{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شمعی که نمی سوزد، پروانه نمی خواهد

شمعی که نمی سوزد، پروانه نمی خواهد
اشکی که نمی ریزد، سرشانه نمی خواهد
از بند تعلق ها، آزاد و رها باشیم
آن باد وزان دشت، کاشانه نمی خواهد
فرهادم و دلداده، این قصه ی شیرین را
می دانی و می دانم، افسانه نمی خواهد
مهر تو به دل دارم، ای دلبر یک دانه
بی تو دل من هرگز، دردانه نمی خواهد
باید بروم زین جا، من عاشق و مجنونم
این شهر پر از عاقل، دیوانه نمی خواهد
دیدگاه ها (۱۱)

خوش‌نشینِ قَلب ،"کوهِ درد" می‌دانی‌که چیست؟لَرزه‌های شانه‌‌ی...

شور و حالم را گرفته اضطرابِ تازه‌ای...می‌کشد ناخن به اعصابم ...

‌ ‌ تا نگاهت میکنم حالم پریشان میشوددست وپایم همچو شاخ بید ل...

لبخند بــزن؛ پَر بده غمگینی خود رابردار کمی عینک بدبینی خود ...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط