمهاش بود.
چشمهای گرد شدهش روی بدنم قفل موند.
تازه متوجه شدم لباسم خیسه و چسبیده به تنم.
نگاهش و ازم گرفت و دوخت زمین و گفت:تو..تو چت شده؟
با صدای لرزونم گفتم:حالم..حالم بده
سریع بلند شد و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه کتشو از چوب لباسی برداشت و پوشوند بهم.
موهای خیسمو زد کنار و گفت:چه علائمی داری؟
نفس زنان گفتم:گرمه..قلبم تند میزنه..اختیار بدنم هم دست خودم نیست
ابرو هاشو انداخت بالا و بعد از لحظه ای گفت:آخرین چیزی که خوردی چی بوده؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²⁰
چرا انقدر بدنم میلرزه؟
چشمامو بستم تا خوابم ببره اما انگار بدنم آروم و قرار نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت نشستم.
چرا انگار دارم توی آتیش میسوزم؟
گلوم..گلوم خشک شده.
هوف..خیلی گرمه..
دیگه نمیتونم..
بلند شدم و به سمت حموم رفتم
رفتم زیر دوش و آب سرد رو باز کردم.
این باعث شد بدتر بسوزم.
قلبم چرا تند میزنه..
آب رو بستم و دستمو گذاشتم روی قلبم.
از حموم رفتم بیرون تکیه دادم به دیوار اتاق.
این چه حس عجیبیه؟
به سمت در اتاق رفتم و رفتم بیرون.
خونه با نوری که از سمت اتاق جونگ کوک میومد کمی روشن شده بود.
اختیار بدنم دست خودم نبود..
فقط احساس میکردم اگه ازش پیروی کنم حالم بهتر میشه.
به سمت اتاق جونگ کوک رفتم و درو باز کردم.
پشت میز نشسته بود و داشت یه چیزی مینوشت.
تا منو دید سرشو آورد بالا.
موهاش روی صورتش ریخته بودن و یه عینک مطالعه هم روی چشمهاش بود.
چشمهای گرد شدهش روی بدنم قفل موند.
تازه متوجه شدم لباسم خیسه و چسبیده به تنم.
نگاهش و ازم گرفت و دوخت زمین و گفت:تو..تو چت شده؟
با صدای لرزونم گفتم:حالم..حالم بده
سریع بلند شد و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه کتشو از چوب لباسی برداشت و پوشوند بهم.
موهای خیسمو زد کنار و گفت:چه علائمی داری؟
نفس زنان گفتم:گرمه..قلبم تند میزنه..اختیار بدنم هم دست خودم نیست
ابرو هاشو انداخت بالا و بعد از لحظه ای گفت:آخرین چیزی که خوردی چی بوده؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۵.۲k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط