ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.6 
(روایت از زبان نویسنده)

---

چند دقیقه بعد از حرف‌های کوتاه‌شون، صدای مامان ا.ت از دور اومد که همه رو صدا می‌زد برای ناهار. ا.ت بلند شد و پتو رو جمع کرد. جونگ کوک هم بدون حرف پا شد و از پشت بهش کمک کرد که کتاب‌هاش رو از زمین برداره. انگشتاشون دوباره به هم خورد. این بار هیچ‌کدوم فوری دستشون رو نکشیدن.

وقتی برگشتن پیش بقیه، همه دور یه سفره بزرگ پارچه‌ای نشسته بودن. پدرها هنوز مشغول حرف‌های جدی بودن و مامان‌ها با هم می‌خندیدن. ا.ت نشست کنار مامان خودش. جونگ کوک هم چند نفر اون‌طرف‌تر، ولی نگاهش هر از گاهی می‌افتاد سمت دختر کیم.

ناهار که تموم شد، پدر جونگ کوک گفت باید یه تماس کاری بگیره و رفت سمت ماشین. پدر ا.ت هم دنبالش رفت. مامان‌ها هم گفتن می‌رن کمی قدم بزنن. این‌جوری فقط ا.ت و جونگ کوک موندن تو فضای باز.

ا.ت از جاش بلند شد و رفت سمت ماشین‌های پارک‌شده. کاپشن نازکش رو از صندلی عقب ماشین پدرش درآورد و پوشید. وقتی برگشت، جونگ کوک داشت با انگشت روی کاپوت ماشین خودش ضرب می‌گرفت. انگار بی‌قرار بود.

ا.ت آروم رفت نزدیک‌تر و ایستاد.

(کنجکاو اما آروم) 
+ تو همیشه این‌قدر کم‌حرفی؟ یا فقط با من این‌جوری؟

جونگ کوک سرش رو کمی چرخوند و نگاهش کرد. نور بعدازظهر روی پیرسینگ لبش می‌تابید.

(کم‌حرف) 
- با بیشتر آدما همین‌جوری‌ام. حرف زیاد زدن فایده‌ای نداره.

ا.ت لبخند کوچیکی زد و به کیف کوچیکی که همیشه همراهش بود دست برد. یه بسته آبنبات میوه‌ای درآورد و یکی رو به طرف جونگ کوک دراز کرد.

(مهربون) 
+ بگیر. شیرینیه. شاید کمکت کنه یه کم آروم‌تر شی.

جونگ کوک چند ثانیه به آبنبات نگاه کرد. انگار انتظار همچین چیزی رو نداشت. بعد آروم برداشت و بازش کرد. طعم توت‌فرنگی بود. یه لحظه ابروهاش بالا رفت.

(با کمی تعجب) 
- تو همیشه این‌قدر… مهربونی؟

ا.ت شونه بالا انداخت و خودش هم یکی برداشت.

(صادقانه) 
+ آره. فکر می‌کنم دنیا به مهربونی بیشتر نیاز داره تا خشونت. حتی اگه بعضی‌ها قبول نداشته باشن.

جونگ کوک دیگه چیزی نگفت. فقط آبنبات رو تموم کرد و کاغذش رو تو جیبش گذاشت. بعد دستش رو برد تو جیب دیگه‌ش و یه هدفون بی‌سیم درآورد. یکی از گوشی‌هاش رو به ا.ت داد.

(کم‌حرف اما نه سرد) 
- بزن. یه آهنگ خوب دارم.

ا.ت با تعجب هدفون رو گذاشت تو گوشش. جونگ کوک هم گوشی خودش رو زد و پلی کرد. یه آهنگ آروم و کمی غمگین با صدای پیانو و گیتار شروع شد. هیچ‌کدوم حرفی نزدن. فقط ایستاده بودن کنار ماشین و به آهنگ گوش می‌دادن. باد ملایم موهای ا.ت رو تکون می‌داد و گاهی به شونه جونگ کوک می‌خورد.

برای اولین بار، سکوت بینشون سنگین نبود. بیشتر شبیه یه چیزی بود که هر دو می‌خواستند ادامه پیدا کنه.

صدای ماشین پدرها که برمی‌گشتن، این لحظه رو شکست. جونگ کوک هدفون رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه، برگشت سمت ماشین خودش. ا.ت هم هنوز طعم توت‌فرنگی تو دهنش بود و ضربان قلبش یه کم سریع‌تر از حد معمول............
ادامه دارد..............
و منِ نویسنده ای که دارم بابای ا.ت رو با بابای جونگ کوک شیپ‌ می‌کنم...👩🏻‍🦯👩🏻‍🦯
دیدگاه ها (۸)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط