بوسه ای رو لب های بازش گذاشت و لباس های گرمی تنش کرد که ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁹
بوسه ای رو لب های بازش گذاشت و لباس های گرمی تنش کرد که ناگهان در اتاق زده شد.
حوله ای دور کمرش پیچید و در رو جوری باز کرد که تهیونگ معلوم نشه.
-جونگکوک کدوم گوری اومدی؟! مهمونی برای شما برگذار شده بعد تو تهیونگ رو- چرا لختی؟!
پدرش بود..
-صداتونو بیارین پایین تهیونگ خوابه
-خواب؟!
-هوم... مشکلش چیه؟
-هوففففف.... خیلی خب حداقل خودت لباس بپوش و بیا پایین
-ولی-
-زودباش...
و رفت.
نگاهی به تهیونگ کرد و هوفی کشید.
-بیدار نمیشه نه؟
...
چهل دقیقه بود که اومده بود توی مهمونی و گوشه ای نشسته بود و نوشیدنی میخورد که یکی از خدمتکار ها تند تند اومد سمتش و بعد از تعظیمی در گوشش زمزمه کرد.
-قربان شاهزاده تهیونگ بیدار شدن و-
قبل اینکه جملش تموم بشه جونگکوک به سمت اتاقشون پرواز کرد. در رو باز کرد و با تهیونگ که گریه میکرد مواجه شد.
تهیونگ همیشههه بعد از س*کس خیلی حساس و چسبناک میشد.
سمتش دوید و بغلش کرد.
-هیشش هیشش چیشده شکوفه گیلاس من هوم؟
-کجا هقق رفته هققق بودیی؟
با هق هق گفت.
-بهم گفتن برم تو مهمونی
-بدون هققق من؟
-تو خواب بودی خب خوشگلم
-نیمیخوامممم هقققق
-هیشش هیشش ببخشید عزیزم ببخشید
-خ-خواب بد دیدم هقق
-چه خوابی؟
-دوباره میخواستن منو از اون گردالیا اویزون کنن
با هق هق گفت. قلب جونگکوک درد گرفت.
روی تخت نشست و تهیونگ رو محکم بغل کرد و کمرشو مالید.
-کوکی هیچوقت نمیزاره این اتفاق بیفته کوچولوی گوگولی و خوشبوی من...
-کوکی..
-جونم؟
-تنهام نزار... نرو... همینجا بمون
-باشه عزیزم باشه... نترس باشه؟ من همیشه پیشتم
و بوسه ای رو موهاش گذاشت.
ناگهان تهیونگ اخمی کرد و عقب رفت.
-بوی عجیبی میدی...
جونگکوک خندید.
-بوی نوشیدنیه نه امگا
-چرا نوشیدنی خوردی؟
-حوصلم سر رفته بود...
-چیش
-چیه باز؟
-منم مهمونی میخواستم!
-اوه واقعا؟ به نظر نمیومد بخای ول کنی بری
-نخیرم! راست میگم!
-باشه باشه...
~~~~
فردا پارت اخر یونمین رو میزارم
بوسه ای رو لب های بازش گذاشت و لباس های گرمی تنش کرد که ناگهان در اتاق زده شد.
حوله ای دور کمرش پیچید و در رو جوری باز کرد که تهیونگ معلوم نشه.
-جونگکوک کدوم گوری اومدی؟! مهمونی برای شما برگذار شده بعد تو تهیونگ رو- چرا لختی؟!
پدرش بود..
-صداتونو بیارین پایین تهیونگ خوابه
-خواب؟!
-هوم... مشکلش چیه؟
-هوففففف.... خیلی خب حداقل خودت لباس بپوش و بیا پایین
-ولی-
-زودباش...
و رفت.
نگاهی به تهیونگ کرد و هوفی کشید.
-بیدار نمیشه نه؟
...
چهل دقیقه بود که اومده بود توی مهمونی و گوشه ای نشسته بود و نوشیدنی میخورد که یکی از خدمتکار ها تند تند اومد سمتش و بعد از تعظیمی در گوشش زمزمه کرد.
-قربان شاهزاده تهیونگ بیدار شدن و-
قبل اینکه جملش تموم بشه جونگکوک به سمت اتاقشون پرواز کرد. در رو باز کرد و با تهیونگ که گریه میکرد مواجه شد.
تهیونگ همیشههه بعد از س*کس خیلی حساس و چسبناک میشد.
سمتش دوید و بغلش کرد.
-هیشش هیشش چیشده شکوفه گیلاس من هوم؟
-کجا هقق رفته هققق بودیی؟
با هق هق گفت.
-بهم گفتن برم تو مهمونی
-بدون هققق من؟
-تو خواب بودی خب خوشگلم
-نیمیخوامممم هقققق
-هیشش هیشش ببخشید عزیزم ببخشید
-خ-خواب بد دیدم هقق
-چه خوابی؟
-دوباره میخواستن منو از اون گردالیا اویزون کنن
با هق هق گفت. قلب جونگکوک درد گرفت.
روی تخت نشست و تهیونگ رو محکم بغل کرد و کمرشو مالید.
-کوکی هیچوقت نمیزاره این اتفاق بیفته کوچولوی گوگولی و خوشبوی من...
-کوکی..
-جونم؟
-تنهام نزار... نرو... همینجا بمون
-باشه عزیزم باشه... نترس باشه؟ من همیشه پیشتم
و بوسه ای رو موهاش گذاشت.
ناگهان تهیونگ اخمی کرد و عقب رفت.
-بوی عجیبی میدی...
جونگکوک خندید.
-بوی نوشیدنیه نه امگا
-چرا نوشیدنی خوردی؟
-حوصلم سر رفته بود...
-چیش
-چیه باز؟
-منم مهمونی میخواستم!
-اوه واقعا؟ به نظر نمیومد بخای ول کنی بری
-نخیرم! راست میگم!
-باشه باشه...
~~~~
فردا پارت اخر یونمین رو میزارم
- ۷.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط