Portal of love
Portal of love
Pt16
خلاصه جیمین و یونگی بعد از کلی حرف زدن و غذا خوردن ل. خ. ت شدن ورفتن رو تخت تا یکم رفع دلتنگی کنن. تأکید میکنم یکم😂. بعد از رفع دلتنگی خابیدن. جفتشون تو بغل هم خاب بودن که یهو در باز شد. جفتشون پریدن از خاب. یونگی سعی کرد بدن ل. خ. ت جیمینو بپوشونه. فرمانده سوکجین بود.
&سرورم. متاسفم که مزاحمتون شدم ولی خبر رسیده پدرتون ناپدید شده. اصن پیداش نکردن. رمال های قصر هم بعد از کلی ارتباط گذفتن با ارواح میگن پادشاه فوت کرده.
_چ.چ. چی؟ باشه برو بیرون الان میام ببینم چه خبره.
بیبی من؟
+هوم؟
_تو بخاب من باید برم.
+باش ددی برو.
یونگی رفت پایین و دید همه جمع شدن داخل سالن اصلی قصر. کلی سر و صدا بود. همه ترسیده و ناراحت بودن. به غیر از یونگی. چون احساسات چندانی بهپ؟ ر ناتی اش نداشت.
_بسههههه خفه شیدددددد(عربده خیلی بلند) خفه شید. بسه این همه شایعه. معشوقه من هیچ نقشی نداره تو این ماجرا. پدر من خودش مشکلات قلبی و جسمی داشت.
یونگی این رو گفت و رفت بیرون. شروع کرد به پرواز کردن و. فت به معبد شیاطین.روی کوه سرخ فرود اومد و رفت داخل معبد.(مثلا تو داستان شیاطین بعد مرگ کسی یکی از وسابل مورد علاقه اش را داخل معبد میسوزانند) یونگی تاج پدرش را داخل کوره گذاشت و سوزاند. بعد از خوندن دعا برگشت به قصر. وقتی رفت داخل با چیزی که دید چشمانش گرد شد....
جیمین ویو.
جیمین بعد از رفتن یونگی رفت پیش تهیونگ. بعد از کمی حرف زدن و مشروب خوردن رفت داخل شهر تا یکم دور بزنه. داشت داخل بازار قدم میزد که تکه ای ذغال آتشین از بالکن خانه ای بر روی بال هایش افتاد. جیمین که موقتا بع شیطان تبدیل شده بود با برخورد به آتش به شکل اولیه اش بازمیگشت. داخل آن جمعیت فراوان و میان آن همه شیاطین به شکل اولیه اش یعنی فرشته بازگشت.........
ادامه دارد........
Pt16
خلاصه جیمین و یونگی بعد از کلی حرف زدن و غذا خوردن ل. خ. ت شدن ورفتن رو تخت تا یکم رفع دلتنگی کنن. تأکید میکنم یکم😂. بعد از رفع دلتنگی خابیدن. جفتشون تو بغل هم خاب بودن که یهو در باز شد. جفتشون پریدن از خاب. یونگی سعی کرد بدن ل. خ. ت جیمینو بپوشونه. فرمانده سوکجین بود.
&سرورم. متاسفم که مزاحمتون شدم ولی خبر رسیده پدرتون ناپدید شده. اصن پیداش نکردن. رمال های قصر هم بعد از کلی ارتباط گذفتن با ارواح میگن پادشاه فوت کرده.
_چ.چ. چی؟ باشه برو بیرون الان میام ببینم چه خبره.
بیبی من؟
+هوم؟
_تو بخاب من باید برم.
+باش ددی برو.
یونگی رفت پایین و دید همه جمع شدن داخل سالن اصلی قصر. کلی سر و صدا بود. همه ترسیده و ناراحت بودن. به غیر از یونگی. چون احساسات چندانی بهپ؟ ر ناتی اش نداشت.
_بسههههه خفه شیدددددد(عربده خیلی بلند) خفه شید. بسه این همه شایعه. معشوقه من هیچ نقشی نداره تو این ماجرا. پدر من خودش مشکلات قلبی و جسمی داشت.
یونگی این رو گفت و رفت بیرون. شروع کرد به پرواز کردن و. فت به معبد شیاطین.روی کوه سرخ فرود اومد و رفت داخل معبد.(مثلا تو داستان شیاطین بعد مرگ کسی یکی از وسابل مورد علاقه اش را داخل معبد میسوزانند) یونگی تاج پدرش را داخل کوره گذاشت و سوزاند. بعد از خوندن دعا برگشت به قصر. وقتی رفت داخل با چیزی که دید چشمانش گرد شد....
جیمین ویو.
جیمین بعد از رفتن یونگی رفت پیش تهیونگ. بعد از کمی حرف زدن و مشروب خوردن رفت داخل شهر تا یکم دور بزنه. داشت داخل بازار قدم میزد که تکه ای ذغال آتشین از بالکن خانه ای بر روی بال هایش افتاد. جیمین که موقتا بع شیطان تبدیل شده بود با برخورد به آتش به شکل اولیه اش بازمیگشت. داخل آن جمعیت فراوان و میان آن همه شیاطین به شکل اولیه اش یعنی فرشته بازگشت.........
ادامه دارد........
- ۲.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط