{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Beauty of blindness 🦯🕶️

The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 9️⃣
ولی روز بعد اصلا به اندازه امروز رویایی نبود چون بزرگ ترین حمله لیام به سرزمین ما اتفاق افتاده بود. همه چیز نابود شد ولی فقط یک چیز برای من مهم بود لونا که با من چسبیده بود. از هر طرف سربازان حمله میکردن با اونها مقابله میکردم و ناگهان دنیا...تار شد. مزه آهن رو داخل دهانم حس کردم لونا جیغ کشید به خودم که نگاه کردم...شمشیر لیام دقیقا داخل قلبم فرو رفته بود. همچین کند شده بود. لونا رو دیدم با آخرین نفسم بدون هیچ قدرتی لونا رو بغل کردم و...

#لونا pov
گریه میکردم هق هق میزدم و باورم نمیشد وقتی که برای اولین بار حس کرده بودم توسط یک نفر دوست داشته شدم اون قدر کشته بشه...اونم جلوی چشمم. صدای قدم های لیام رو شنیدم.لیام سریع به سمت اومد شنیدم که شمشیر رو پرت کرد خواست با همون دستهایی که آدوین رو باهاش کشته بود من رو بغل کنه من بلند ترین صدایی که در توانم بود گفتم:«نه! تو اصلا چرا همچین کاری کردی!».
لیام شوکه میشه :«فراموش کردی او کی بود اون یه آدم بی رحم بود که تو رو دزدید. نباید فراموش کنی! ما برای هم ساخته شدیم آدوین فقط یه وسیله پرت کردن حواس برای تو بود.»
دست او را پس میزنم :«نمیخوام!نمیخوام!تو اصلا چه کسی بودی که برای من تصمیم بگیری! »

لیام $pov
اصلا باورم نمیشد آدوین چطور لونا رو به همچین باوری رسونده بود:«متاسفم».
با ضربه ی آروم به نقطه حساس گردن او ،او را بیهوش کردم و به سربازان و یک کالسکه دستور دادم اون رو به اتاقش توی قصر خودم ببرن. خودم کاری داشتم باید به مردم میگفتم پادشاهشون مرده و حالا من پادشاه شده ام. پس از اطلاع رسانی شهر پر از هیاهو شد مردم قیام کردند ولی من به کمک سربازانم اونها رو سرکوب کردیم. بعد از چند روز بالاخره مردم فهمیدن یا اطاعت یا اعدام .
قصر تخریب شده ی آدوین رو مرمت کردیم پرچم او را پایین آوردیم و پرچم کشور خودمون را بالا بردیم تمام سرلشکران ترور شدند و حالا هر دو کشور برای من بودند! خنده ای بلند میکنم و به کارگران که جزئیات آخر قصر رو تمام میکنند نگاه میکنم . در تمام این مدت همش در حال نامه نگاری با لونا بوده ام او بسیار عصبانی و ناراحت است . باید وقتی برگشتم از دل او در بیاورم . پوزخندی روی لبم نقش می‌بندد لونا رو مجبور میکنم با خودم ازدواج کنه . قرار نیست بزارم آدوین در آرامش باشه. مطمئن میشم که با معشوقه‌اش به وحشیانه ترین حالت ممکن رفتار کنم. وقتی از داخل کلبه لونا رو آوردم میخواستم فقط اسباب‌بازی باشه ولی...حالا می‌خوام ملکه ام باشه تا آدوین رو آزار بدم.(شاید با خودتون بگین آدوین که مرده چجوری میخوای آزارش بدی ولی نه)
وقتی میبینم آدوین از توی قفس فلزی با دستهای بسته دارد با خشم به آن عظمت به من نگاه می‌کند باند میخندم
$:اوه دوست قدیمی! میبینم که...یکم حالت خوب نیست نه؟ اوه! ببخشید یادم رفته بود من الان معشوقه‌ات رو توی خونه ی خودم دارم و میتونم هرکاری که دلم میخواد باهاش بکنم.
@:لیام! اگه دستت بهش بخوره!
$:چیکار میکنی؟ ها؟ می‌شینی تمام عمر پر از بدبختی ات رو قصه میخوری ؟ اوه آدوین نمیدونی چقدر دردت برام لذت بخشه
دستکش می‌پوشم که دستان عزیزم خونی نشه و انبر رو بر میدارم به نگهبانان میگم اون رو ببندن به صندلی و اولین ناخن او را میکشم او از درد فریاد میزند و من میخندم میخندم و میخندم .

واقعا پارت...دردناکی بود.💔
ولی نترسید بچه ها داستان هپی اِنده❤️‍🔥
راستی ببخشید پنجشنبه پارتی گذاشته نشد بنده داشتم مثل آبشار نیاگارا عمل میکردم🥲
دخترا می‌دونم منظورم چیه. خب تا پارت بعدی خودافسسس😘😘❤️‍🔥❤️‍🔥
دیدگاه ها (۴)

داستان و رمان

سلام بچه هاااا😍😍😍حالتون چطورههه❤️‍🔥❤️‍🔥از اونجایی که نتا وصل...

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part8️⃣آدوینpov @بعد بغل کردن لون...

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 7️⃣@آدوین pov ضربه های شمشیر...

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 6️⃣ Pov لونا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط