{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جاذبه ی چشمات پارت ۱۵ 😍 😍

جاذبه ی چشمات پارت ۱۵ 😍 😍
۴ روز بعد ...............................................
امروز به زور دکتر هخامنش باید برمیگشتم وگرنه اخراج میشدم
برا آخرین بار مامانمو از پشت شیشه های آی سی دیدم که خداروشکر حالش رو به بهبود بود
از بابا و خاله شیدا خدافظی کردم و با کامیار اومدیم بیرون
کامیار پسر خالم بود پسر خاله شیوا که ۲ سال ازم بزرگتره ۱۷ سالم بود که بهم پیشنهاد دوستی داد و من قبول نکردم همین مونده از کامیار که از بچگی میشناسم و باهاش بزرگ شدم ضربه بخورم هرچند شاید قصد همچین کاری نداشته باشه ولی منم زیاد ازش خوشم نمیاد به پول باباش بنده و دیپلمشو زورکی گرفته
سوار ماشین شدیم که گوشیم زنگ خورد
برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۱۰)

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۱۶ الو ؟پرهام :سلام بیتا خانم ...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۱۷ کامیار :بیتا یه سوال دارم _...

پارت ۱۵ رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 ۴ روز بعد...........امروز به ...

پارت ۱۴ جاذبه ی چشمات 😍 رفت دانشگاه من موندم تنها حوصله هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط