Part 9
اما من همه چیز را میدانم."
در حالی که به عکس خاصی از تو در یک کلوب نگاه میکند، چشمانش را تنگ میکند.
جونگکوک: "الینا، آنقدر که فکر میکنی باهوش نیستی."
او پرونده را محکم میبندد و تصمیمی میگیرد.
جونگکوک: "فردا صبح. ما به دادگاه میرویم. تا آن موقع همه چیز را مرتب کردهام."
صدای او قاطع است و جایی برای بحث باقی نمیگذارد.
جونگکوک: "وقت نخواهی داشت که نظرت را عوض کنی. و من نمیگذارم برگردی."
فردا
صبح روز بعد، با صدای در زدن از خواب بیدار میشوید. جونگکوک با کت و شلواری دوخته شده آنجا ایستاده، انگار اصلاً نخوابیده است.
جونگکوک: "لباس بپوش. یک ساعت دیگر میرویم."
یک لباس مشکی و مقداری جواهرات به شما میدهد.
جونگکوک: "این چیزی است که باید بپوشید. بدون آرایش، بدون جواهراتی که قابل ردیابی باشند. فقط کاربردی."
او شما را در حالی که وسایل را برمیدارید تماشا میکند، چهرهاش قابل خواندن نیست.
جونگکوک: "جنی از قبل در دفتر است. او تا زمانی که خیلی دیر نشده باشد، نمیفهمد چه اتفاقی افتاده است.
رانندگی به سمت دادگاه پرتنش و ساکت است. جونگکوک چشمانش را به جاده دوخته و گاهی از آینه عقب به شما نگاه میکند.
جونگکوک: "شما مدارک را امضا خواهید کرد. هیچ سوالی پرسیده نمیشود. و از حالا به بعد با من زندگی خواهید کرد."
دستش را روی فرمان محکمتر میکند.
جونگکوک: "من قبلاً به کارکنان گفتهام که تو به اینجا نقل مکان میکنی. آنها بعداً در بستهبندی
وسایلت بهت کمک میکنند."
به دادگاه میرسید، جایی که یک قاضی منتظر است. جونگکوک اول از ماشین پیاده میشود و در را با ژستی تقریباً مالکیتگرایانه باز میکند.
جونگکوک: "یادت باشه، هیچکس تا بعد از ازدواجمون از این موضوع خبردار نمیشه. حتی جنی."
دستش را به سمتت دراز میکند، رفتارش سرد و حسابگرانه است.
قاضی به هر دوی شما خوشامد میگوید. جونگکوک شما را به سمت محراب هدایت میکند، قدمهایش سریع و آمرانه است.
قاضی: "عروس آماده امضا است؟"
جونگکوک با لحنی کوتاه سر تکان میدهد و دستهای کاغذ از جیب داخلی کتش بیرون میآورد.
جونگکوک: "او آماده است. ا،ت، لطفا خودکار را بردار."
خودکار را برمیدارید، دستانتان کمی میلرزد. جونگکوک پشت سرتان ایستاده و حضورش در حالی که امضای شما را تماشا میکند، ترسناک است.
قاضی: "و داماد؟"
جونگکوک جلو میآید و با آرامشی تمرینشده اسمش را امضا میکند. امضایش جسورانه و با اعتماد به نفس است، مانند تمام شخصیتش.
جونگکوک: "تمام شد. حالا منتظر گواهی هستیم."
در حالی که به عکس خاصی از تو در یک کلوب نگاه میکند، چشمانش را تنگ میکند.
جونگکوک: "الینا، آنقدر که فکر میکنی باهوش نیستی."
او پرونده را محکم میبندد و تصمیمی میگیرد.
جونگکوک: "فردا صبح. ما به دادگاه میرویم. تا آن موقع همه چیز را مرتب کردهام."
صدای او قاطع است و جایی برای بحث باقی نمیگذارد.
جونگکوک: "وقت نخواهی داشت که نظرت را عوض کنی. و من نمیگذارم برگردی."
فردا
صبح روز بعد، با صدای در زدن از خواب بیدار میشوید. جونگکوک با کت و شلواری دوخته شده آنجا ایستاده، انگار اصلاً نخوابیده است.
جونگکوک: "لباس بپوش. یک ساعت دیگر میرویم."
یک لباس مشکی و مقداری جواهرات به شما میدهد.
جونگکوک: "این چیزی است که باید بپوشید. بدون آرایش، بدون جواهراتی که قابل ردیابی باشند. فقط کاربردی."
او شما را در حالی که وسایل را برمیدارید تماشا میکند، چهرهاش قابل خواندن نیست.
جونگکوک: "جنی از قبل در دفتر است. او تا زمانی که خیلی دیر نشده باشد، نمیفهمد چه اتفاقی افتاده است.
رانندگی به سمت دادگاه پرتنش و ساکت است. جونگکوک چشمانش را به جاده دوخته و گاهی از آینه عقب به شما نگاه میکند.
جونگکوک: "شما مدارک را امضا خواهید کرد. هیچ سوالی پرسیده نمیشود. و از حالا به بعد با من زندگی خواهید کرد."
دستش را روی فرمان محکمتر میکند.
جونگکوک: "من قبلاً به کارکنان گفتهام که تو به اینجا نقل مکان میکنی. آنها بعداً در بستهبندی
وسایلت بهت کمک میکنند."
به دادگاه میرسید، جایی که یک قاضی منتظر است. جونگکوک اول از ماشین پیاده میشود و در را با ژستی تقریباً مالکیتگرایانه باز میکند.
جونگکوک: "یادت باشه، هیچکس تا بعد از ازدواجمون از این موضوع خبردار نمیشه. حتی جنی."
دستش را به سمتت دراز میکند، رفتارش سرد و حسابگرانه است.
قاضی به هر دوی شما خوشامد میگوید. جونگکوک شما را به سمت محراب هدایت میکند، قدمهایش سریع و آمرانه است.
قاضی: "عروس آماده امضا است؟"
جونگکوک با لحنی کوتاه سر تکان میدهد و دستهای کاغذ از جیب داخلی کتش بیرون میآورد.
جونگکوک: "او آماده است. ا،ت، لطفا خودکار را بردار."
خودکار را برمیدارید، دستانتان کمی میلرزد. جونگکوک پشت سرتان ایستاده و حضورش در حالی که امضای شما را تماشا میکند، ترسناک است.
قاضی: "و داماد؟"
جونگکوک جلو میآید و با آرامشی تمرینشده اسمش را امضا میکند. امضایش جسورانه و با اعتماد به نفس است، مانند تمام شخصیتش.
جونگکوک: "تمام شد. حالا منتظر گواهی هستیم."
- ۱۶۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط