{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۸
ویو ا/ت

چشم‌هام آروم بسته شد و چند لحظه فقط به صدای نفس‌های آروم جونگ‌کوک گوش دادم.

انگار دنیا بیرون از اون اتاق هیچ اهمیتی نداشت.

دستش هنوز لابه‌لای موهام بود و خیلی آرام نوازشم می‌کرد.

من بی‌اختیار کمی بیشتر بهش نزدیک شدم.

کوک متوجه شد و بازوش رو محکم‌تر دورم حلقه کرد.

کوک: هنوز خوابم نبردی؟

آروم سرم رو تکون دادم.

ا/ت: نه…

لبخند خیلی کوچیکی روی لب‌هاش نشست.

کوک: پس تا خوابت ببره می‌مونم.همین یه جمله کافی بود تا دلم نرم بشه.

نگاهم رو بالا آوردم و به صورتش خیره شدم.

قلبم محکم می‌زد، اما این بار از ترس نبود… از حس خوبِ بودن کنارش بود.

خیلی آهسته گفتم:

ا/ت: تو همیشه انقدر خوب باهام رفتار می‌کنی…

کوک چند ثانیه نگاهم کرد، بعد دستش رو به آرومی روی صورتم کشید.

کوک: چون تو برام مهمی.

این جمله ساده، عجیب‌ترین لرزش رو توی دلم انداخت.

نمی‌دونستم چی بگم، فقط نگاهش کردم.

کوک نزدیک‌تر شد و پیشونیش رو به پیشونی من تکیه داد.

نفس‌هام توی سینه حبس شد.

کوک: استراحت کن، عزیزم.

با شنیدن اون کلمه، قلبم یه ضربه‌ی محکم خورد.چشم‌هام رو بستم و لبخند خیلی کوچیکی روی لب‌هام نشست.

کنارش، حتی سکوت هم قشنگ بود.

و خیلی زود، توی گرمای آغوشش دوباره خوابم برد.

ادامه در پارت ۲۹
شرط ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹ویو ا/تنمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که با حس تکونِ خیلی...

پارت ۲۷ویو ا/تدستم توی دست جونگ‌کوک بود و با هر قدمی که برمی...

پارت ۲۶ویو ا/تآروم پلک‌هام رو باز کردم…اولش همه‌چیز تار بود،...

"سرنوشت " فصل ۲ p,33....خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط