چشم هام رو که باز کردم توی مکان نا اشنایی بودم دست هام بسته ...
ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₁₄
چشم هام رو که باز کردم توی مکان نا اشنایی بودم... دست هام بسته بود.
یونگی... نه نه نه...
-یونگی!! نه!
سعی میکردم دست هام رو باز کنم ولی نمیشد.
اشک هام سرازیر شد و گونه هام رو خیس کرد.
جونگکوک با چاقویی تیغ ور میرفت.
-پس بیدار شدی؟
-ا-ا-از جون من هقق چی هقق میخای؟
-الفای حرومزادت تهیونگ منو... قلبم و تنها کسی که دوسش داشتم و نفسم بهش بند بود رو کشت... همش تقصیر اون بود... ادم هاش ریختن توی خونمون و وقتی خواستن تیری بهم شلیک کنن...
بغض راه گلوش رو بست و دیگه ادامه نداد و برای جلوگیری از اشک هاش چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
-حالا تنها چیزی که زنده نگهم داشته انتقامه... باید انتقام تهیونگ کوچولوی مظلومم رو بگیرم و بعد راحت برم و مراقبش باشم...
-متاسفم و-ولی تهیو-
-خفه شو و اسمش رو با دهنت کثیف نکن!!!
عربده کشید و چاقو رو توی بازوی جیمین فرو کرد.
-آییییییی
ناگهان در باز شد و یونگی دوید تو و اسلحه ای به سمت جونگکوک نشانه گرفت. لنگ میزد و به زور رو پاهاش وایساده بود.
-ی-یونگی!!!!!
جونگکوک جیمین رو روی زانو هاش نشوند و اسلحه رو روی سرش گذاشت.
-تکون بخوری شلیک میکنم پس بهتره اسلحه رو کنار بندازی و روی زانو هات بشینی!
-توی عوضی!!!!
با دیدن جیمین که گریه میکرد و از بازوش خون میرفت اسلحه رو کنار پرت کرد و روی زانو هاش نشست.
-ی-یونگی... نه...
-هیش... انرژیت رو با حرف زدن تموم نکن جوجه... اشکالی نداره... به خاطر تو هرکاری میکنم... متاسفم... بابت تمام کار هایی که کردم... متاسفم جوجه مظلوم من... بابت اینکه با جفتت بودن جونت رو به خطر انداختم متاسفم...فقط اینو بدون... خیلی دوست دارم بالرین کوچولو خودم...
جونگکوک گلوله ای تو شکم جیمین زد.
-اییییی
-حرومزاده!!! گفتی اگه اینکارو کنم بهش شلیک نمیکنی!!!!
عربده کشید و از جاش بلند شد.
-بتمرگ!!!!! وگرنه بعدی رو صاف تو مغزش میزنم!!!!!
یونگی ناچار روی زمین افتاد.
-میبینی... دیدن اینکه جفت مظلومت به خاطر تو درد میکشه چقدر دردناکه؟... تهیونگ من رو کشتی... حالا داغش رو به دلت میزارم!
-یونگی... خیلی دوست دارم
قبل از اینکه یونگی بتونه چیزی بگه گلوله ای تو سینه جیمین زد و بعد از شلیک کردن به پهلو یونگی اسلحه رو زیر چونه اش گذاشت..
-منو ببخش تهیونگ که انقدر دیر انتقامتو گرفتم نفسم... اینبار دیگه ترکت نمیکنم...
و بوم...
حالا فقط یونگی که روی زمین به زود خودش رو به جیمین میرسوند و بلند گریه میکرد مونده بود که اون هم اخر در اثر خونریزی قرار بود بمیره...
جیمین رو محکم تو اغوشش کشید.
-ببخشید عزیز ترینم... ببخشید که الفای خوبی نبودم... همش تقصیر منه... همه درد هایی که کشیدی تقصیر منه... ببخشید جوجه کوچولو من...
~~~~~~~~~~
سیلام
ببخشید انقدر چرت نوشتم و انقدر چرت تمومش کردم...
از اول هم نباید مینوشم و همزمان اپ میکردم...
واقعا هیچ ایده ای براش نداشتم و نوشتن دوتا فیک سخت بود پس تمومش کردم...
چشم هام رو که باز کردم توی مکان نا اشنایی بودم... دست هام بسته بود.
یونگی... نه نه نه...
-یونگی!! نه!
سعی میکردم دست هام رو باز کنم ولی نمیشد.
اشک هام سرازیر شد و گونه هام رو خیس کرد.
جونگکوک با چاقویی تیغ ور میرفت.
-پس بیدار شدی؟
-ا-ا-از جون من هقق چی هقق میخای؟
-الفای حرومزادت تهیونگ منو... قلبم و تنها کسی که دوسش داشتم و نفسم بهش بند بود رو کشت... همش تقصیر اون بود... ادم هاش ریختن توی خونمون و وقتی خواستن تیری بهم شلیک کنن...
بغض راه گلوش رو بست و دیگه ادامه نداد و برای جلوگیری از اشک هاش چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
-حالا تنها چیزی که زنده نگهم داشته انتقامه... باید انتقام تهیونگ کوچولوی مظلومم رو بگیرم و بعد راحت برم و مراقبش باشم...
-متاسفم و-ولی تهیو-
-خفه شو و اسمش رو با دهنت کثیف نکن!!!
عربده کشید و چاقو رو توی بازوی جیمین فرو کرد.
-آییییییی
ناگهان در باز شد و یونگی دوید تو و اسلحه ای به سمت جونگکوک نشانه گرفت. لنگ میزد و به زور رو پاهاش وایساده بود.
-ی-یونگی!!!!!
جونگکوک جیمین رو روی زانو هاش نشوند و اسلحه رو روی سرش گذاشت.
-تکون بخوری شلیک میکنم پس بهتره اسلحه رو کنار بندازی و روی زانو هات بشینی!
-توی عوضی!!!!
با دیدن جیمین که گریه میکرد و از بازوش خون میرفت اسلحه رو کنار پرت کرد و روی زانو هاش نشست.
-ی-یونگی... نه...
-هیش... انرژیت رو با حرف زدن تموم نکن جوجه... اشکالی نداره... به خاطر تو هرکاری میکنم... متاسفم... بابت تمام کار هایی که کردم... متاسفم جوجه مظلوم من... بابت اینکه با جفتت بودن جونت رو به خطر انداختم متاسفم...فقط اینو بدون... خیلی دوست دارم بالرین کوچولو خودم...
جونگکوک گلوله ای تو شکم جیمین زد.
-اییییی
-حرومزاده!!! گفتی اگه اینکارو کنم بهش شلیک نمیکنی!!!!
عربده کشید و از جاش بلند شد.
-بتمرگ!!!!! وگرنه بعدی رو صاف تو مغزش میزنم!!!!!
یونگی ناچار روی زمین افتاد.
-میبینی... دیدن اینکه جفت مظلومت به خاطر تو درد میکشه چقدر دردناکه؟... تهیونگ من رو کشتی... حالا داغش رو به دلت میزارم!
-یونگی... خیلی دوست دارم
قبل از اینکه یونگی بتونه چیزی بگه گلوله ای تو سینه جیمین زد و بعد از شلیک کردن به پهلو یونگی اسلحه رو زیر چونه اش گذاشت..
-منو ببخش تهیونگ که انقدر دیر انتقامتو گرفتم نفسم... اینبار دیگه ترکت نمیکنم...
و بوم...
حالا فقط یونگی که روی زمین به زود خودش رو به جیمین میرسوند و بلند گریه میکرد مونده بود که اون هم اخر در اثر خونریزی قرار بود بمیره...
جیمین رو محکم تو اغوشش کشید.
-ببخشید عزیز ترینم... ببخشید که الفای خوبی نبودم... همش تقصیر منه... همه درد هایی که کشیدی تقصیر منه... ببخشید جوجه کوچولو من...
~~~~~~~~~~
سیلام
ببخشید انقدر چرت نوشتم و انقدر چرت تمومش کردم...
از اول هم نباید مینوشم و همزمان اپ میکردم...
واقعا هیچ ایده ای براش نداشتم و نوشتن دوتا فیک سخت بود پس تمومش کردم...
- ۸.۴k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط