{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکرم‌از‌هم‌پیچید،‌متوقف‌شد..

فکرم‌از‌هم‌پیچید،‌متوقف‌شد..
به‌سقف‌اتاقی‌نگاه‌میکنم‌که‌درحال‌سقوط‌کردنه، وقتی‌اجرهای‌سقف‌درحال‌برخورد‌به‌من‌هستن دوباره‌جذب‌آسمون‌میشن
انگار‌میخواد‌به‌من‌بگه‌باید‌مرگ‌رو‌چندین‌بار‌بکشی‌و بکشی‌و‌بکشی‌که‌اگه‌زنده‌شدی‌فقد‌به‌نفس‌کشیدن ادامه‌بدی‌و‌بعدش‌بفهمم‌هیچوقت‌قرار‌نیست بمیری؛
اون‌صداها‌دراعماق‌وجودم‌درحال‌فریاد‌زدن‌هستن‌، سعی‌میکنم‌گوش‌ندم
ولی‌متضاد‌همن
تو‌گوشم‌صداش‌میپیچه..
من‌خستمه
من‌میخوام‌بمیرم
من‌باید‌به‌نفس‌کشیدن‌ادامه‌بدم
من‌باید‌تسلیم‌بشم
من‌نمیتونم‌تسلیم‌بشم
و‌من‌د‌ر‌بین‌تمام‌صداها..‌دنبال‌صدای‌تو‌میگردم
نیاز‌دارم‌بشنوم...‌چیزی‌بشنوم‌که‌شبیه‌هیچکدوم‌از حرفهای‌اطرافم‌نباشه
حرفی‌که‌منو‌به‌خودم‌بیاره
اون‌تاریکی‌رو‌از‌چشام‌برداره
که‌بعدش‌درک‌کنم..بفهمم
تمام‌حرفهای‌اطرافم‌راست‌بود.(:
دیدگاه ها (۰)

story

حس میکردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مردهٔ مرده. فقط یک مرد...

- میخوای بدونی اونی که تهش میبازه کیه؟+این زندگی‌هیچ بازنده ...

میگفت من هیچوقت عشقم رو ترک نمیکنم.. حق داشت اخه من عشقش نبو...

____[Stirring Ashes]____

Part ⁴⁴ -بهم حق بده که ازش بترسم و نگرانت بشم اما زیاده وری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط