🏰 قصر تاریکی
🏰 قصر تاریکی
قسمت ۷: پایان
هوای بعد از باران، بوی خاک خیس گرفته بود.
ا.ت روی پلههای سنگی باغ نشسته بود و به نور ماه خیره شده بود.
صدای قدمهای آرامی از پشت سرش آمد.
بدون اینکه برگردد، فهمید چه کسی است.
Jungkook کنارش ایستاد.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت بینشان، این بار آزاردهنده نبود.
ا.ت آرام گفت:
«هنوزم نمیدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه...»
Jungkook نگاهش را به آسمان دوخت.
«لازم نیست الان تصمیم بگیری.»
«پس کی؟»
«وقتی دیگه توی چشمات ترس نباشه.»
ا.ت لبخند کمرنگی زد.
«شاید... اون روز خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی.»
Jungkook به آرامی به سمتش برگشت.
نگاهش دیگر آن سرمای همیشگی را نداشت.
دستش را جلو آورد.
لحظهای مکث کرد.
بعد خیلی آرام، انگشتهای ا.ت را میان دستش گرفت.
«از وقتی اومدی این قصر...»
صدایش برای اولین بار لرزید.
«هر روز بیشتر از روز قبل، نگرانِ از دست دادنت شدم.»
ا.ت با تعجب به او خیره شد.
«یعنی...»
Jungkook حرفش را قطع کرد.
«فکر میکردم میتونم جلوی این احساس رو بگیرم... ولی نتونستم.»
باد آرامی میان درختها پیچید.
ا.ت قدمی به او نزدیکتر شد.
قلب هر دو بیقرار میتپید.
با لبخندی آرام زمزمه کرد:
«پس این بار... فرار نمیکنم.»
Jungkook نگاهش را از چشمان او نگرفت.
آرام دستش را روی گونهی ا.ت گذاشت.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند...
بعد فاصلهی میانشان از بین رفت.
بوسهای آرام و کوتاه، زیر نور ماه و میان سکوت قصر.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند میزدند.
برای اولین بار...
قصر تاریکی، آنقدرها هم تاریک به نظر نمیرسید.
✨ پایان
ببخشید اگه بد شد 🤍🤍🤍
قسمت ۷: پایان
هوای بعد از باران، بوی خاک خیس گرفته بود.
ا.ت روی پلههای سنگی باغ نشسته بود و به نور ماه خیره شده بود.
صدای قدمهای آرامی از پشت سرش آمد.
بدون اینکه برگردد، فهمید چه کسی است.
Jungkook کنارش ایستاد.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت بینشان، این بار آزاردهنده نبود.
ا.ت آرام گفت:
«هنوزم نمیدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه...»
Jungkook نگاهش را به آسمان دوخت.
«لازم نیست الان تصمیم بگیری.»
«پس کی؟»
«وقتی دیگه توی چشمات ترس نباشه.»
ا.ت لبخند کمرنگی زد.
«شاید... اون روز خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی.»
Jungkook به آرامی به سمتش برگشت.
نگاهش دیگر آن سرمای همیشگی را نداشت.
دستش را جلو آورد.
لحظهای مکث کرد.
بعد خیلی آرام، انگشتهای ا.ت را میان دستش گرفت.
«از وقتی اومدی این قصر...»
صدایش برای اولین بار لرزید.
«هر روز بیشتر از روز قبل، نگرانِ از دست دادنت شدم.»
ا.ت با تعجب به او خیره شد.
«یعنی...»
Jungkook حرفش را قطع کرد.
«فکر میکردم میتونم جلوی این احساس رو بگیرم... ولی نتونستم.»
باد آرامی میان درختها پیچید.
ا.ت قدمی به او نزدیکتر شد.
قلب هر دو بیقرار میتپید.
با لبخندی آرام زمزمه کرد:
«پس این بار... فرار نمیکنم.»
Jungkook نگاهش را از چشمان او نگرفت.
آرام دستش را روی گونهی ا.ت گذاشت.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند...
بعد فاصلهی میانشان از بین رفت.
بوسهای آرام و کوتاه، زیر نور ماه و میان سکوت قصر.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند میزدند.
برای اولین بار...
قصر تاریکی، آنقدرها هم تاریک به نظر نمیرسید.
✨ پایان
ببخشید اگه بد شد 🤍🤍🤍
- ۱۸۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط