🏰 قصر تاریکی
🏰 قصر تاریکی
قسمت ۵: نشان تاریکی
باران آرامتر شده بود…
اما درد شانهی ا.ت هر لحظه بیشتر میشد.
تعادلش را از دست داد و قبل از اینکه روی زمین بیفتد، Jungkook او را گرفت.
بازویش را دور شانهی ا.ت انداخت و اجازه نداد زمین بخورد.
ا.ت از درد چشمهایش را بست.
«داره... میسوزه...»
Jungkook نگاهی به شانهی او انداخت.
رگههای سیاه زیر پوستش آرام حرکت میکردند؛ انگار چیزی زنده در بدنش بیدار شده بود.
برای اولین بار، آرامش همیشگی از چهرهی Jungkook محو شد.
با نگرانی گفت:
«باید زودتر میرسیدم...»
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
«...نگران منی؟»
Jungkook چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را از او گرفت.
«اگه اتفاقی برات بیفته... همهچیز از بین میره.»
ا.ت لبخند تلخی زد.
«فقط به خاطر یه مأموریت؟»
Jungkook چیزی نگفت.
اما دستش را آرام روی شانهی زخمی ا.ت گذاشت.
نور قرمز ملایمی از کف دستش بیرون آمد و دور زخم پیچید.
درد ا.ت کمکم کمتر شد.
او با تعجب به دست Jungkook خیره شد.
«تو... واقعاً کی هستی؟»
Jungkook آهسته جواب داد:
«کسی که قول داده ازت محافظت کنه.»
---
ا.ت برای چند لحظه فقط به چشمهای او نگاه کرد.
آن نگاه سرد همیشگی...
این بار انگار کمی گرمتر شده بود.
او آرام گفت:
«پس چرا از همون اول اینقدر باهام سرد رفتار کردی؟»
Jungkook لبخند بسیار محوی زد؛ آنقدر محو که اگر کسی حواسش نبود، اصلاً متوجهش نمیشد.
«چون هر کسی که به من نزدیک شده... آسیب دیده.»
سکوت بینشان نشست.
فقط صدای باران شنیده میشد.
---
ناگهان زخم روی شانهی ا.ت دوباره درخشید.
تصاویر عجیبی در ذهنش ظاهر شد.
یک قصر تاریک...
یک درِ عظیم...
و صدایی که آرام زمزمه میکرد:
«کلید... بالاخره برگشت...»
ا.ت با وحشت نفسنفس زد.
Jungkook فوراً دستش را گرفت.
«ا.ت! نگام کن.»
ا.ت با سختی چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید...
چشمهای Jungkook بود.
نگران.
واقعاً نگران.
او آرام گفت:
«من اینجام... نذار اون صداها تو رو ببرن.»
برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود...
ا.ت احساس کرد شاید در این قصر ترسناک، تنها نیست.
اما همان لحظه، صدای آژیر در تمام عمارت پیچید.
یکی از نگهبانها با عجله وارد حیاط شد.
«آقا Jungkook! درِ زیرزمین... باز شده!»
رنگ از چهرهی Jungkook پرید.
او بیاختیار دست ا.ت را محکمتر گرفت.
و زیر لب گفت:
«نه... هنوز وقتش نرسیده بود...»
---
✨ پایان قسمت ۵
حمایت کنید
شرط پارت بعد.. 🤍
9لایک
6کامنت
2بازنشر
حمایت ها خیلی کم شده 🥹😭
قسمت ۵: نشان تاریکی
باران آرامتر شده بود…
اما درد شانهی ا.ت هر لحظه بیشتر میشد.
تعادلش را از دست داد و قبل از اینکه روی زمین بیفتد، Jungkook او را گرفت.
بازویش را دور شانهی ا.ت انداخت و اجازه نداد زمین بخورد.
ا.ت از درد چشمهایش را بست.
«داره... میسوزه...»
Jungkook نگاهی به شانهی او انداخت.
رگههای سیاه زیر پوستش آرام حرکت میکردند؛ انگار چیزی زنده در بدنش بیدار شده بود.
برای اولین بار، آرامش همیشگی از چهرهی Jungkook محو شد.
با نگرانی گفت:
«باید زودتر میرسیدم...»
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
«...نگران منی؟»
Jungkook چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را از او گرفت.
«اگه اتفاقی برات بیفته... همهچیز از بین میره.»
ا.ت لبخند تلخی زد.
«فقط به خاطر یه مأموریت؟»
Jungkook چیزی نگفت.
اما دستش را آرام روی شانهی زخمی ا.ت گذاشت.
نور قرمز ملایمی از کف دستش بیرون آمد و دور زخم پیچید.
درد ا.ت کمکم کمتر شد.
او با تعجب به دست Jungkook خیره شد.
«تو... واقعاً کی هستی؟»
Jungkook آهسته جواب داد:
«کسی که قول داده ازت محافظت کنه.»
---
ا.ت برای چند لحظه فقط به چشمهای او نگاه کرد.
آن نگاه سرد همیشگی...
این بار انگار کمی گرمتر شده بود.
او آرام گفت:
«پس چرا از همون اول اینقدر باهام سرد رفتار کردی؟»
Jungkook لبخند بسیار محوی زد؛ آنقدر محو که اگر کسی حواسش نبود، اصلاً متوجهش نمیشد.
«چون هر کسی که به من نزدیک شده... آسیب دیده.»
سکوت بینشان نشست.
فقط صدای باران شنیده میشد.
---
ناگهان زخم روی شانهی ا.ت دوباره درخشید.
تصاویر عجیبی در ذهنش ظاهر شد.
یک قصر تاریک...
یک درِ عظیم...
و صدایی که آرام زمزمه میکرد:
«کلید... بالاخره برگشت...»
ا.ت با وحشت نفسنفس زد.
Jungkook فوراً دستش را گرفت.
«ا.ت! نگام کن.»
ا.ت با سختی چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید...
چشمهای Jungkook بود.
نگران.
واقعاً نگران.
او آرام گفت:
«من اینجام... نذار اون صداها تو رو ببرن.»
برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود...
ا.ت احساس کرد شاید در این قصر ترسناک، تنها نیست.
اما همان لحظه، صدای آژیر در تمام عمارت پیچید.
یکی از نگهبانها با عجله وارد حیاط شد.
«آقا Jungkook! درِ زیرزمین... باز شده!»
رنگ از چهرهی Jungkook پرید.
او بیاختیار دست ا.ت را محکمتر گرفت.
و زیر لب گفت:
«نه... هنوز وقتش نرسیده بود...»
---
✨ پایان قسمت ۵
حمایت کنید
شرط پارت بعد.. 🤍
9لایک
6کامنت
2بازنشر
حمایت ها خیلی کم شده 🥹😭
- ۵۱۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط