ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.8
(روایت از زبان ا.ت)
---
فردا صبح هنوز تو تخت بودم که صدای بلند پدرم از پایین اومد. یه جورایی عجیب بود چون پدرم معمولاً آروم حرف میزد. سریع پاشدم، هودیمو پوشیدم و از پلهها اومدم پایین.
تو سالن نشیمن همه جمع بودن. پدر جونگ کوک گوشی رو به گوشش چسبونده بود و صورتش کاملاً جدی و سخت شده بود. مامان جونگ کوک کنارش ایستاده بود و دستش رو روی بازوی شوهرش گذاشته بود. پدرم و مامانم هم نزدیکشون ایستاده بودن.
(نگران)
+ چی شده؟ همه چی خوبه؟
پدرم سرم رو آروم نوازش کرد و گفت یه خبر بد اومده. عمارت اصلی خانواده جئون تو سئول شب گذشته توسط یکی از دشمنهاشون آتیش گرفته و کامل سوخته. هیچکس آسیب ندیده چون خالی بوده، ولی همه چیز از بین رفته.
من یه لحظه خشکم زد. جونگ کوک که کنار پنجره ایستاده بود، هیچ واکنشی نشون نداد. فقط دستاش رو تو جیب شلوارش کرده بود و به زمین نگاه میکرد. انگار این خبر براش یه اتفاق معمولی بود.
پدر جونگ کوک گوشی رو قطع کرد و با صدای گرفته گفت که فقط یه عمارت دیگه تو بوسان دارن که خیلی دوره، و بقیه عمارتهاشون هم تو کشورهای دیگهست. فعلاً جایی تو سئول ندارن که برگردن.
اینجا بود که مامانم و پدرم با هم شروع کردن به اصرار. مامانم گفت تا وقتی عمارتشون دوباره ساخته بشه، باید همینجا بمونن. پدرم هم محکم گفت که خانوادهشون مثل خونهی خودشونه و هیچ بحثی نداره. حتی پیشنهاد دادن که بازسازی ممکنه دو سه سال طول بکشه و مشکلی نیست.
من ایستاده بودم و فقط گوش میدادم. وقتی کلمه «سه سال» از دهن پدرم بیرون اومد، یه حس عجیب تو شکمم پیچید.
(تو دلم با ناراحتی)
+ ایششش... پسره سیریش خودخواه سه سال قراره پیش ما زندگی کنه؟ جدی؟ سه سال کامل با این قیافه سرد و بیاحساس؟ خدایا کمکم کن...
ولی صورتم رو صاف نگه داشتم. لبخند کوچیکی زدم و وقتی مامانم نگاهم کرد، سر تکون دادم که مشکلی نداره. نمیخواستم کسی بفهمه چقدر از این ایده متنفرم.
جونگ کوک هم فقط یه بار سرش رو بلند کرد و به پدرش نگاه کرد. هیچ حرفی نزد. هیچ احساسی تو چشماش نبود. فقط قبول کرد و برگشت سمت راهپله.
من رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. دستام کمی میلرزید. سه سال. یعنی هر روز باید این پسر رو ببینم. تو راهرو، تو آشپزخونه، تو حیاط...
(آروم با خودم)
+ فقط باید تحمل کنم. هیچکس نباید بفهمه که واقعاً حالم بده از این موضوع.
از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کردم. جونگ کوک تو حیاط ایستاده بود و به گوشیش زل زده بود. انگار هیچچیز براش مهم نبود. نه سوختن خونهشون، نه موندن سه ساله پیش ما.
من لیوان رو گذاشتم تو سینک و برگشتم بالا. در اتاقم رو بستم و روی تخت افتادم. سه سال... این مدت قرار بود طولانیترین سالهای عمرم باشه............
ادامه دارد.............
حال کردین چه موندگار کردمشون؟
فعلا برای امروز بسه، ادامه پارت ها رو فردا آپلود میکنم♡♡
انتظار دارم تا فردا لایک و کامنت ها خیلی خیلی زیاد باشه
از پارت ۲۵ به بعد شرط میزارم پس حالا که نمیزارم خودتون قشنگ حمایت کنین
Forbidden Weakness
p.8
(روایت از زبان ا.ت)
---
فردا صبح هنوز تو تخت بودم که صدای بلند پدرم از پایین اومد. یه جورایی عجیب بود چون پدرم معمولاً آروم حرف میزد. سریع پاشدم، هودیمو پوشیدم و از پلهها اومدم پایین.
تو سالن نشیمن همه جمع بودن. پدر جونگ کوک گوشی رو به گوشش چسبونده بود و صورتش کاملاً جدی و سخت شده بود. مامان جونگ کوک کنارش ایستاده بود و دستش رو روی بازوی شوهرش گذاشته بود. پدرم و مامانم هم نزدیکشون ایستاده بودن.
(نگران)
+ چی شده؟ همه چی خوبه؟
پدرم سرم رو آروم نوازش کرد و گفت یه خبر بد اومده. عمارت اصلی خانواده جئون تو سئول شب گذشته توسط یکی از دشمنهاشون آتیش گرفته و کامل سوخته. هیچکس آسیب ندیده چون خالی بوده، ولی همه چیز از بین رفته.
من یه لحظه خشکم زد. جونگ کوک که کنار پنجره ایستاده بود، هیچ واکنشی نشون نداد. فقط دستاش رو تو جیب شلوارش کرده بود و به زمین نگاه میکرد. انگار این خبر براش یه اتفاق معمولی بود.
پدر جونگ کوک گوشی رو قطع کرد و با صدای گرفته گفت که فقط یه عمارت دیگه تو بوسان دارن که خیلی دوره، و بقیه عمارتهاشون هم تو کشورهای دیگهست. فعلاً جایی تو سئول ندارن که برگردن.
اینجا بود که مامانم و پدرم با هم شروع کردن به اصرار. مامانم گفت تا وقتی عمارتشون دوباره ساخته بشه، باید همینجا بمونن. پدرم هم محکم گفت که خانوادهشون مثل خونهی خودشونه و هیچ بحثی نداره. حتی پیشنهاد دادن که بازسازی ممکنه دو سه سال طول بکشه و مشکلی نیست.
من ایستاده بودم و فقط گوش میدادم. وقتی کلمه «سه سال» از دهن پدرم بیرون اومد، یه حس عجیب تو شکمم پیچید.
(تو دلم با ناراحتی)
+ ایششش... پسره سیریش خودخواه سه سال قراره پیش ما زندگی کنه؟ جدی؟ سه سال کامل با این قیافه سرد و بیاحساس؟ خدایا کمکم کن...
ولی صورتم رو صاف نگه داشتم. لبخند کوچیکی زدم و وقتی مامانم نگاهم کرد، سر تکون دادم که مشکلی نداره. نمیخواستم کسی بفهمه چقدر از این ایده متنفرم.
جونگ کوک هم فقط یه بار سرش رو بلند کرد و به پدرش نگاه کرد. هیچ حرفی نزد. هیچ احساسی تو چشماش نبود. فقط قبول کرد و برگشت سمت راهپله.
من رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. دستام کمی میلرزید. سه سال. یعنی هر روز باید این پسر رو ببینم. تو راهرو، تو آشپزخونه، تو حیاط...
(آروم با خودم)
+ فقط باید تحمل کنم. هیچکس نباید بفهمه که واقعاً حالم بده از این موضوع.
از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کردم. جونگ کوک تو حیاط ایستاده بود و به گوشیش زل زده بود. انگار هیچچیز براش مهم نبود. نه سوختن خونهشون، نه موندن سه ساله پیش ما.
من لیوان رو گذاشتم تو سینک و برگشتم بالا. در اتاقم رو بستم و روی تخت افتادم. سه سال... این مدت قرار بود طولانیترین سالهای عمرم باشه............
ادامه دارد.............
حال کردین چه موندگار کردمشون؟
فعلا برای امروز بسه، ادامه پارت ها رو فردا آپلود میکنم♡♡
انتظار دارم تا فردا لایک و کامنت ها خیلی خیلی زیاد باشه
از پارت ۲۵ به بعد شرط میزارم پس حالا که نمیزارم خودتون قشنگ حمایت کنین
- ۱.۵k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط