(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part⁷
﴿ویو ات﴾
زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
با بیحوصلگی وسایلم را جمع کردم.
از صبح فقط یک سؤال توی ذهنم میچرخید.
چرا همه از تهیونگ حساب میبرن؟
و چرا رنگ قرمز اینقدر براش مهمه؟
...
لیا: ات... امروز میای کافه روبهروی مدرسه؟
ات: نه، یه کم خستهام.
هر دو از کلاس بیرون رفتیم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که چند دختر با عجله از کنارمون رد شدند.
یکی از آنها با هیجان گفت:
دختر: تهیونگ توی زمین بسکتباله!
در کمتر از چند ثانیه، راهرو تقریباً خالی شد.
همه به یک سمت میدویدند.
با تعجب به لیا نگاه کردم.
ات: مگه چه خبره؟
لیا: هر وقت تهیونگ تمرین میکنه، نصف مدرسه جمع میشن.
اخمی کردم.
ات: یعنی اینقدر معروفه؟
لیا خندید.
لیا: خودت ببین.
...
وقتی به زمین بسکتبال رسیدیم، جمعیت زیادی دور زمین ایستاده بودند.
تهیونگ، جین و جونگکوک مشغول بازی بودند.
صدای تشویق هر چند ثانیه یکبار بلند میشد.
من آخر جمعیت ایستادم.
چند دقیقه بعد توپ از زمین بیرون آمد و درست کنار پایم ایستاد.
همه نگاهم کردند.
توپ را برداشتم.
تهیونگ از آن طرف زمین نگاهم میکرد.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتیم.
بعد توپ را به سمتش پرتاب کردم.
تهیونگ توپ را با یک دست گرفت.
بدون هیچ حرفی دوباره وارد بازی شد.
اما درست در همان لحظه...
یکی از پسرهای سالبالایی، شانهام را محکم هل داد.
پسر: جلوی دید واینس.
تعادلم را از دست دادم.
چند قدم عقب رفتم.
قبل از اینکه زمین بخورم، دستم به نردهی کنار زمین گرفت.
همه فقط نگاه میکردند.
حتی کسی چیزی نگفت....)
#part⁷
﴿ویو ات﴾
زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
با بیحوصلگی وسایلم را جمع کردم.
از صبح فقط یک سؤال توی ذهنم میچرخید.
چرا همه از تهیونگ حساب میبرن؟
و چرا رنگ قرمز اینقدر براش مهمه؟
...
لیا: ات... امروز میای کافه روبهروی مدرسه؟
ات: نه، یه کم خستهام.
هر دو از کلاس بیرون رفتیم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که چند دختر با عجله از کنارمون رد شدند.
یکی از آنها با هیجان گفت:
دختر: تهیونگ توی زمین بسکتباله!
در کمتر از چند ثانیه، راهرو تقریباً خالی شد.
همه به یک سمت میدویدند.
با تعجب به لیا نگاه کردم.
ات: مگه چه خبره؟
لیا: هر وقت تهیونگ تمرین میکنه، نصف مدرسه جمع میشن.
اخمی کردم.
ات: یعنی اینقدر معروفه؟
لیا خندید.
لیا: خودت ببین.
...
وقتی به زمین بسکتبال رسیدیم، جمعیت زیادی دور زمین ایستاده بودند.
تهیونگ، جین و جونگکوک مشغول بازی بودند.
صدای تشویق هر چند ثانیه یکبار بلند میشد.
من آخر جمعیت ایستادم.
چند دقیقه بعد توپ از زمین بیرون آمد و درست کنار پایم ایستاد.
همه نگاهم کردند.
توپ را برداشتم.
تهیونگ از آن طرف زمین نگاهم میکرد.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتیم.
بعد توپ را به سمتش پرتاب کردم.
تهیونگ توپ را با یک دست گرفت.
بدون هیچ حرفی دوباره وارد بازی شد.
اما درست در همان لحظه...
یکی از پسرهای سالبالایی، شانهام را محکم هل داد.
پسر: جلوی دید واینس.
تعادلم را از دست دادم.
چند قدم عقب رفتم.
قبل از اینکه زمین بخورم، دستم به نردهی کنار زمین گرفت.
همه فقط نگاه میکردند.
حتی کسی چیزی نگفت....)
- ۱۶۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط